سرزمین سایه ها - 20


مقابل یه ساختمان بزرگ ایستادیم.
جیل گفت: اینجا محل نیروی ویژه پلیسه . باید چند تا ماشین توی پارکینگ باشه . سری تکان دادم و راه افتادیم . جوزف دست جیل را گرفت ، او به سمتش برگشت . جوزف اشاره کرد که همراهش بیاید .
جیل گفت : از در که رفتی ، تو سالن سمت چپ ، انتهای راهرو یه در آهنی آبی رنگ هست . از راهروی باریک که رد شدی از راه پله پایین می ری ، اونجا پارکینگ ماشینهای ضد شورشه .
گفتم : باشه.
از هم جدا شدیم .
جوزف گفت : به اون قول دادی که کنارش بمونی؟
جیل : آره . در ازای پیدا کردن تو و سپاستین.
- همنطور که خودِش گفت : یه تبهکاره . حالا یادم اومد اون کیه . برای دستگیری یه باند رفته بودیم . او هم جزوشان بود . وقتی تو ماشین بردیمش و تنها شد ، همش می گفت : من با شما هستم و اشتباه کردید. ما هم طبق عادت به حرفاش گوش نکردیم . فکر می کردیم که برای نجات خودش این حرفها رو می زنه . البته بعد معلوم شد که با مقامات بالاتر معامله کرده و در ازای خلاصی خودش و افرادش ، این باند رو فرو خته .
اصلا چطور دوباره همدیگه رو دیدین و حالا کنار هم هستین ؟
- شبی که شماها از مأموریت تیمارستان برنگشتید . من به تنهایی اونجا رفتم . خیلی دنبالتون گشتم . ولی هیچکس رو پیدا نکردم ، موقع خارج شدن با یه شکارچی روبرو شدم. قبل از اینکه کاری انجام بدم . عده ایی او را هدف قرار دادند. از پشت به من حمله کردند و کیسه ایی روی سرم کشیدن و منو با خودشون بردند . وقتی که کیسه را از سرم برداشتند ، هر دو همدیگه رو شناختیم . او قصد کشتن منو داشت و جدی هم بود . اما به خاطر افرادش ، به خصوص جان و الیزابت منصرف شد . آزادم کرد که برم بدون سلاح . بهش گفتم: اگه کمک کنه دو تا از همکارامو پیدا کنم. پیشش می مونم. از طرف شما ها قول ندادم . هر لحظه بخوای می تونی بری. برگشتن دوباره ما و پیدا کردن تو ، به خاطر قولی بود که ما بهم دادیم و تمایل او برای به دست آوردن من بود .
جوزف گفت : به هم دیگه علاقه پیدا کردین ، دوسش داری ؟
جیل نیشخندی زد و گفت : دوسش دارم ؟ نه ! رابطه ما اینجوری نیست . تازه مگه رابطه و علاقشو به الیزابت ندیدی؟ اون دوتا برای هم حاضرند بمیرند . اما ازش خوشم می یاد ، برای افرادش احترام قائله و نگرانی هاش در مورد اونها واقعیه . افرادش هم خیلی دوسش دارن . اگه منو توی اون شرایط می کشت ، کسی اعتراض نمی کرد . ولی جوانه زدن نفرت را در چشمانشان دیده بود . با این کار پیش آنها عزیز تر هم شد . تو با این مسئله مشکل داری ؟ چیزی هست که می خوای بگی ؟
جوزف : این طور که معلومه تصمیمت را گرفتی . حرفی برای گفتن ندارم .
در کرکره ایی پارکینگ بالا رفت و ماشینهای زرهی از آن خارج شدند .
جیل گفت : بعدا صحبت می کنیم .
به سمت ماشینها به را ه افتاد . رانندگی با این ماشینها حال خاصی داشت . احساس قدرت و مسلط بودن به آدم دست می داد . در باز شد و جیل وارد ماشین شد.
با دیدن من گفت : از قیافت معلومه که خیلی خوشحالی !
- خیلی با حاله ! حس می کنم دست نیافتنی شدم و هر کی بخواد جلوم وایسه توی بد دردسری می افته . شورشی ها به سزای اعمالشون می رسن !
: خوبه . این ماشین این جو رو داره ، من که چنین حسی ندارم .
- برای تو و پلیس عادیه . دائم در حال استفاده از همچین ماشینهایی هستید .
: من جزو پلیس ضد شورش نیستم ، از این ها هم هر روز استفاده نمی کنم .
- شوخی کردم ! زود بهش بر می خوره ! بالاخره پلیس هستی یا نه ؟ بهت بگن یا مجبور بشی ، از اینها استفاده می کنی ؟ نمی کنی ؟
جیل گفت : ادامه ندی بهتره ، اینقدر هم نگو پلیسی . من الان جیل کیدمن هستم .
- هر چی تو بگی.
با ماشینها در حال برگشتن به فروشگاه بودیم . چندین شکارچی در حال حرکت در خیابان بودند . بی سیم خش خشی کرد .
گفتم : دارم می بینمشون . آماده باشین . می تونیم بفهمیم چقدر این ماشینها در برابرهیولا مفیدند .
جیل شروع به مسلح کردن تیربار اتوماتیک بالای سقف زره پوش کرد . از داخل ماشین هم راننده و هم نفر کناری او می توانست اسلحه را کنترل کند . شکارچی ها به ماشینها نگاه کردند . بجای فرار و یا کنار کشیدن به سمتمان حرکت کردند .
گفتم : این ماشینها برایشان عادی است .
- فکر کنم زیاد از اینها دیدند .
صحنه ایی را که می دیدم باور نمی کردم . یه دختر نوجوان پشت یکی از اونها سوار بود .
آهسته گفتم : جیل ! تو هم ....
- آره ! می بینمش
: می شه یه سیلی توی صورتم بزنی !
او هم همین کار را کرد .
گفتم : یواش تر می زدی . دست سنگینی داری !
- خواب نمی بینی ، راستی چرا یواش حرف می زنی ؟
: نمی دونم ! می ترسم بشنوه !
- خو دتو جمع کن .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (17/12/1394),الف.اندیشه (17/12/1394),زهرابادره (آنا) (17/12/1394),مجتبی بهشتی (17/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (13/3/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 اسفند 1394 - 21:44

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب :)
سپاسگزارم
دم قلمتون همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 17 اسفند 1394 - 22:21

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، متشکرم .امیدوارم از این قسمتها هم مثل قسمتهای قبلی لذت برده باشی و همچنان شما را زیارت کنم


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 اسفند 1394 - 23:53

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر جناب ناصرالملکی نقاش و نویسنده فعال

ممنون از اینکه داستان مهیج سایه ها را برای ما آپ فرمودید .

دیدیم یک هفته از این داستانتون خبری نشده فکر کردیم کنار گذاشتیدش.

داستان از نظر من همچنان پر کشش و جذاب پیش می رود .

و صحنه سازیها و دیالوگ های جالبی دارد . واقعن زحمت می کشید که هر دو داستان رو همزمان می نویسید و روی سایت می گذارید . دست مریزاد .

این دو قسمت هم خوب بود و منتظر ادامه داستان هستم .

شاد و پیروز باشید .

@};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.