سرزمین سایه ها - 22

جیل همراه مرد به سمت ماشین برگشت و گفت : این سپاستینه !
او دستش را دراز کرد . با تردید دستم را دراز کردم و با او دست دادم . در را ه برگشت به فروشگاه ، شکارچی ها ما را همراهی می کردند . مرتب قیافه الیزابت ، سارا و استفان بعد از دیدن شکارچی ها در نظرم مجسم می شد . از ترس قالب تهی می کردند .
به جیل گفتم : به اینها بگو خودشونو نشون ندن . یعنی قبل ازدیدن شکارچی ها و اینکه ...
- فهمیدم . وقتی متقاعدشون کردی.
با درماندگی سری تکان دادم .
جیل دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : موفق می شی .
بالاخره به فروشگاه رسیدیم . از ماشین پیاده شدم . شکارچی ها از یه فاصله ایی جلوتر نیامدند . سپاستین کنار آنها ماند .
وارد فروشگاه شدم . الیزابت روی تخت نشسته بود . سارا و استفان با دیدن من به او ملحق شدند.
الیزابت گفت : موفق شدید ؟ تونستید ماشینها رو بیارین .
- با کمک جیل از پارکینگ پلیس درشون آوردیم . الان بیرون فروشگاه اند.
سارا و استفان گفتند : خیلی خوبه . بریم ببینیمشون .
به سمت در حرکت کردند .
گفتم : کمی صبر کنید . چیزی رو باید بهتون بگم .
الیزابت : چی رو ؟ راستی بقیه کجان ؟ چرا نیامدند ؟!
- یه اتفاق عجیب افتاده . سپاستین را پیدا کردیم . اتفا قی به هم بر خوردیم .
- اینکه خیلی خوبه !
: بذار حرفمو تموم کنم . همراهش بیرون کلی شکارچی آورده !
همگی شروع به خندیدن کردند .
ادامه دادم : اون بیرون کلی شکارچی ایستاده . از پشت شیشه های فروشگاه یه نگاهی بندازید . می تونید ببنیدشون .
سارا و استفان با نا باوری به سمت شیشه های فروشگاه رفتند . مدتی گذشت . در سکوت به من نگاه کردند و به طرفم آمدند . الیزابت با دیدن رنگ پریده آنها خنده بر لبانش خشک شد . سارا با دست به بیرون اشاره کرد.
گفتم : درست دیدی . آنها شکارچی هایی هستند که همراه سپاستین اینجا آمدند .
الیزابت گفت : از چی حرف می زنی ؟
- کمکش کنید . تا او هم بتونه ببینه .
آنها به او کمک کردند از تخت پایین بیاید. به سمت در حرکت کردند . من هم همراهی شان کردم .
الیزابت با دیدن شکارچی ها گفت : زیادن ! بریم پیششون .
پیرسیدم : تعجب نکردی ؟! نمی ترسی ؟ نمی خوای دلیلشو بدونی ؟
رو به من کرد و گفت : اینجا ایستادن چیزی رو حل نمی کنه ! جواب اون بیرونه . مطمئنم که تو هم دنبال جوابی و هنوز باور نکردی . قیافت داد می زنه .
در را باز کردم . الیزابت قدم به بیرون گذاشت . جیل ، جوزف به همراه بقیه با دیدن الیزابت به سمتمان آمدند.
به هم رسیدیم . شکارچی جلو آمد و دختر نوجوان از آن پیاده شد و به ما ملحق شد.
جیل گفت : می دونم باورش سخته . این سپاستینه و این دختر الي و این پسر اسمش پانتوم به معنی شبح است .
سپاستین جلو آمد و گفت : جیل از شما برایم گفت .از آشناییتون خوشوقتم .
الیزابت گفت: من هم همینطور . بهتره بریم داخل ؛ زیاد نمی تونم روی پا بایستم . اونجا می تونیم بیشتر با هم آشنا شیم .
با اشاره سپاستین شکارچی ها از آنجا دور شدند . وارد فروشگاه شدیم .
الیزابت رو به الي گفت : دختر شجاعی هستی . سوار شدن روی اون هیولا ها جرأ ت می خواد .
الي : به لطف سپاستین ، ترسی از سوار روی پشت آنها ندارم . سپاستین ارباب اونهاست و می تونه بهشون فرمان بده و کنترلشون کنه .
سپاستین به خاطر اشتراکی که در خون من و آنها ست . می تونم بیشتر موجودات بیرون را کنترل کنم .
الي اضافه کرد : ما از این قدرت برای محافظت از خودمون استفاده می کنیم و هر کسی که به کمک ما احتیاج داشته باشه و یا از ما کمک بخواد .
الیزابت : جالبه ! امیدوارم که در این راه مصمم باشید و بمانید .
پانتوم : دیگران خواستند دنیا را نجات بدند ، ولی بدتر همه را گرفتار کردن . من در شرکت درست شدم .یه موجود با قدرتهای ما فوق طبیعی ؛ این قدرت هم نفرینه و هم موهبت ، یه نگاه من را تحقیر می کرد و حیوان خانگی می دانست و نگاه دیگر مرا یه هیولا می دونه که جز نابودی کاری نمی کنه . نگاه اول باعث نابودی شرکت " بی تی ال " شد . و نگاه دوم با اینکه تحقیرم نمی کنه ، اما از دیگران دورم می کنه و مرا تنها می کنه .
گفتم : پس تو اون بلا رو سر اون شرکت آوردی ؟ انتقام سختی گرفتی .
سارا پرسید : الي ، چطوری به سپاستین و پانتوم پیوستی ؟
- برای پیدا کردن غذا به یه کشتار گاه رفته بودم که به سپاستین برخوردم . بعد از نجاتش کنار هم ماندیم .
: از شکارچی ها نمی ترسی ؟ موجودات ترسناک و درنده ایی هستند .
- از وقتی که شهر به این روز افتاد و تمام خانواده ام را از دست دادم . برای زنده ماندن مجبور شدم با شکارچی ها ، شبه نظامی ها و غارتگر ها درگیر شوم . لحظات ترسناک و مرگبار زیاد داشتم . گاهی ترس و مرگ از آدم موجودی می سازد که هر دوی آنها را می تواند به زانو در آورد و جوابشان کند .
جان : همه ما در این چند ماه به نوعی این شرایط رو تجربه کردیم . می خوایم به مرکز شهر بریم . یه ساختمان دولتی اونجاست که مدارک مربوط به این گند کاری نگهداری می شه . این ماشینهای زرهی رو هم برای همین کار لازم داریم . مدتها دنبال سپاستین می گشتیم . از پیدا کردنش نا امید شده بودیم که آوردن این ماشینها باعث شد . همدیگه رو پیدا کنیم . قرداد جیل و علی تکمیل شد .
سپاستین : قرار داد برای پیدا کردن من .
جیل : برات تعریف می کنم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (22/12/1394),الف.اندیشه (23/12/1394),نیما طالبی (23/12/1394), ناصرباران دوست (23/12/1394),زهرابادره (آنا) (24/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (13/3/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 اسفند 1394 - 19:32

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب فراوان :)
چه خوب ..خوش به حال اونهایی ک داستان سرزمین سایه ها رو دنبال میکنن:D ..امروز دو قسمتش رو با هم میخونم :) :D
مثل اینکه کم کم ..داره ماجرا ها به هم گره میخورن و یکی میشن ..خیلی هم خوب ..متشکرم
:)


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 23 اسفند 1394 - 20:45

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام دوست عزیز
پیشاپیش سال نو را خدمت شما تبریک عرض می کنم
پاینده باشید و برقرار
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در یکشنبه 23 اسفند 1394 - 21:21

سلام ، من هم سال نو تبریک می گم و امیدوارم سالی خوب ، همراه با آرامش و آسایش و دلخوش داشته باشید . ایشالا@};- @};- @};- @};- :x :)


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 24 اسفند 1394 - 11:06

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.