سرزمین سایه ها - 23


یک لحظه نگاه من و جیل به هم گره خورد .
گفتم : تعداد ما در حال بیشتر شدنه ، برای همین بعضی از قسمتهای فروشگاه را باید باز گشایی کنیم و اتاقهای بیشتری درست کنیم . فردا به مرکز شهر میریم . اما قبل از حرکت باید دوباره فشنگهای مصرف شده ماشینها را جایگزین کنیم . چون با کسانی روبرو می شیم که می تونند از این هیولا ها ترسناک تر و خطر ناک تر باشند .
سارا به همراه جیل برای غذا درست کردن رفتند . اِلي هم به آنها پیوست .
برای سپاستین و پانتوم علت اینکه چرا می خوایم اون مدارک را بدست بیاوریم ، توضیح دادم . سپاستین هم موافق نظر من برای استفاده ار آنها برای معامله کردن و گرفتن امتیاز بود . جمع ما ،جمع عجیبی شده بود . شکارچی ها به واسطه سپاستین به ما اضافه شده بودند . پانتوم که قدرتش را در سرعت و نخوردن گلوله ها به او دیده بودم . اِلي دختر نوجوانی که مانند یک فرد بالغ ، شجاع و پخته و قوی بود . و خود سپاستین که سعی داشت از قدرتش برای محافظت کردن استفاده کند . بعد از غذا جایی را برای آنها درست کردیم ، تا بعدا آنها را دائمی کنیم . الي از اینکه بعد از مدتها می توانست اتاقی برای خودش داشته باشد و با انسانهایی مثل خودش ، باشد و زندگی کند خوشحال بود . الي از الیزابت خوشش آمده بود . بخصوص وقتی قصه در گیری او را با هیولایی چهار دست شنید . الیزابت هم به او به چشم دختری مستقل و خواهر کوچکترش نگاه می کرد .
جیل ، جوزف و سپاستین در گوشه ایی از فروشگاه شروع به صحبت کردند . جان ، استفان و هری هم با پانتوم گرم گرفتند . سارا هم با الي برای درست کردن اتاقش رفتند . من هم کنار الیزابت ماندم .
گفتم : زودت خوب شو ! خیلی لازمت دارم ! امروز داشتم دیوونه می شدم . اتفاقات امروز برایم خیلی سنگین بود ، از این به بعد، شده بغلت می کنم و با خودم می برمت .
الیزابت خندید و گفت : من سنگینم ، زورت نمی رسه .
- به جان می گم ، مثل اون روز که بیهوش شدی و اینجا آوردت .
: واقعا می خوای جیل اینجا بمونه ؟ حالا که سپاستین پیدا شده ، ممکنه تصمیمش عوض شه ، دختر خوبیه ، باهوش و مهربونه ، کارهای زیادی می تونه انجام بده و خوب از پسشون بر می یاد . اما نباید مجبورش کنی بمونه .
- امروز همینو بهش گفتم ، که اگه خواست می تونه بره ، اما من دلم می خواد بمونه . اون روز با این کار می خواستم بِشکنمش و تحت تسلط خودم در بیاورمش . می دونی که چه حسی به پلیسها دارم . به خصوص که او باعث زندانی شدنم شد . و تو هم تنهایی به خاطر من خطر کردی و به زندان آمدی . اگه تو نخوای از خواستم می گذرم ، همه شما ها رو به هیچی نمی دم . فکر میکنم این رو ثابت کرده باشم .
الیزابت با خنده گفت: از کی تا حالا من رئیس شدم . اگه تو نخوایی! جیل جای منو تنگ نمی کنه ، حتی نمی خواد جای منو بگیره ، ما زنها به راحتی منظور و رفتار و کردار همدیگه رو تشخیص می دیم ! دوست دارم الي پیشمون بمونه . نمی دونم رابطه اش با سپاستین چطوره و اینکه حاضره با ما بمونه یا نه ؟
- آره الي به دل من هم نشست . بچه ایی مثل اون کم پیدا می شه .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (22/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (22/12/1394),الف.اندیشه (23/12/1394),شهره کبودوندپور (24/12/1394),زهرابادره (آنا) (24/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (13/3/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 اسفند 1394 - 19:52

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب به آقای ناصر اللکی گرامی
تصویر روی جلد کتاب... طرح خیلی خوبیه ..به نظرم طرح نهایی خیلی بهتره ..هم رنگ هاش جون دار تر و طبیعی تر شده هم اندازه هاش بهتر شه :)
یکی نیست به من بگه تو ک از هیچی سر در نمیاری نظر برای چی میدی:D :)
کلا خوب هست هم داستان هم طرح ...زیــاد ..خیــلی
شده مثل فیلم سینمایی اکشن وترسناک ..همراه با هیجان زیاد
دم قلمتون همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در شنبه 22 اسفند 1394 - 23:04

سلام ، ممنون که در مورد طرح جلد نظر دادی . اگه پیشنهادی برای بهتر شدنش داری برام بنویس .@};- @};- :"> :-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 23 اسفند 1394 - 23:54

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما

ممنون از آپ کردن دو قسمت از این داستان پر هیجان و منتظر ادامه اش هستم.

پیشاپیش سال نو را به شما تبریک عرض می کنم. امیدوارم سال خوبی را پیش رو داشته باشید.

شاد و پیروز باشید.@};-


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در یکشنبه 23 اسفند 1394 - 01:20

سلام
من هم سال نو را به شما تبریک میگم . و امیدوارم سالی همراه با آرامش و آسایش و دل خوش داشته باشید ؛ و احوال زندگی تان به بهترین احوال تبدیل شود .

موفق باشید وشاد@};- @};- @};- @};- :)


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 24 اسفند 1394 - 09:55

سلام و عرض ادب
پیشاپیش نوروزتان مبارک@};- @};- @};- @};-
قلمتان برقرار


@شهره کبودوندپور توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در دوشنبه 24 اسفند 1394 - 10:23

سلام خانم کبود وند پور گرامی
خیلی دیر به دیر سر می زنید .
من هم پیشاپیش سال نو را تبریک می گم و امید وارم سالی همراه با آرامش و آسایش و دل خوش داشته باشید . و بیشتر شما را زیارت کنیم و اگر ایراد ازمن و داستانهایم هست به بزرگواری خودتان ببخشید
:-s @};- @};- @};- @};- :">



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.