سرزمین سایه ها -24


برای رفتن به مرکز شهر آماده می شدیم . با حمایت سپاستین و شکار چی هایش برای ماشینها ، گلوله و سوخت لازم را تهیه کردیم . به الي هم یه کوله پشتی با لوازم کامل دادیم . استفان ، هری و سارا را برای بررسی اوضاع مناطق اطراف و بهترین مسیری را که تا مر کز شهر میرفت را انتخاب می کردیم را بررسی کنند . الي شورلتش را از اداره پلیس به فروشگاه آورد. علاقه خاصی به این ماشین داشت ؛ می گفت : در بسیاری از مواقع قدرت و سرعتش او را نجات داده بود . می شد از آن هم برای حمل آذوقه و حتی نصب تیر بار در پشتش استفاده کنیم . تا بی دفاع نباشد . به جیل مأموریتی نمی دادم . چون رسما به ما نپیوسته بود و کار هایش بیشتر داوطلبانه بود.
استفان در حال رفتن در یکی از خیابانها، متوجه چندین ماشین نظامی و افرادی که در کنارشان حرکت می کردند ، شد . توقف کرد . باید از دید آنها خارج می شدند . ماشین را به داخل یکی از خیابانهای فرعی راند . هر سه مسلح از ماشین پیاده شدند .
سارا گفت : بعد از پمپ بنزین ، اینها اولین گروه مسلحی هستند که دیدیمشان .
هری : دنبال مناطق جدید هستند . خیلی از فروشگاه دور نیستند . اگه بفهمند جایی پر از مواد غذایی در اینجا وجود داره . توی درد سر می افتیم . لباسهایشان بیشتر به نظامی ها می خوره و تعدادشان از ما بیشتر ه .
آنچه که آنها را بر سر جایشان خشک کرد ، ظاهر شدن یک تانک بعد از ماشینها بود .
سارا : خدای من ! اینو از کجا گیر آوردن.
هری : از یه پادگان متروکه . مثل ما که ماشینهای ضد شورش را بدست آوردیم .
استفان : دارن به این سمت می یان . باید قبل از اینکه دیده بشیم و دیر بشه به بقیه خبر بدیم .
سارا : با اون تانک چه کار کنیم ؟ وسیله ایی برای مقابله باهاش نداریم .
هری : یه راهی پیدا می کنیم . بهتره زودتر بریم .
به سمت ماشین دویدند و راه برگشت به فروشگاه را در پیش گرفتند .
صدای ترمز ماشین ، ما را به بیرون از فروشگاه کشاند .
پرسیدم : چی شد ؟ زود برگشتید ؟
سارا گفت : به یه گروه مسلح برخوردیم . نفرات زیادی دارن و ماشینهای نظامی .
الي : باید غارتگرها باشند و برای غذا و لباس به این سمت آمدند .
هری : فکر کنم همانهایی باشند که تو می گی . اما یه مشکل بزرگ داریم و اون اینکه یک تانک هم در اختیار دارند .
گفتم : یه تانک ؟ فکر اینو نکرده بودم . مرکز شهر چه خبره ؟ دردسر بزرگیه ، از کار انداختنش به این آسونی ها نیست . سلاح ضد تانک نداریم . با اون می تونن از راه دور همه ما رو نابود کنند .
استفان گفت : اگه بفهمن اینجا یه فروشگاه پر از مواد غذایی هست . برای به دست آوردنش هر کاری می کنند .
فکر استتار فروشگاه را نکرده بودیم . باید تابلو و نوشته های روی شیشه را پاک و جمع می کردیم . با استفاده از تخته های چوبی کل شیشه های بیرونی فروشگاه را می پوشاندیم و حالت متروکه و خالی بودن به آن می دادیم .سارا ، جیل و الي شروع به پاک کردن علامتهای روی شیشه کردند . ما هم قفسه های بزرگ و خالی را به جلوی فروشگاه منتقل کردیم و طوری آنها را چیدیم که نشود پشت آنها را دید . برزنت روی تابلو را هم کندیم .
باید برای مدتی جای دیگری را برای اقامت انتخاب می کردیم ، نمی توانستیم فروشگاه را به خطر بیاندازیم و جای مناسبی هم برای دفاع کردن نبود . راحت محاصره می شد ، با سلاحها و اون تانک هم فروشگاه و هم ما را به راحتی نابود و از میان برمی داشتند . تجهیزات دید در شب و جلیقه های ضد گلوله کمک بزرگی بودند . این قسمت کار بیشتر به عهده جیل ، سپاستین و جوزف بود . کارهایی را که آنها می گفتند ؛ انجام می دادیم .
جان برق فروشگاه را قطع کرد که هیچ طوری نتوانند از روشنایی استفاده کنند . ماشین الي را پر از مواد غذایی و تجهیزات لازم و نظامی کردیم . الي از اینکه خودش و ماشینش نقش مهمی را بازی می کردند ، خوشحال بود.
جیل و الیزابت دوستان جدیدش شده بودند . یکی از ساختمانها یی را که دور از فروشگاه بود ، ولی می شد آن را ازآنجا دید ، انتخاب کردیم . برتری که آنها فکرش را نمی کردند، بودن شکارچی ها در کنار ما بود و سرعت و قدرت فو ق العاده پانتوم ؛ نبرد سختی بود . الیزابت هنوز کامل خوب نشده بود، از نظر تعداد خیلی کم بودیم . از روشنایی هم نمی توانستیم استفاده کنیم . چون مانند یه فانوس دریایی آنها را به این سمت جلب می کرد . باید برای این مشکل هم راه حل پیدا میکردیم . نمی توانستیم خطر کنیم تا آنها را بالای سرمان ببینیم

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

نرجس علیرضایی سروستانی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,مریم موسوی ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (28/12/1394),الف.اندیشه (28/12/1394),مریم موسوی (28/12/1394),سبحان بامداد (28/12/1394), ناصرباران دوست (28/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (29/12/1394),رضا فرازمند (29/12/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (29/12/1394),زهرابادره (آنا) (2/1/1395),محمد علی ناصرالملکی (13/3/1395),

نقطه نظرات

نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 اسفند 1394 - 21:35

نمایش مشخصات سبحان بامداد درود بر شما. من که موندم ازین داستان. ایشالله استارت داستانای بعدی


@سبحان بامداد توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در جمعه 28 اسفند 1394 - 00:47

سلام ، همین که خواندید ممنون . هر وقت فرصت کردید قبلی ها را خواندید . و حتی برای اولین قسمت هم نظر بگذارید . خوشحالم می کنید . ، اگر فرصت کردی و دوست داشتید . نظرتان را در مورد قسمتهای 35، 36 و 37 سرنوشت به من بگید.
سال نو مبارک و ایشالا سال خوبی داشته باشید
@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.