سرزمین سایه ها -31


در مقابل فروشگاه ورزشی توقف کردیم . داخل آن تمامی وسایلی که لازم داشتیم ، مجانی در اختیارمان بود . اسلحه های قلاب انداز ، کمان ها فولادی و دستی به همراه تیرهایشان ، کارد های بزرگ و شمشیر ، کفشهای میخ دار ؛ ماشینها را تا جایی که می شد ، پُر کردیم . به فروشگاه برگشتیم و وسایل را به داخل آوردیم .
گفتم : مقدار باری که حمل می کنیم سنگین تر می شه . اما اینها رو لازم داریم ، برای پنهان شدن ، برای بی صدا کشتن ، موقعی که اسلحه ها گیر می کنن و برای بالا یا پایین رفتن از دیوار ها و جاهای مرتفع و عمیق .
تحت نظارت جیل ، جوزف و سپاستین ، شروع به تمرین کردیم . با سلاحهای قلاب انداز از پشت بام ساختمان پنج طبقه پایین رفتیم . رها شدن اولیه دلهره ایجاد می کرد . آنقدر تمرین کردیم تا به تسلط کافی رسیدیم .
دو زره پوش در ابتدا و انتهای کاروان قرار گرفتند . جیپ های نظامی در طرفین ، شورلت الي پشت سر زره پوش اول و بعد از او ماشینهای سواری . من و الیزابت در زره پوش آخری ، سپاستین و جان در زره پوش اولی ، الي هم ماشین خودش را می راند .
مقداری از مسیر را از خیابانهای اصلی طی کردیم . بعد از بنزین زدن ماشینها ، کم کم به طرف حاشیه شهر تغییر مسیر دادیم . هرچه جلوتر می رفتیم . چهره شهر رو به ویرانی و جنگ زده تغییر می کرد . ساختمانهای ویران و نیمه ویران که روی آنها جای گلوله های سبک و سنگین مانده بود . سنگها و آجرهای ساختمانها در سراسر خیابان پراکنده شده بودند و گاهی عبور از آنها مشکل بود . زره پوش بر اثر حرکت روی آنها به شدت تکان می خورد . حالت تهوع به من دست داده بود .
الیزابت : خودتو نگه دار ! اینجا بالا نیاری !
- سعی می کنم . انگار تو بیابون حرکت می کنیم .
بالاخره خیابان پر از آوار ساختمانها را پشت سر گذاشتیم . به چهار راهی با محوطه وسیع رسیدیم . تا به حال به این قسمت از شهر نیا مده بودم .
با حیرت پرسیدم : اینجا کجاست ؟ فاصله خیابونها خیلی زیاده
الیزابت سری تکان داد . ساختمانها بیشتر به هتل می خوردند .
با بی سیم گفتم : در گوشه ایی توقف کنید .
از زره پوش پیاده شدیم . ساختمانها خسارتهای زیادی دیده بودند و در بعضی از آنها نشانه یه آتش سوزی بزرگ دیده می شد .
گفتم : خالی به نظر می رسن .
جیل به سمتم آمد : اتفاقی افتاده ؟
- تا به حال به این قسمت شهر نیامده بودم ؛ می دونی اینجا چه جور جاییه ؟ هیچکس هم نیست . متروک متروکه .
- اینجا یه محله توریستیه ، به خاطر نزدیکی به اقیانوس و جاذبه های تفریحی که درست کردن ، خیلی پر رونق بود . مثل لاس وگاس ساختنش .
- لاس وگاس ؟! بد موقع اومدیم ، همه جا تعطیله !
جیل و الیزابت لبخند زدند . به وسط چهار راه رفتم و چرخی به دور خودم زدم . خیابانهای عریض و طولانی ، با تعداد بیشماری ساختمانهای بلند و عظیم .
سپاستین : بهتره حرکت کنیم . تا قبل از شب به مرکز شهر برسیم .
گفتم : می تونی یه بازرسی انجام بدی ؟ شکارچی ها شامه خوبی دارن ، می خوام ببینم تا کجا اطرافمون بی خطره .
- باشه ، ولی شکارچی ها باید نزدیک من باشن ، از فاصله دور نمی شه!
فانتوم : باهم می ریم . بالاخره یکی رو پیدا می کنیم . اون می تونه بقیه رو خبر کنه .
آنها به دنبال شکارچی ها رفتند . ماشینها را به داخل یکی از ساختمانهای نیمه ویران بردیم.
من و جان ، الیزابت و جیل با تجهیزات کامل برای بازرسی از ساختمانهای اطراف رفتیم . وارد هتلی شدیم . هنوز چیزهایی که نشان دهنده لوکس بودن آن بودند سالم باقی مانده بودند . میزها و صندلی ها ، لوستر های سقف ، قسمت پذیرش و تزئینات روی دیوارها .
پرسیدم : یه شب همچین جایی بخوای بمونی چقدرهزینه داره ؟
جیل : نزدیک نیم میلیون .
- خدای من ! هر چی در می یاریمو باید بابت موندن تو همچین جایی بدیم .
: تو که وضعت خوب بود ، اگه این طوری نمی شد !
- آره ، من خبر از همچین جایی توی این قسمت شهر نداشتم . ولی فکر نکنم خونه دنجمو ول می کردم و برای تو همچین جایی اقامت می کردم. هتل ها جیب آدمو تا ته خالی می کنن ، مراکز تفریحی که جای خود داره .
چراغ آسانسور روشن بود . امتحانش کردم . کار می کرد . اما نمی شد به آن اطمینان کرد ، داخلش گیر می افتادیم کارمان تمام بود . پله ها را انتخاب کردیم . از در سالن خارج شدیم وبه سمت طبقات بالا رفتیم . به خاطر فرو ریختن دیوارها ، نور خوبی داشتیم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

نرجس علیرضایی سروستانی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (15/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (15/2/1395),الف.اندیشه (15/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (15/2/1395),احمد دولت ابادی (18/2/1395),احمد دولت ابادی (18/2/1395),زهرابادره (آنا) (18/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/4/1395),

نقطه نظرات

نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 ارديبهشت 1395 - 09:28

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی درود بر شما


@احمد دولت ابادی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 18 ارديبهشت 1395 - 11:53

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.