سرزمین سایه ها -27


همش در فکر چگونه رسیدن به مر کز شهر بودم. در طول مسیر علاوه بر هیولا ها با انسانها هم طرف بودیم. هرچند که بودن شکارچی باعث برتری ما بود . اما در مقابل تک تیراندازها ، مسلسلهای سنگین ، تانک ها و بمب ها و تله های ا نفجار ی ، کار ی از پیش نمی بردند . اتکایمان باید بیشتر به خودمان بود تا این هیولا ها .
روی زمین نشستم و به دیوار لبه پشت بام تکیه دادم . پتو را تا زیر چانه بالا کشیدم . به سپاستین نگاه کردم . او هم به دیوار تکیه داده بود و چشمانش را روی هم گذاشته بود .
گفتم : شاید به مرکز شهر نرسیم . ما تعدادمون کمه ، هر چه قدر هم سلاح داشته باشیم ، در برابر اون همه آدم کاری از پیش نمی بریم . درسته که شکارچی ها با ما هستند ولی در مقابل ، سلاحهای دور بُرد و سنگین بدرد نمی خورن .
سپاستین با چشمان بسته گفت : می دونم !
- می دونی ؟ خب بگو چه کار کنیم ؟
: به موقعش در موردش فکر می کنیم !
- در مورد فکر می کنیم ؟ نمی بینی تو چه وضعی هستیم ؟ از فروشگاه آواره شدیم که یه گروه مسلح نزدیک اینجاست . که یه تانک لعنتی دارن ، که می تونن همون رو یک جا بفرستن اون دنیا ، هر کدوم از ما بمیره ، جایگزینی براش ندارم ، ابر قهرمان نیستیم که یه تنه همشون رو نابود کنیم .
: خب تو بگو چه کار کنیم ؟
گفتم : باید بی خیال رفتن به اونجا بشیم ، یه راهی برای خروج از شهر پیدا می کنیم .
- باید از آب بگذری ، تازه فکر می کنی نیروهای نظامی اونور می ذارن تو پاتو اونجا بذاری ، وسط آب غرقت می کنن .
: لعنتی !
- اول از دست اون گروه مسلح خلاص می شیم . برای رسیدن به مرکز شهر ، به جای عبور از خیابونهای مرکزی ، از حاشیه شهر حرکت می کنیم و وقتی به نزدیکی اونجا رسیدیم ، به جای روی زمین ، از زیر زمین استفاده می کنیم ؛ از مترو ، کانالهای آب و فضلاب و برق . حالا اگه راضی شدی ، بذار کمی بخوابم ، دیگه خبری نمی شه . و شکارچی ها همین اطراف هستند .
: بهشون این قدر اعتماد داری ؟
- آره !
دوربین دید در شب را روی چشمان قرار دادم و به اطراف نگاه کردم . خبری از شکارچی ها نبود . خیابانها ساکت و خالی بودند . سکوتی که خیلی وقتها آرزویش را داشتم ، تا کمی آرامش بدست بیارم . اما این سکوت آزار دهنده بود و دلهره ایی در دلم انداخته بود .
گفتم : می رم پایین یه سر و گوشی آب بدم .
نفهمیدم شنید یا نه . منتظر جوابش هم نشدم . از پله ها پایین رفتم . به اتاق سر زدم، همه خواب بودند . به راهم ادامه دادم . محکم اسلحه را نگه داشته بودم و از حالت تک تیر به رگبار در آوردمش . دستم روی ماشه بود . آرام در را بازکردم و خیابان را از نظر گذراندم . قدم به بیرون گذاشتم . پس مدتی حس کردم کسی نگاهم میکند . شجاعتم را جمع کردم و به عقب نگاه کردم . پانتوم بود . نفسی کشیدم و گفتم : منو ترسوندی .
- متاسفم . می ترسی ؟
: چطور ؟
چشما و صورتت داد می زنه ! اما با این حال جلو می ری .
خب . آره ، شاید هم بیشتر نگرانی باشه تا ترس . یه شهر که دیگه نمی شناسیش . آدما شو ، ظاهرشو ، و هر چی که قبلا برات مایه آرامش بود ، حالا تبدیل به ترس و دلهره شده . به هیچکس دیگه نمی تونی اعتماد کنی ، قبلا شاید یه اعتمادی وجود داشت ، اما حالا با این وضع هیچی نمونده ! چند نفر خودشونو به من سپردن و بهم اعتماد دارن . نه اینکه به خودم اعتماد و اطمینان نداشته باشم . می ترسم نتونم حفظشون کنم و از دستشون بدم . امکاناتمون کمه و یه راهی رو می خوایم بریم که نمی دونیم آخرش چی می شه .
پانتوم : بریم یه سری به اون گروه مسلح بزنیم . ببینیم چه کار می کنن ؟
هاج و واج نگاهش کردم . خندم گرفت و شروع به خندیدن کردم و گفتم : شوخی می کنی ؟
- نه ! من می تونم تا اونجا برم و برگردم . اما می خوام با تو بریم .
: با چی بریم ؟ اینها رو چه کار کنیم ؟
- سپاستین هست . بقیه هم می تونن از پس خودشون بر بیان .
بی سیم را در دست گرفتم : سپاستین ؟ بیداری ؟ سپاستین ؟
- آره ، چی کار داری ؟
: با پانتوم می ریم یه گشتی این دور و ور بزنیم .
- باشه .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

نرجس علیرضایی سروستانی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (12/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (12/2/1395),محمد قبادی (12/2/1395),زهرابادره (آنا) (12/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (12/2/1395),ناصر ترابی (12/2/1395),امیر حسین توانگر (13/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (13/2/1395),بهروزعامری (13/2/1395), ناصرباران دوست (13/2/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 21:06

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام
و عرض ادب و ارادت خدمت جناب ناصر الملکی گرامی
خدارو شکر بلاخره نوبت داستان سرزمین تاریکی هم رسید.. والا به خدا .. روانی شدم تا ای سرنوشت تموم شد...
با این حافظه داغون مگه یادم مونده ک قبلش چی بوده .. ..باید برگردم دو سه تا قسمت قبلیش بخونم یادم بیاد ... ولی ممنونم ک ادامه شو نوشتید ..اینقدر بدم میاد داستان نصفه نیمه بخونم ک حد و حساب نداره
ممنونم یه عالمه
دم قلمتون همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 22:24

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، چشمتان را دور دیدم ، سرنوشت را در سایت گذاشتم تا تمام شود ، تایید داستانها خیلی اذیت کرد.
از این به بعد فقط داستان سرزمین سایه ها را در سایت خواهم گذاشت ، امشب قسمت 29 را برای تایید قرار خواهم گذاشت خودتان را برسانید که عقب نمانید! دیگر توان قرار دادن داستانی همزمان با این داستان را ندارم.@};- @};- @};- @};- :) :-s


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 - 12:29

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن :)
@};-
سلام و عرض ادب:)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 - 13:18

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، خوش آمدید@};- @};- @};- :">



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.