سرزمین سایه ها - 29

صبح روز بعد، همه برای صحبحانه خوردن آماده می شدند ، هری و جان مو ضوع از کار انداختن تانک را به بقیه گفتند . آنها هم از شنیدن آن خوشحال شدند . الیزابت نگاهی به علی کرد و لبخند زد .
جیل به او گفت : اگه می تونست ، تو اولین نفری بودی که بهش می گفت . آدم خوش شانسی است . مشکلات زیادی براش پیش می یاد . اما زیاد دووم نمی یارن و از سر راهش کنار می رن .
الیزابت : امروز از دست بقیه اون گروه خلاص بشیم . می تونیم به فروشگاه برگردیم و بعد به سمت اون ساختمون حرکت کنیم . بهتر ه بیدار ش کنم .
سپاستین : بذار بخوابه . دیشب دو نیمه متفاوت رو گذروند ، اوایل شب یه دیداری با هایدنها داشت . آنها به فروشگاه آمده بودند . نگران شماست . می ترسه نتونه از شما محافظت کنه و از دستتون بده ، برای رفتن به مرکز شهر مردده، زیاد به موفقیت این کار مطمئن نیست .
سارا : از روزی که به گروه پیوستم . سعی کردم با قوانین او حرکت کنم . گاهی خشن و بی منطق می شه ، ولی از اینکه همیشه مواظب ماست و دوست نداره ما رو از دست بده مطمئنم .
جان : آره . تو قضیه زندان رفتنش و دور کردن جانسون و برخوردی که با جیل داشت ؛ اینو ثابت کرد .
الي : خیلی با حاله ! آدمی باشی که بقیه دوستت دارن و تنها نیستی .
جوزف : اون گروه حتما متوجه کشته شدن افرادشون و برنگشتن تانک شدن و فهمیدن در اینجا غیر از خودشون کسای دیگری هم هستند . منطقه را خواهند گشت . باید آماده مقابله بشیم .
الیزابت به سمت علی رفت وگفت : نمی خوای بیدار بشی ؟ صبحونه حاضره . پاشو دیگه . باید برام تعریف کنی .
با صدای او چشمانم را باز کردم . الیزابت کنارم نشسته بود . کششی به بدنم دادم و گفتم : سلام .
لبخندی زد و گفت : سلام . دیشب شنیدم چه کار کردی ؟ خیلی خوب شد .
- آره ! رفتیم اون تانک رو خوابوندیم ، پانتوم این کار رو کرد .
: به هر حال رفتن تو مهم بود .
از جایم بلند شدم . برای شستن صورتم رفتم و سپس به بقیه ملحق شدم . بعد از سلام و احوال پرسی و خوردن صبحانه ؛ برای چگونگی مقابله احتمالی با اون گروه ، به بررسی موقعیت خودمون پرداختیم . غیر از از این ساختمانی که درونش بودیم ، باید از ساختمانها و خیابانهای اطراف هم باید استفاده می کردیم . ما 11 نفر بودیم . غیر از پانتوم که به خاطر قدرت و ساختار بدنی اش و تا حدودی سپاستین با ما فرق داشتند . بقیه آدمهای معمولی بودیم .
گفتم : امکاناتی که ما داریم ، حالا که اون تانک نیست . برابر با اونهاست . همه جلیقه های ضد گلوله بپوشین . پشت بام و طبقات بالای اینجا کاملا به فروشگاه مسلطه و راحت می شه آمدن آنها را زیر نظر گرفت . اما اینجا فقط یه خیابون نداره ، سه تا خیابون دیگه به اینجا ختم می شه . اگه از سمت فروشگاه بیان و ما بهشون شلیک کنیم و در گیر بشیم . حتما دنبال راهی برای دور زدن ما می گردن . سپاستین ، جیل و جوزف ، در این زمینه تجربه خوبی دارن؛ دو تا ماشین زرهی داریم و سه تا ماشین سواری و شورلت الي، بهترین راهی که نتونن مارو محاصره کنن مستقر شدن روی پشت بام مغازه ها و خانه های اطرافه . پانتوم با سرعتی که داره ، می تونه به اونجا بره و حرکتشون رو زیرنظر بگیره و اگه به این سمت اومدن ، به ما خبر بده . بقیه شو خودتون بلدین .
هری و استفان ، سارا و الي ، جیل و جوزف ، جان و پانتوم ، من و الیزابت و سپاستین .
من و الیزابت به پشت بام رفتیم و سپاستین در طبقه آخر و مقابل پنجره موضع گرفت . برای استتار از پتو استفاده کردم ، تا شیشه دوربین مثل یه آینه عمل نکنه.
الیزابت : از اینکه نگران مایی ، خوشحالم . اما باید به بقیه و توانایی هاشون اعتماد داشته باشی . همه ما خودمون رو به تو سپردیم . خوب می شناسمت و به توانایی هات اعتقاد دارم . اما در نهایت این ما هستیم که در لحظات حساس می تونیم به خودمون و دیگران کمک کنیم .
- این درست ! اما اگه من اشتباه کنم چی ؟ تصمیمی بگیرم که به نظر خودم خیلی درسته و مو لای درزش نمی ره. ولی درست در نیاد و یا درست باشه ، اما آنطوری که می خام پیش نره و چیزی رو که نمی خواستم بشه ، اتفاق بیافته چی ؟ از دست دادن و دل کندن خیلی سخته . حتی اگه بخوام به روم نیارم . زندگی ادامه داره و باید ادامه داد .
: اینطوری ، وقتی که به خودت و بقیه اعتقاد و اعتماد داشته باشی و از خودت و دیگران به اندازه تواناییشان انتظار داشته باشی ، تا مدتهای طولانی و شاید هم تا آخر عمر کنار آنها خواهی بود . می ریم به مرکز شهر ، مدارک رو به دست می یاریم و خودمون رو نجات می دیم .
گفتم : باشه . می ریم اونجا و اون مدارک لعنتی رو به دست می یاریم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (14/2/1395),الف.اندیشه (14/2/1395),جلال صابری نژاد (14/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (14/2/1395),ناصر ترابی (14/2/1395), ناصرباران دوست (15/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (15/2/1395),زهرابادره (آنا) (18/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/4/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/8/1396),

نقطه نظرات

نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 ارديبهشت 1395 - 11:31

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد سلام

سبک بیان داستان نویسی شما به سبک ادبیات دهه پنجاه و به عبارتی جلال آل احمدی است که دیگر منسوخ شده است
داستان تک خطی و ساده بندی با جمله بندی پیوسته کمکی به موفقعیت داستان نمیکند
شاید هم یک رمان بلند است که شما به صورت قسمت قسمتی بیان می کنید
به هرحال متناسب با اسامی اشخاص و موضوعی که شما بیان می کنید صحنه ای از فیلم های اشکن و هالیودی امریکا است این سریال های مثل بانشی امپراطور و غیره


@جلال صابری نژاد توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 14 ارديبهشت 1395 - 15:15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، خوش آمدید ، البته که این داستان بلند و رمان است ، شما تازه به خوانندگان داستانهای من اضافه شدید و یکی در میان قسمت های مختلف را می خواندید . اولین بار که کسی سبک نوشتن من را دهه پنجاهی و جلال آل احمدی می خواند . توقع دارید داستان 200 صفحه ایی را یکجا در این سایت که برای داستانهای کوتاه است قرار بدم . سبک نوشتن من الیته که به شیوه غربی و البته رعایت نکات گرامری و دستور ی در زبان فارسی ئ داستان است ، از وقتی که انقلاب پیروز شد و من یادم می آید همه کتابها که منتشر می شدند خارجی بودند . ژول ورن ، ویکتور هوگو ، شکپیر ، ایزاک آسیموف ، نویسنده مطرح اول انقلاب هم ( فهیمه رحیمی ) بود که داستانهای عشقی می نوشت . صادق هدایت و بقیه هم توسط نظام ممنوع شده بودند و البته حال و احوال شخصیتی خودشان هم که خوب نبود . امروز هم در قرن 21 و سال 95 در کلاسهای داستان نویسی سبک غالب آموزش کتابهای خارجی است.
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.