سرزمین سایه ها -16

اِلي وحشت زده ، منظره وحشتناکی را در مقابل چشمانش می دید .چهار ردیف دندانهای سفید و خنجر مانند ، تکه گوشت سرخ رنگ و متحرک که زبان حیوان بود و حفره ایی تاریک که او را به سوی خود می خواند . نفس گرم حیوان به صورتش می خورد . اون پسر کی بود ؟ و سباستین واقعا می خواست او را بکشد . تصویر جدا شدن سرش و افتادن بدن بی سر و خونی که از رگها یش فوران می کرد ، جلوی چشمانش به نمایش در آمد.حیوان سر او را محکم در میان دندانهایش نگه داشته بود.
اِلي به سختی گفت : خواهش می کنم ، سباستین ....
سباستین گفت : خارق العاده است ! من ارباب این هیولا هستم !
به نزدیک شکارچی رفت و به چشمان او و چشمان وحشت زده اِلي نگاه کرد . اِلي چشمانش را به سمت او برگرداند.
سباستین گفت : بذارش زمین .
هیولا سرش را پایین آورد. پا های اِلی دوباره روی زمین بودند. شکارچی دهانش را باز کرد و او را رها کرد .
اِلی زبانش بند آمده بود.
سباستین گفت: تو جانم را نجات دادی و این هم جبران کارت بود . از اول هم نمی خواستم بکشمت ، ولی باید این قدرت را امتحان می کردم !
سباستین دست الي را گرفت . او با وحشت به صورت سباستین خیره شد. سباستین او را روی تخت نشاند و لیوان آبی را به لبانش نزدیک کرد . الي مقداری از آن را نوشید . کم کم به خودش مسلط می شد و تازه موضوع را درک می کرد.
آرام پرسید : تو سباستین هستی ؟ نه ! الان چی هستی ؟!
- من هنوزم سباستین هستم ! فقط وارد دنیای جدیدی شدم !
قدرتی که می تواند هیولاهای شرکت بی تی ال را کنترل کند . من ارباب جدیدشان هستم.
پسر جلو آمد وگفت :کمتر کسی می تواند در چنین حالتی خودش را نبازد. نه فریادی زدی و نه گریه کردی ؟
اِلي گفت : خیلی هم ترسیدم ! مرگ را جلوی چشمم دیدم ! ولی بارها با او مبارزه کردم ، چه در مقابل این درندگان ، چه در مقابل انسانهای غارتگر که آدمهای دیگر را به خاطر غذایی که ممکنه همراهشون باشه و لباسهایی که تنشان است می کشند ، مرد و زن و کوچک و بزرگ برایشان فرقی ندارد . فقط باید زنده بمانی.
سباستین حالا قدرت رو به دست آوردی ؟ می خوای با هاش چه کار کنی ؟ دنیا رو نجات بدی ؟ دنیای جدیدی بسازی ؟
- از خودمون محافظت می کنم . و کسانی که از ما کمک بخوان.
الی باحیرت گفت : از خودمون محافظت کنی ؟! و کسایی که به کمک ما احتیاج دارند . ایده خیلی خوبیه ، ولی مطمئنی که تا آخرش می تونی ادامه بدی و مثل این هیولا ها نشی ؟
پسر لبخندی زد. سباستین به صورت الي نگاه کرد و گفت : تو کنارم باشی می تونم . می خوام مثل سگ گله باشم ، که گاهی برای دفاع ، حمله هم می کند و دشمن را دور و یا از پا در می آورد. حالا که می دونی من چی هستم. کنارم میمونی یا ترکم می کنی ؟ اگه بخوای آزادی که بری .
اِلي گفت : می تونم برم ؟
از جایش بلند شد و به سمت در خروجی رفت . از کنار هیولا که او را نگاه می کرد ، گذشت . میان در ورودی ایستاد و گفت : خداحافظ.
قدم به خیابان گذاشت و به راه افتاد . سباستین به در نگاه کرد.
پسر جلو آمد و گفت : من هم امیدوارم ، انسانیتت را بتوانی نگه داری. آنها هیولا ساختن و من هم مثل او ساخته شده در لوله های آزمایشگاه و مخزنهای بزرگ شبیه سازی هستم .من به شرکت حمله کردم . از خودم و آنها متنفر بودم . کارکنان مرا به چشم یه هیولا و موجود دست آموز می دیدند . یا باید اطاعت می کردم و یا میمردم. آن مرگ حقشان بود.

سباستین چشمانش به در خیره شد . اِلي برگشته بود.
او گفت : می خواستم امتحانت کنم که چقدر صادق هستی ! دوما بیرون پر از هیولاست، امن ترین جا بودن در کنار اربا ب هیولا هاست . اینجا امن ترین نقطه شهرِ.
سپس خندید. سباستین هم خنده بر لبانش نقش بست . پسرهم لبخند زد . آنها حالا دوستانی عجیب در دنیای وحشت و درد بودند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (29/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (29/11/1394),زهرابادره (آنا) (29/11/1394),شهره کبودوندپور (29/11/1394),همایون به آیین (1/12/1394),میثم فکوری (6/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (6/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (12/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/4/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 11:49

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصرالملكي عزيز
داستان همچنان زيبا و پرهيجان به پيش مي رود
خسته نباشيد
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 19:12

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما

داستان زیبا و پرکشش به پیش می رود و منتظر ادامه اش هستم .

یه موردی تو دلم مونده بگم که خیلی دوست دارم داستان کوتاه یک قسمتی هم از شما بخوانم .و مطمئنم که قلم شما در این مورد هم توانایی کافی رو خواهد داشت:"> :)

جسارتم رو ببخشید یه پیشنهاد بود .
لذت بردم .

شاد و پیروز باشید .@};- @};- @};- :D



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.