سرزمین سایه ها - 18

سرهنگ چشم به تاریکی دوخته بو د. سروان کنار یکی از ماشینهای تیر بار دار رفت . در زیر سایه اسلحه شاید امنیتش بیشتر بود !
سرگرد نگاهی به ساعت و سپس در ساختمان کرد .20 دقیقه از زمانی که آنها رفته بودند ، می گذشت . به تیر بار چی ها اشاره کرد . صدای مسلح شدن اسلحه ها در فضا پیچید. انگشتان آماده فشردن ماشه بودند . یکنفر در میان در ظاهر شد . اسلحه ها به سمتش نشانه رفتند.
سرباز گفت : شلیک نکنید ! من سالمم !
سرگرد : همون جا بایست. بقیه کجان ؟ چرا تنهایی ؟
- در داخل منتظرتون هستند .
سرهنگ و سرگرد نگاهی به هم کردند . حرفهای او شک برانگیز بود . سرگرد به سمت جلوی پای او شلیک کرد .
سرباز به عقب پرید و گفت : چه کار می کنید ؟
سرهنگ : قرار بود همگی برگردید ! نگفتی چرا تنهایی؟
- بذارید از ساختمان دور شم . بهتون می گم !
: برو اون گوشه دیوار و دستاتو بذار روی سرت ، و گر نه بهت شلیک می کنم.
سرباز فرمان را اجرا کرد و گوشه دیوار ایستاد . بقیه سربازها در میان در پدیدار شدند.
سرگرد گفت : حالتون خوبه ؟ ! چرا با هم نیامدید ؟
هیچکدام جواب ندادند .
سرگرد فریاد زد : لالین مگه؟ بهتون دستور ...
سرباز گفت : دیگر شما را نمی شناسن !
- چی ؟ یه بار دیگه بگو!
- گفتم ، اونها دیگه شما رو نمی شناسن .
سروان چند قدم جلو آمد ، به یکی از سرباز ها دستور داد نور افکن را روی آنها بیاندازد . با تابیدن نور، ناگهان سرشان را به طرف آنها برگرداندند . به سمت آنها شروع به دو یدن کردند .
سروان فریاد زد : همشون رو بکشین ! زود باشین ! تیر بار چی ها مردد بوند .
خودش با اسلحه سر یکی از آنها را هدف قرار داد و شلیک کرد . دوباره فریاد زد : اونها آلوده شدند . زامبی شدن
سرهنگ گفت : چه شب آرامی !
در یک لحظه صدای غرش تیر بارها بلند شد. و همگی روی زمین افتادند. بعد از افتادن آخرین نفر ، صدای تیر بارها قطع شد .
تا مدتی همه بی حرکت و ساکت در جایشان ماندند .
سرگرد رو به سرباز گفت : لباساتو در بیار ، زود .
سرباز لباسهایش را درآورد .
- دور خودت بچرخ.
روی بدنش دنبال جای زخم و یا گازگرفتگی گشت . بدنش سالم بود.
سرگرد : لباساتو می تونی بپوشی . چطوری این اتفاق افتاد ؟
سرباز : داخل یکی از اتاقها در آن طرف ساختمان ، صداهایی شبیه صدای انسان می آمد .صدا ها نامفهوم و شبیه صدای بچه ایی که هنوز نمی تونه حرف بزنه بودن ؛ درش قفل بود . آنرا شکستیم و داخلش رفتیم .تعدادی از سربازان مرد و زن آنجا بودند. در نگاه اول عادی به نظر می رسیدند . جلو رفتیم که مورد حمله آنها قرار گرفتیم .
سرهنگ گفت : چرا بهشون شلیک نکردید ؟ مگه چند نفر بودند ؟ چطور تو سالمی ؟!
- به محض دیدن اولین حمله فرار کردم . بقیه رو اونجا تنها گذاشتم !
سرگرد : آلودها هنوز اونجا هستند ؟
سرباز سری تکان داد .
سروان : خدای من !
سرهنگ : همگی می ریم تو ، هر کس را دیدید شلیک میکنید . راه بیافتید .
درهمین ابتدا پنج نفر را از دست داده بودند . سرباز به عنوان راهنما جلوتر حرکت می کرد. سرهنگ مواظبش بود . دست از پا خطا نکند . رد خون همه جا بود ولی اتاق خالی بود .
سرگرد : اینجا که خالیه . پس کجان؟
سرباز : نمی دونم
سروان گفت : روی زمین ، اون لوله های شکسته ، هنوزتمیزند . یعنی تازه شکستند . کسی از عمد آنها را شکسته . تو کی هستی ؟
- دیونه شدی ؟ چی داری می گی ؟
: این کار تو بوده ! برای همین آنها شلیک نکردند ، چون اصلا باور نمی کردند.
مرد ناگهان شروع به دویدن کرد. سروان امانش نداد و چندین گلوله به او شلیک کرد. سرباز روی زمین افتاد . یکی از نیروها به او نزدیک شد و نبض روی گردنش را گرفت ، او مرده بود .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

الف.اندیشه ,نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,بهروزعامری ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (7/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (7/12/1394), ناصرباران دوست (7/12/1394),زهرابادره (آنا) (8/12/1394),شهره کبودوندپور (8/12/1394),مهدی چالی ها (8/12/1394),سحر ذاکری (8/12/1394),بهروزعامری (9/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (12/3/1395),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.