سرزمین سایه ها -17

هلیکوپتر غو ل پیکر شروع به فرود آمدن در پادگانی متروکه کرد . در پشت هلیکوپتر باز شد . مردی که کنار در ایستاده بود ، سرش را به سمت نیرو های داخل هلیکوپترگرداند و گفت : خانمها و آقایون به جهنم خوش آمدید.
امشب رو در اینجا می مونیم . باید به مرکز شهر بریم هدف ما به دست آوردن مدارک دولتی است و در صورت عدم موفقیت نابودی کامل آنجا است . شما ها این ماموریت را قبول کردید ، ماموریتی سری و با خطر مرگ بالا که آن را هم پذیرفتید . بهتره زود نمیرید . حالا پیاده شید .
مردان و زنان با تجهیزات کامل پیاده شدند . مایحتاج یک هفته ایی هم تخلیه شد . فرمانده با خلبان صحبت کرد و از آن پیاده شد . هلیکوپتر شروع به اوج گرفتن کرد . نیروها از اینکه پادگان به این شکل در آمده بود ، احساس خوشایندی نداشتند .
سرهنگ نگاهی به اطراف کرد و سپس رو به سروان و سرگرد گفت : اینجا متروکه شد چون ارتش دیگر لازمش نداشت . اما اینکه الان هم متروکه باشد ، شک دارم . الان نزدیک یکساله که شهر عوض شده و تبدیل به جنگل شده . قسمتی از پادگان را انتخاب کنید که هم از پاک بودنش مطمئن باشید و هم بشود بقیه پادگان را زیر نظر گرفت . بقیه نباید چیزی بدانند ، اما اوظاع خراب تر از چیزی است که گفته شده .
سرگرد گفت : مطمئنید که حقیقت را به ما نگفتند .
- همیشه آن طور که دوست دارند می گویند . جاهای خوب ترشو ، اما من همیشه دنبال بدترین حالتم ، و همینکه تا به حال زنده ماندم.
سروان به یکی از افراد اشاره کرد . او نقشه ایی در دستش بود، بعد از اینکه نقشه را از او گرفت ؛ مرخصش کرد.
نقشه را بازکرد و گفت : در این قسمت یه ساختمان هست که قبلا دفتر فرماندهی و بعد ها خوابگاه هم بوده ، موقعیتش نسبت به بقیه جاها بهتره ، هم از ساختمانهای دیگر جدا و دور تره و هم به خاطر دیوارهای بلند اطرافش امنیت خوبی داره .
سرهنگ گفت : از این ماشینها ببینید کدامشان کار می کنند .برای تردد باید از آنها به خصوص اونهایی که تیر بار رویشان نصب است استفاده کنیم . یه گروه هم قبل از همه برای پاک سازی و شناسایی با سلاحهای سنگین به جا مانده بفرست . شیفت نگهبانی را هم خودت تعیین کن ، نمی خوام غافلگیر بشیم .
سروان احترام گذاشت و از آنها جدا شد .
سرهنگ : ما از امشب به بعد نه برای پنتاگون و نه دولت وجود خارجی نداریم . مدارک گندکاریشان باید نابود شود . مواظب باش همه چی همونجا دفن بشه . و هیچکدام از اینها هوس افشاگری و بشر دوستی و غیره به سرشون نزنه ، دستور کشتنشان امضا ء شده و اگر ما نکنیم ، گروه دلتا این کار را خواهد کرد.
سرگرد : حواسم هست . فقط باید این ساختمان لعنتی رو نابود کنیم و برگردیم !
- آره! نابودش کنیم و برگردیم . بهتره بریم . امشب کار خاصی نداریم ؟! می خوام یک شب در آرامش بخوابم.
هردو به سمت نیروها برگشتند . سروان با یکی از جیپها در مقابلشان توقف کرد . ماشینها به صورت نوک پیکان آرایش گرفتند و به راه افتادند . سکوتی که در پادگان حکم فرما بود ، بسیار وهم انگیز بود . انها در هراسی پنهان منتظر بودن تا از گوشه ایی و از تاریکی چیزی بیرون بیاید . بالاخره به ساختمان رسیدند . چند نفر به سرعت از ماشینها پایین پریدند و داخل آن رفتند . سرهنگ ، سرگرد و سروان اسلحه های کمری شان را در دست گرفتند . منتظر بازگشت گروه جستجو شدند .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (5/12/1394),الف.اندیشه (5/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (6/12/1394),میثم فکوری (6/12/1394), ناصرباران دوست (6/12/1394),زهرابادره (آنا) (6/12/1394),زهرابادره (آنا) (6/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (6/12/1394),مریم موسوی (24/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (12/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/4/1395),محمد علی ناصرالملکی (26/9/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 12:14

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصرالملكي عزيز
داستان مهيج و زيبا و تعليق فراوان
منتظر ادامه هستم
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 12:18

سلام و ممنون


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 14:43

نمایش مشخصات الف.اندیشه دردد بر شما

همچنان جذاب و پرکشش .

خسته نباشید به شما می گم.

شاد و پیروز باشید.@};-


@الف.اندیشه توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 15:03

سلام ، درود بر شما .
ممنون @};- @};- @};- @};- :">


@الف.اندیشه توسط الف.اندیشه Members  ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 15:10

نمایش مشخصات الف.اندیشه اصلاح می کنم

درود بر شما:D


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 00:12

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود بر جناب آقای ناصرالملکی گرامی@};-
تعلیق داستان تان تحسین برانگیزست.
موفق باشید.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 01:24

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام و ممنون ، از اینکه مرا تشویق می کنید . تمام سعی ام اینست که بتوانم با توجه به موضوع داستان تعلیق لازم و محتوایی قوی را ایجاد کنم . تا برای دوستانی که لطف می کنند داستانهای دنباله دار من را دنبال می کنند . کاری با سطح بالا باشد تا ارزش وقت گذاشتن و خواندن را داشته باشد و با توجه به نظرات دوستان تا حدود زیادی موفق شدم . ولی در داستانهای بلند باموضوع دلهره و ترس حذف تعادل بسیار سخت است . تا جایی که ممکن است سعی می کنم تا خواننده را در فضا ی ترس و دلهره ایی که شخصیتها در آن هستند در گیر کنم ، تا خواننده همزاد پنداری نکند و خودش را همراه و حتی جای شخصیتها نگذارد و احساسی را که به آنها دست می دهد به او دست ندهد . داستان لنگ خواهد زد. در داستانهایم تمام تلاشم این است که من نویسنده اصلا به چشم نیایم و شخصیتهایم آزاد و مستقل از من باشند . و خواننده ها داستانها را بانام شخصیتها و رفتارشان به یاد بیاورند . جملات انها را به کار ببرند .موفق و پیروز باشید


نام: مریم موسوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 23 اسفند 1394 - 00:15

نمایش مشخصات مریم موسوی سلام خوب بود.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.