سرزمین سایه ها - 26


یه بیسیم را دست سپاستین دادم و یک را هم خودم برداشتم .
رو به بقیه کردم و گفتم : صدای بی سیم را کم کنید که صداش برای خوابیدن اذیتتان نکند . خبری شد خبرتان می کنیم .
الیزابت گفت : خوابت نبره !
- نه ! اما اگه بیدار بودی ، خواستی با هم حرف می زنیم .
به سمت پشت بام رفتم . سپاستین هم همراهم آمد . قرار بود من روی پشت بام باشم و او در کنار دَر ، اما اینطوری بهتر بود . با هم بودیم ، هم حوصلمون سر نمی رفت و هم خوابم نمی گرفت . دوربین دید در شب را کنار دستم گذاشتم . از با لا منظره شهر دیدنی بود . نور هایی را در دور دستها می دیدیم . حتی قسمتهای دیگر شهر که مردم درآنجا زندگی عادی خودشان را می کردند . این قسمت از شهر ، به و سیله پلها ی معلقی که رو آب زده بودند به قسمت های دیگر شهر و صل می شد . اما حالا با جدا شدن دو طرف پلها از هم ، از قسمتهای دیگر جدا شده بود.
پرسیدم : فکر چنین وضعی رو می کردی ؟ الان به جای اینکه توی خونمون باشیم . توی شهر خودمون آواره شدیم و هروز و هر شب باید منتظر یه حادثه باشیم .
- از روزی که پرونده اون شرکت زیر دستم اومد . دلم گواهی خبرهای بد را می داد. اما اینکه این بلا سر خودمون بیاد را باور نمی کردم . فکر می کردم هر طور شده از پسش بر می یاییم . پروژه از کنترل صاحبانش هم در رفت و گربیان گیر خودشان شد . در ابتدا خیلی ها سعی کردند از اینجا بروند . اما با موانع نیروهای نظامی مواجه شدن ، خیلی ها هم فرصت را غنیمت شمردند و برای خودشان فرمانروایی راه انداختند .
گفتم : خوبه ، تو شهر زامبی نداریم ، لااقل نگران آلوده شدن نیستیم .
سپاستین پرسید : مطمئنی که زامبی تو شهر نیست ؟
- آره !من که تا به حال ندیدم . در مورد شکاچی ها هم اول فکر می کردم اگه کسی را گاز بگیرند ، طرف بعد از مدتی دوباره زنده می شه . ولی در زندان همچین اتفاقی نیافتاد .
حرکتی توجهم را جلب کرد . اسلحه را برداشتم و توی دوربینش نگاه کردم . زوم دوربین را بیشتر کردم . توی تاریکی چیزی دیده نمی شد . سپاستین دور بین دید در شب را روی صورتش تنظیم کرد .
پرسیدم : چیزی می بینی ؟
- خبری نیست !
: ولی مطئمنم که چیزی دیدم . شاید شکارچی ها بودند ؟
- نه اونها نیستند ، البته اونهایی که تحت فرمان منند .
مدتی بعد گفت : ولی چیزی اونجاست. روی زمین ، نه ، بلکه روی دیوار!
گفتم : لعنتی ! فکر کنم یکی از هیولا های شرکته ؛ می تونه روی دیوار و سقف راه بره، اون بود که این بلا رو سر الیزابت آورد .
- شیش تا پا داره و یه دم بلند؟
: آره ، تو هم اونها رو دیدی ؟
- آره! روی دیوار نزدیک فروشگاه داره راه می ره !
: خدای من !
با دوربین اسلحه به دنبالش گشتم ، بالاخره اون عوضی رو دیدم . او را نشانه گرفتم .
سپاستین گفت : مهمونامون دارن بیشتر می شن .
گفتم : شکارچی ها حریف اینها می شن ؟
- باید بشن .
: ممکنه در گیری شون ، اون گروه مسلح رو هم به اینجا بکشونه
- اون وقت اوضاع واقعا خراب می شه !
چشم از دوربین برداشتم و نگاهی به او کردم و گفتم : شوخی می کنی ؟ تو هم نگرانی ؟
سپاستین گفت : تعجب کردی ؟ آره منم نگرانم . این ویروس عواطف انسانی رو کاملا از بین نمی بره !
سری تکان دادم و شانه بالا انداختم . دوباره با دوربین حرکت آنها را دنبال کردم . پیشانی یکی از آنها را هدف گرفتم و گفتم : بمیر !
شلیک کردم . هیولا از روی دیوار پایین افتاد . لبخند زدم . هیولاهای دیگه به دورش جمع شدند و با دست تکانش می دادند! ناگهان سرشان را به سمت ما بلند کردند و غرش کردند .
گفتم : متوجه ما شدند ، یعنی ما رو دیدند؟
- نه ، ولی وجود ما رو حس کردن ، بوی تهدید .
- آها!
آماده شلیک های بعدی شدم . سپاستین هم اسلحه اش را برداشت و نشانه رفت . هایدن ها به سرعت به راه افتادند . صدای تپ تپ و لرزش خفیفی را حس کردم . پس از مدتی سر و کله شکارچی ها پیدا شد . هیولا ها با هم درگیر شدند . وحشی گری به تمام معنا ! با چنگالها و دندانهای تیز به جان هم افتادند . ناگهان متوجه چیزی شدم ، در حالیکه یه هایدن با شکارچی در گیر بود . هایدن دیگری با استفاده از قدرت حرکت روی دیوارها به روی پشت شکارچی می پریدند .
گفتم : نمی ذارم که پیروز بشین !
به هایدنهایی که روی شکارچی ها می پریدند ، شلیک می کردم و آنها را دور می کردم . سپاستین هم چند تا از آنها را از پای در آورد . شکارچی ها با غرش هایشان تعداد بیشتری از همنوعانشان را به صحنه نبرد کشاندند .
یکی از شکارچی ها سر و گردن هایدنی را میان دندانهایش گرفت و با یک فشار آنرا جدا کرد . تنه سنگین هیولا روی زمین افتاد . تمام پوزه و گردن شکارچی غرق در خون بود . صحنه درناک و وحشتناکی بود .
روی پهلوی یکی از شکارچی ها بر اثر پنجه یه هایدن زخم بزرگی دهان باز کرد و خون جاری شد . هایدن حمله دوم را شروع کرد که امانش ندادم . شکارچی هم از فرصت استفاده کرد و او را از هم درید . یکساعت نبرد آنها و ما ادامه داشت . با بیشتر شدن شکارچی ها و تلفاتی که ما به آنها وارد می کردیم . هایدنها مجبور به فرا و عقب نشینی شدند . هنگام فرار هم رهایشان نکردم و به شلیک کردن ادامه دادم .
سپاستین گفت : بسه دیگه ، رفتند .
گفتم : باید تقاص پس بِدن .
سپاستین دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : تموم شد.
اسلحه را پایین آوردم . شکارچی ها غرشی از سر پیروزی سردادند و شروع به تکه تکه کردن و خوردن هایدنها کردند . تاریکی هوا به کمکم آمده بود و بدون دوربین اسلحه و دید در شب چیز زیادی را نمی شد دید . شب لعنتی دیگری هم سپری شد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم موسوی ,الف.اندیشه ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (28/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (28/12/1394),الف.اندیشه (28/12/1394),مریم موسوی (28/12/1394),سبحان بامداد (2/1/1395),محمد علی ناصرالملکی (13/3/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 اسفند 1394 - 11:35

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب فراوان :)
یه چیزی ک توی داستان خیلی خوبه شخصیت پردازی هاش هست ... یه جورایی برای هر کدومشون یه خصوصیت در نظر گرفتید ...ولی به نظرم این خصوصیت هایی ک توی طول داستان گفته میشه ..خصوصیت های برجسته افراد هست ک بیشتر توی درگیری ها به دردشون میخورده
داستان ریزه کاری و جزئی نگری زیادی داره .. .و همینم باعث تصویری شدن داستان شده
به نظرم این قسمتش ک درگیری بود ..خیلی زود و عجله ای تموم شد ..البته با توجه به کل داستان این حرفو میزنم .. ولی خیلی خوبه... این ک همچنان هیجان خاص خودش رو داره
دم قلمتون همچنان گرم :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در جمعه 28 اسفند 1394 - 11:40

سلام ، این قسمت پیش در آمد در گیری با اون گروه مسلحه ، اما پیشنهاد بدیدن که دوست داشتین چطوری باشه . که به فراخور داستان و قبل از آپ کردن قسمت بعد تغییرات را اعمال کنم .
@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.