سرزمین سایه ها -28

یکی از ماشینهای زرهی را برداشتیم و به راه افتادیم . از جلوی فروشگاه و بقایای اجساد یکساعت قبل رد شدیم . چراغهای ماشین خاموش بود . دنبال محل استقرار آنها بودیم . سارا و استفان آنها را دو یا سه خیابان پایین تر از فروشگاه دیده بودند . چه جایی را برای استراحت انتخاب می کردند ؟ به سمت خیابانهای غربی حرکت کردیم . به دوراهی رسیدیم . راه سمت چپ را انتخاب کردم و واردش شدم . مقداری جلوتر یکدفعه مجبور به ترمز شدم . هیکل تانک خودش را نشان داد . بدنه زره پوش تیره بود ، ولی شاید صدای ترمز را شنیده بودند . آن هم صدای ترمز این ماشین سنگین را . دنده را روی دنده عقب گذاشتم و آرام آرام ماشین را به همان خیابانی که آمده بودم ، هدایت کردم . صدایی به گوشم رسید . غرش یه موتور سنگین ، آنها تانک را روشن کرده بودند.
به پانتوم نگاه کردم . دلم می خواست کلی بد بیراه نثارش کنم .
او گفت : توی اون کوچه ، بین اون دو تا خونه ،زره پوش رو ببر اونجا .
بی هیچ حرفی ، به حرفش عمل کردم و با ته زره پوش وارد کوچه شدم تا انتهایش عقب رفتم . کوچه زیاد طولانی نبود . وجود دو درخت و ساختمانها استتار خوبی درست کرده بودند . تاریکی آنجا هم که عالی بود !
پانتوم لبخندی زد و من هم جوابش را با لبخند دادم !
تانک سر دو راهی بود . پس مدتی لوله آن پدیدار شد . تانک و نفرات همراهش از مقابلمان گذشتند . پشت تیربارش هم یکنفر قرار داشت . خدا خدا می کردم که ما را نبینند . از مقابل ما عبور کردند . دستم را از روی ماشه برداشتم . شاید هم اصلا به خاطر ما نیامده بودند ؟!
پانتوم رو به من گفت : همینجا بمون و هیچ کاری نکن ! تا من برگردم .
- باشه !
از زره پوش خارج و در خیابان ناپدید شد . توی ماشین دنبال چیزی که سر گرمم کند گشتم .به تعدادی پاکت آبمیوه بر خوردم . لبخندی بر لبانم نشست . تا برگشتن او می توانستم از خوردن آنها لذت ببرم . آب سیبش را انتخاب کردم . الیزابت هم نبود که جلوی من را بگیرد . مدتی گذشت . با باز شدن در ماشین سرم را به آن سمت گرداندم . فردی در حال داخل شدن به زره پوش بود . پانتوم نبود . اسلحه را به طرفش گرفتم . با دیدن من جا خورد . دوبار به سمتش شلیک کردم . با فریادی کوتاه کف زره پوش افتاد . آبیموه خوردن را فراموش کردم این از کجا آمده بود ؟!
همچنان که اسلحه را به سمتش گرفته بودم ، مدتی صبر کردم . تکان نمی خورد. مقداری از آبمیوه در پاکتش بود . آن را به سمت سرش پاشیدم که با کوچکترین حرکت ، گلوله ها را در بدنش بکارم . از پشت صندلی بلند شدم و به سمتش رفتم . چراغ قوه کوچکی را روشن کردم . برش گردانم که صورتش را ببینم . جوان بود . گلوله ها به سینه و شکمش خورده بودند . کفشها و لباسش نظرم را جلب کرد . پایم را کنار کفش گرفتم . به سایز پایم می خورد . دیگر بدرش نمی خورد ! آنها را در آوردم . پول هم داشت . غنیمت خوبی بود . مسلح بود ، اما چون انتظار دیدن کسی را نداشت و من سریع تر عمل کرده بودم . نتوانست از اسلحه اش استفاده کند . با احتیاط به در نزدیک شدم و بازش کردم . جسد او را بلند کردم و مقابل خودم گرفتم . اگر کسی همراهش بود و شلیک می کرد اول به او می خورد . از زره پوش خارج شدم . او از روبرو نیامده بود . جسد را روی زمین رها کردم . در پناه بدنه زره پوش به سمت عقب آن رفتم . صدای نفسهایم را می شنیدم . پانتوم چرا بر نمی گشت ؟
از انتهای کوچه خارج شدم . به محوطه ایی نه چندان عریض رسیدم . در سمت چپم محوطه با مسافتی کم به خیابان می رسید . و در سمت راست با مسافتی طولانی تر در پشت ساختمانها امتداد داشت . او برای گشت زنی آمده بود و از شانس بد من از پشت ساختمان وارد کوچه شده بود. زره پوش خاموش بود تا صدایش کسی را جلب نکند . در ماشین را بستم و خودم را از طریق محوطه پشت ساختمان به خیابان رساندم . از گوشه دیوار به محل استقرار آنها نگاه کردم . بدون تانک به نظرم خیلی ضعیف می آمدند و با یک حمله شکارچی ها همه آنها از بین می رفتند ! اگه سپاستین اینجا بود ؟ دیگه حوصله ام داشت سر می رفت . نوبت نگهبانی ما تمام شده بود و جان و هری جای ما را می گرفتند . چقدر برای خوابیدن دلم تنگ شده بود . به سمت زره پوش برگشتم . آنرا دور زدم و از پشت ماشین در حالیکه خم شده بودم تا در آینه بیرونی دیده نشوم ، به سمت پنجره سمت راننده رفتم . آرام سرم را بالا آوردم و به داخلش نگاه کردم . کسی نبود . دوباره خم شدم و از جلوی ماشین به سمت در رفتم . با احتیاط دستگیره را پایین دادم و آنرا باز کردم . منتظر شدم ، کسی بیرون نیامد . به سرعت داخل شدم و در را قفل کردم . بالاخره پانتوم برگشت . در را باز کردم. داخل شد و گفت : بریم
- چی شد ؟ چه کار کردی ؟
: حرکت کن . خودت می بینی .
زره پوش را روشن کردم و در مسیری که تانک رفته بود حرکت کردم . تا بالاخره آن را دیدم . کنارش توقف کردم .
پانتوم : دیگه مزاحم ما نمی شه . برای همیشه به خواب رفت .
- به خواب رفت ؟ منهدمش کردی ؟ وای خدای من ! خیلی عالیه !
از زره پوش خارج شدم . با دیدن اجساد ، ماجرا را تا ته خواندم . از تانک بالا رفتم . بوی سوختگی از داخلش می آمد . او نارنجکی را داخل تانک منفجر کرده بود . از خوشحالی برایش دست زدم . وقتی برگشتیم . جان و هری به استقبالمان آمدند .
با خوشحالی گفتم : تانک برای همیشه خوابیده ! منم می رم بخوابم .
هری گفت : جریان چیه ؟ !
پانتوم گفت : رفته بودیم تانک رو بخوابونیم که موفق شدیم .
در گوشه ایی از اتاق دراز کشیدم و پتو را رویم انداختم . حالا شب لعنتی ، به بهترین شب عمرم تبدیل شده بود .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

محسن نيرومند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (12/2/1395),ح شریفی (12/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (12/2/1395),زهرابادره (آنا) (12/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (13/2/1395), ناصرباران دوست (13/2/1395),محسن نيرومند (14/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/4/1395),

نقطه نظرات

نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 12:08

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب
به شما خسته نباشید عرض می کنم
حقیقتش را به خواهید این ادامه ی همان داستانی بود که بنده قسمت اولش را خواندم و گفتم : طرح جالبی ست ... و فکر می کردم " سرنوشت را باید از سر نوشت " جکایت همان زندانی بود که در قسمت اول به وسیله دوستانش آزاد شد . واقعاً عذر می خواهم ، قاطی کرده بودم
سعی می کنم داستان شما را از قسمت اول تا الان را پرینت بگیرم و بخوانم آن موقع می توانم نظرم را بدهم
موفق باشید@};-


@ح شریفی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 12:52

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، داستانی که اشاره کردید ( سرزمین سایه ها ) است.
که دو قسمت جدید را برای تایید در سایت گذاشتم ،

باز هم ممنون


@ح شریفی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 12:56

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شرمنده ، الان که بالای نظر شما را خواندم ، فهمیدم دو قسمت تایید شده ، همان قسمتهای جدید هستند !:-s


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 14:23

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصرالملكي عزيز
خوشحالم كه ادامه داستان سريالي سرزمين سايه ها را شروع كرديد . اين دوقسمت هم عالي بودند
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 14:38

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
ممنون که آمدید.
به خاطر قسمتهای پایانی داستان سرنوشت ، امکان قرار دادن آنرا در سایت نداشتم . همزمان با این داستان
،داستان دیگری را نخواهم گذاشت تا قصه به سرانجام برسد .@};- @};- @};-


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 ارديبهشت 1395 - 13:21

نمایش مشخصات محسن نيرومند جالب بودند.
بنظرم میشد بعضی از جمله ها را با یک فعل بیان کرد. و حتی از خیر بعضی ها گذشت تا داستان شیوایی بهتری داشته باشد.


@محسن نيرومند توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 18 ارديبهشت 1395 - 14:02

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
خوش آمدی ،
تا جایی که شده سعی کردم فعلهایی را که دوبار پشت سر هم تکرارمی شوند را حذف کنم.

باز هم هر فعلی را در هر قسمت و هر جمله ایی به نظرت آمد یکی باشد و یا از خیرش گذشت برایم بنویس ، فقط اگه این کار را انجام می دی ، همان موقع خواندن و یا بعدش برایم بنویس که گزینه ویرایش سایت حذف نشود ! در خانه هر وقت بخواهم می توانم ویرایش کنم ، اما این داستان ها در سایت تا مدتهای طولانی می مانند و خوانددگان داستانهای سایت را می خوانند نه متن ویرایش شده در خانه و یا دفتر داستان من .
موفق باشی و شاد:) :) @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.