سرزمین سایه ها -21

بی سیم صدایش در آمد : ما کجاییم ؟ توی نا کجا آباد ؟ این دیگه چه کوفتیه ؟!
گفتم : همینطورکه منو و تو پشت فرمون یه ماشین ضد شورش پلیس نشستیم ، اون هم پشت یه شکارچی نشسته ؛ به نظرت هردوی اینها عادیه ؟ که به به این می گی غیر عادی ؟!
جیل خندید .
به جیل گفتم : زندان و تیمارستان ، این جور موقعه ها بهترین جا هستند !
جان : بهشون شلیک کنیم یا از یه مسیر دیگه بریم ؟
کنجکاوی ام گل کرده بود ، شاید هم عقلم رفته بود .
گفتم : از صحنه لذت ببر ! تو عمرت چند بار از این صحنه ها می تونی ببینی ؟
- علی ؟
: باشه ! حمله کردند ، شلیک کنید . هوا پس شد فرار می کنیم . اینقدر تماس نگیر !
جیل : رئیس بزرگی هستی ! افکار جالبی داری .
- یکی از دلایل زنده موندنم ، باید همین باشه !
یه پسر هم به آنها اضافه شد . پایم روی گاز و کلاچ می لرزید . یک دستم به فرمان و دست دیگرم روی دست دنده بود و چشمانم ، روی شکارچی ها ، اون دختر و پسر قفل شده بود .
گفتم : دارن زیاد می شن ، نقشه دوم را اجرا میکنیم .
با بی سیم گفتم : کم کم شروع به عقب نشینی کنید . مواظب باشید توی تله نیافتید.
ماشین آهسته آهسته شروع به عقب رفتن کرد . جیل دستش روی دگمه ایی که روی اهرم کنترل سلاح بود .
آنها متوجه عقب نشینی ما شدند . شکارچی ها شروع به دویدن کردند . جیل سر تیر بار را به سمت آنها تنظیم کرد و روی دگمه فشار داد . صدای غرش اسلحه بلند شد . دو تا از شکارچی ها ازپای در آمدند . شکارچی که دختر سوارش بود ، عقب نشینی کرد تا او را دور کند . چیزی به سرعت به ما نزدیک می شد .
گفتم : در رو قفل کن .
جیل روی او متمرکز شد . ولی او به راهش ادامه می داد .
گفتم : این دیگه چه هیولاییه ؟! سرعتش باور نکردنیه ! گلوله ها بهش نمی خورن ؟!!
سرعت عقب رفتن را زیاد کردم . به راحتی نمی شد این غول آهنی رو کنترل کرد . به یه چهار راه رسیدیم . به سرعت فرمان را گرداندم و وارد خیابان دیگری شدم . جیل مانیتورهای جلوی ماشین را روشن کرد تا تسلط بیشتری بر اطراف داشته باشد .
گفتم : این چه شری بود ؟ شکارچی ها تو روز اینجا چه کار می کنند ؟ او ن دوتا باید از ساخته های اون شرکت جهنمی باشند . یه آدم سوار شکارچی بشه ؟ واقعا که !
شکار چی ها در تعقیبمون بودند . مسلسلها تعدادی از آنها را کشتند . ولی واقعا حروم کردن فشنگ ها بود . در سر خیابان تعداد زیادی از آنها ظاهر شدند ؛ می خواستند ...نه ! محاصره شده بودیم .
پرسیدم : چقدر گلوله داریم ؟
جیل نگاهی به صفحه شمارش گلوله ها کرد و گفت : 500 تا.
- از چه تعداد ؟
: از 1500 گلوله ایی که برای این سلاح در نظر گرفته اند .
: لعنتی .
تو بی سیم گفتم : مواظب مصرف گلوله ها باشید . لازم باشه با ماشین می زنیم بهشون ، هر چند دیوونگیه!
آماده شدم تا با آخرین سرعت ماشین به آنها بکوبم ، به هیولای 6 متری .
کمر بند روی صندلی را بستم . جیل هم کمر بندش را بست .
گفتم : یا حالا یا هیچوقت !
گاز را تا ته فشار دادم ، کلاچ را رها کردم . ماشین مانند شهاب سنگ به طرف آنها حرکت کرد .
ناگهان با فریاد جیل که گفت : نگه دار ! نگه دار ! روی ترمز کوبیدم . ماشین به دور خودش چرخید . با تمام قدرت فرمان را گرفته بودم تا ماشین چپ نکند . صدای ترمز های شدید پشت سر هم بلند شد .
با عصبانیت به جیل نگاه کردم و گفتم : چی شد ؟ دیوونه !
جیل گفت : سپاستین ! خودشه ! سپاستینه .
با شنیدن این حرف شوک دیگری بهم وارد شد . منگ شده بودم .
آرام گفتم : کو؟
- اون مَردِه که کنار شکارچی ها ایستاده !
سری تکان دادم و گفتم : خدا یا کمکم کن ! الیزابت نیستی ، دارم دیوونه می شم .
جیل گفت : می شه خفه شی ؟
- خفه شم ! تو به من بگو اینجا چه خبره ؟ منم لال می شم .
جیل در ماشین را باز کرد و پیاده شد .
: کجا می ری ؟ دیوونه ! احمق!
- شنیدم چی گفتی ! دارم میرم ببینم اینجا چه خبره !
گفتم : لعنتی ! وقتی مُردی ، می فهمی اینجا چه خبره !
با نگاه او را دنبال کردم . وقتی آنها دست یکدیگر را گرفتند و همدیگر را بغل کردند . فهمیدم ، کسی که دیوونه است منم !

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

حمید جعفری (مسافر شب) , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مجتبی بهشتی ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (19/12/1394), ناصرباران دوست (20/12/1394),زهرابادره (آنا) (20/12/1394),الف.اندیشه (20/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (20/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (21/12/1394),سبحان بامداد (21/12/1394),زهرابادره (آنا) (21/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (13/3/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 اسفند 1394 - 12:58

سلام و عرض ادب به آقای ناصر الملکی گرامی:)
متشکرم از اینکه قسمت های بعدی سرزمین سایه ها رو گذاشتید توی سایت ..حق با شماس ..نوشن هم زمان دوتا داستان خیلی سخته ..مخصوصا اینکه داستان این همه تخیلی باشه و هیجان انگیز و البته طولانی
قسمت 21 داستان هست و هنوز هم هیجان انگیز جلو میره ... و اینکه با جزئیات کامل مینویسید و از نوشتن نکات ریز داستان هم صرف نظر نمی کنید خیلی خوبه ..واقعا ذهن توانمندی میخواد اینطوری نوشتن ... احسنت
منتظر بقیه داستان می مونم ...مشتاقانه :)
دم قلمتون همچنان گرم


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 اسفند 1394 - 15:21

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود برشما

داستان همچنان عالی و پرکشش پیش میرود.

دست مریزاد.

شاد و پیروز باشید.@};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 اسفند 1394 - 01:10

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 اسفند 1394 - 13:07

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصرالملكي عزيز
داستان عالي و عالي ست
متشكرم از اين قلم زيبا
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در جمعه 21 اسفند 1394 - 19:11

سلام ،

@};- @};- @};- @};- :"> :x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.