سرزمین سایه ها - 30


او گفت : خیلی به هم ریخته بودن . هنوز اتفاقی که براشون افتاده رو باور نکرده بودند . به راه افتادن و چند دقیقه دیگه می رسن به فروشگاه .
به لبه پشت بام برگشتیم . اسلحه را به سمت فروشگاه نشانها گرفتم . الیزابت پتو را روی من انداخت و تا جایی که دوربین اسلحه کاملا در سایه قرار می گرفت ، جلو آورد . مقداری سخت بود و اذیت می شدم . ولی وسیله بهتری برای استتار نداشتیم . اولین نفرات خودشان را نشان دادند . بعد سر و کله جیپ های نظامی تیر بار دار پیدا شد . صبر کردیم از ابتدا خیابان دور شوند . با دیدن بقایای اجساد جانوران توقف کردند .
با بی سیم گفتم : سپاستین آماده ایی ؟
- آره ، اول اون تیربارچی ها رو از کار می ندازیم .
به الیزابت گفتم : یکی از راننده ها رو همزمان با ما بزن .
دوربین را روی صورت تیربارچی تنظیم کردم .
شروع به شمردن کردم . هر سه باهم شلیک کردیم . با افتادن تیر بارچی ها و یکی از راننده ها ، آنها مثل یه گله که شیرها به آن حمله کرده بودند . پراکنده شدند . شروع به شکار آنها کردیم . جایی برای فرار نداشتند . عده ایی به طرف ابتدای خیابان دویدند . به پانتوم نگاهی کردم . پس ازمدتی او را در حالیکه در تعقیب افراد فراری و وحشت زده بود ، دیدم . توانایی هایش خیلی کاربردی تر از سپاستین بود . توانایی اش ذاتی و در درون خودش بود .
دیدن قیافه آنها در حالیکه به پانتوم شلیک می کردند ، ولی او بی هیچ آسیبی به آنها میرسید و از بینشان می بُرد . هم جالب و هم ترسناک بود . یاد اولین برخوردم با او افتادم ، نگا هی حیرت زده ، صورتی وحشت زده و بدنی عرق کرده ؛ در مدت کوتاهی آنها را از سر راه برداشتیم . خوب شد که تانک نبود چون با یک گلوله می توانست خسارت بالایی به ساختمان وارد کند و بازنده ما بودیم . پس از پاکسازی پانتوم ، ما هم از شلیک کردن دست برداشتیم .
گفتم : موفق شدیم !
الیزابت با خنده گفت : آره ، موفق شدیم .
دربی سیم گفتم : ما بردیم .
سپاستین : تموم شد .
ایستادم . و به سمت که بقیه مستقر شده بودند نگاه کردم . آنها دست تکان می دادند و من هم دستم را به حالت پیروزی بالا بردم .
از ساختمان خارج شدیم و به سمت فروشگاه جلو رفتیم . آماده شلیک تیر خلاص به هر جنبده ایی بودیم . هیچکس نتوانسته از دست پانتوم فرار کند .
به حالت مچ انداختن با او دست دادم : کارت عالی بود .
پانتوم لبخند زد . باید اجساد را جمع می کردیم ؛ هم منظره نا خوشایندی داشت و اینکه بعد از مدتی بوی تعفن همه جا را پر می کرد . جا به جایی اجساد کلی وقت گیر بود .
به جان گفتم : تو فروشگاه طناب و هر چیزی مثل اون داریم .
- آره . این فروشگاه زنجیره ایی ، وقتی وسایل اضافی را به انبارها منتقل می کردیم ، همه نوع وسیله ایی بود.
: هر چی طناب داریم بیار .
جان همراه سارا ، استفان و هری به فروشگاه رفتند و با کلی طناب برگشتند . شروع به بستن طناب به دور پای یکی از اجساد کردم . و بعد از اینکه از سفت بودنش اطمینان پیدا کردم ، سراغ بعدی رفتم ، چند جسد را با طناب بستم .
به الیزابت گفتم : ماشین رو حرکت بده و با عقب ماشین به این سمت بیا .
او بی هیچ حرفی اینکار را کرد . سر دیگر طناب ها را به سپر پشت ماشین گره زدم .
: حرکت کن .
ماشین به راه افتاد و پس از مدتی اجساد به دنبالش .
ادامه دادم : یه جای خوب و دور از اینجا پیدا کنین . آنها رو یه جا جمع می کنیم و آتیششون می زنیم .
در سکوت شروع به کار کردیم . تا بالاخره کار تموم شد . طناب ها رو جمع کردیم . با گالن پشت ماشین خودشان رویشان بنزین ریختیم . از آنها فاصله گرفتیم . کوتل مونوتوف را روشن کردم و با تمام قدرت به سمتشان پرتاپ کردم . شعله تمام تَل را فرا گرفت و پس از مدتی همه آنها را در خودش محو کرد .اسلحه ها و اشیاء بدرد بخور آنها را قبلا جمع کرده بودیم .
جان دوباره برق فروشگاه را وصل کرد . در گوشه ایی نشستم . پیروزی ما به چند دلیل بود . اولی ، اصل غافلگیری بود و از بین بردن نقاط قوت آنها بود . تانک و تیربارچی ها ، دلیل دوم منطقه ایی که آنها در آن بودند ، باز بود و هیچ پناهی نداشتند . اما هر چه به مرکز شهر می رفتیم ، ساختمانهای بیشتر ، ماشینهای سوخته و خراب و رها شده در سطح خیابانها ، سنگر بندی و مقررها و دیده بانها . نفرات و سلاحهای بیشتر و کوچه ها و خیابانهای زیاد و تو در تو ، کانلها و تونلهای زیر زمینی ، دیگر آنجا با سه نفر تک تیرانداز و پانتوم نمی شد به پیروزی دست یافت .
به سلاحهای سرد احتیاج داشتیم . از اسلحه قلاب انداز تا کمان های فولادی و خشاب دار ، کارد و شمشیر .
پرسیدم : کسی می دونه این طرفا کجا می شه لوازم ورزشی پیدا کرد ؟
جان : یه جا رو بلدم .
- من و تو جیل و الیزابت می ریم اونجا .
پانتوم برگشت و به ما ملحق شد . ازلبه پشت بام دور شدیم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (14/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (14/2/1395),بهروزعامری (14/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (14/2/1395), ناصرباران دوست (15/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/8/1396),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 ارديبهشت 1395 - 21:55

نمایش مشخصات بهروزعامری

توانایی اش ذاتی و از درونش بود

درود بر شما

@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.