سرزمین سایه ها - 25

جلسه بین شکارچی ها ، سپاستین و پانتوم هم جالب و هم باور نکردی بود.
به جیل گفتم : با این سپاستین جدید تونستی کنار بیایی ؟
- هنوز عادت نکردم . با اینکه خیلی تغییر کرده و شاید دیگه انسان نباشه . ولی تا وقتی که ماهیت قبلیشو بتونه حفظ کنه . قبولش می کنم .
- بابت نجات من و الیزابت و در مانش ازت ممنونم . اونو به من بر گردوندی .
: قابلی نداشت . داستان تو و الیزابت چیه ؟
- من در حال فرار از دست پلیس بودم ، محل قرار لو رفته بود . درست نفهمیدم جانسون ما رو فروخت ، یا کسی دیگه ، شاید هم نفوذی داشتیم . چندین مامور به دنبالم بودن. با تمام سرعت می دویدم . گلوله چندانی برایم نمانده بود . یک گلوله برای خودم نگه داشته بودم . چون تحمل زندان را نداشتم ، شاید هم کار به اونجا نمی کشید و در حین فرار میمردم . داخل یه کوچه پیچیدم . صدای موتوری رو از پشت سرم شنیدم ، آماده عکس العمل بودم ، شاید می تونستم به وسیله اون فرار کنم . کنارم رسید و گفت : سوار شو .
پلیسها به داخل کوچه آمدن . پشت موتور پریدم .او با سرعت از محل دور شد . یه تیر به پام خورد . اما تونستیم فرار کنیم . وارد یه پارکینگ متروکه شد . از موتور پیاده شد . لنگان لنگان به سمت یه مبل کهنه رفتم که آنجا بود رفتم . کلاهش را از سرش برداشت . چهره اش آشنا بود ، اما یادم نمی آمد کجا دیدمش . به سمت آمد با چاقو پاچه شلوار را پاره کرد . پارچه ضخیمی را به من داد تا در دهانم بگذارم . با چاقو شروع به در آوردن گلوله از پشت پایم کرد . درد امانم را برید. پارچه مبل را چنگ میزدم تا بالاخره عذاب تمام شد . بی حال سرم را به مبل تکیه دادم . لحظه ایی بعد شوک دیگری بهم وارد شد . چاقو سرخ شده را روی زخم چسباند . فریادم بلند شد .
از شدت درد اسلحه را به سمتش گرفتم . دخترنگاهی به من کرد و گفت : تموم شد . آروم باش .
روی زخم را با پارچه بست . پارچه را از دهانم در آوردم و گفتم : لعنتی ! سوختم !
- باید زخمت را ضد عفونی می کردم . وسیله دیگری نداشتم . آدم تر و فرزی هستی ، خوب از دست پلیس در رفتی .
گفتم : چاره ایی نداشتم ، نمی خواستم زندون برم ، تا اونجا منو بکشند . یه گلوله برای خودم نگه می دارم . نباید زنده دست اونها می افتادم .
: واقعا خودتو می کشتی ؟ پس من به موقع رسیدم . فهمیدی کی لو تو ن داد ؟
- مطمئن نیستم ، کار جانسون بوده یا یه نفوذی ؟ چطوری منو می شناسی و کمکم کردی ، قیافت برام آشنا ست ، اما هیچی یادم نمی یاد.
: منو تو میدون آبراهام لینکون دیدی ؛ یه پیغام برات آورده بودم ، دعوت به همکاری و خروج از گروه جانسون بود . اما جوابت نه بود .
- حالا یادم اومد . از اون موقع منو زیر نظر داشتی ؟ چرا ؟
دختر گفت : خودم هم می خواستم از گروهم جدا شم . و دنبال یه شریک تازه می گشتم . یه جو رایی به دلم نشستی و می خواستم بدونم چرا رئیسم دنبال تو بود . رفتار و مقرراتی که برای خودت داشتی جالب بود . مواظبت بودم تا هر وقت تو دردسر افتادی نجاتت بدم! و باهات شریک بشم !
لبخندی زدم و گفتم : چه به موقع هم آمدی . فعلا که جایی ندارم و مجبورم اینجا بمونم .
دو نفری به کار ادامه دادیم . برای راضی کردن رئیسش برای جدا شدن او ، چندین کار پر سود و در عین حال پر خطر را انجام دادیم . الیزابت بالاخره توانست خودش و آزادی اش را بخرد . در گروههای تبهکاری و مافیایی خارج شدن سالم و بی درد سر خیلی سخته . و معمولا فرد با مرگ و یا فرار و در گیری می تونه از گروه جدا بشه ، و یا به زندان بیافته . تا امروز کنار هم هستیم . خوت اگه دیده باشی الیزابت دختر بسیار رُکیه و زبان تندی داره ، اگه رئیس باشی خیلی سخته که این زبان زیر دستاتو تحمل کنی .ولی تو مدتی که در زندان بودم ، واقعا دلم برای او و حرفاش تنگ شده بود . با وجود این زبونش ، دختری شجاع ، باهوش و وفاداره ، بهترین دوست و همراهی است که تا به حال داشتم .
جیل گفت : واقعا رابطه خیلی خوبی با هم دارید . احساس اینکه تو رئیسی و الیزابت برات کار می کنه به آدم دست نمی ده .
- فکر کنم تو و سپاستین هم همینجوری هستید ، و جوزف هم حس می کنم بهت حساسیت داره و شاید هم دوستت داره . ولی نمی تونه بهت بگه . از رفتار اون روزش ، بعد از اینکه ازت خواستم به خاطر من بمونی ، و اینکه تو چشماش و چهره این احساس رو خوندم .
جیل لبخندی زد و گفت : فکر می کنی جوزف نسبت به من احساسی داره ؟ فکر کنم داشته باشه !
ولی تا وقتی که شجاعت گفتن را نداشته باشه ، اعتنایی به این احساسش نمی کنم .
گفتم : پس من خیلی شجاعم !
جیل مدتی به من نگاه کرد و با خنده گفت : تو خیلی پررویی ! همه چی رو برای خودت می خوایی.
- هر کسی و یا مردی ، چیزهایی که خوبند و دست نیافتنی به نظر می رسند ، تمام سعی شان را می کنند تا آن را از آن خودشان کنند و رقبای احتمالی را از میدان بِدر کنند .
با تمام شدن جلسه سپاستین ، جلسه دو نفره ما هم تمام شد .
سپاستین گفت : به آنها گفتم : که چه کار باید بکنند و مواظب خودشان باشند .
گفتم : خیلی عالیه ! هنوزم باور نمی کنم و فکر نکنم حالا حالا ها به این کارها عادت کنم .
سپاستین : دنیای ما چیزهای باور نکردی زیاد داره ، این هم یه گوشه از باور نکردنی های دنیای ماست .
به داخل ساختمان رفتیم . پنجره اتاقی را با پارچه های بسیار ضخیم پوشانده بودند. برای چراغ قاب درست کرده بودند تا نور را پخش نکند . بعد از خوردن غذا ، نگهبانی دادن را بین خودمان تقسیم کردیم . من و سپاستین با هم افتادیم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,حمید جعفری (مسافر شب) , ناصرباران دوست ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (28/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (28/12/1394),الف.اندیشه (28/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (29/12/1394), ناصرباران دوست (29/12/1394),زهرابادره (آنا) (2/1/1395),سبحان بامداد (2/1/1395),محمد علی ناصرالملکی (1/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/4/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/8/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 اسفند 1394 - 01:09

سلام@};-
گویا من و شما، روش پرداخت بر روی طرح های مان یکسان باشد البته شما بهتر از من هستید.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در جمعه 28 اسفند 1394 - 02:14

سلام ، از تعریفتان ممنون .:) @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.