سرزمین سایه ها - 15


اول خیال کرد الي است . اما پسر جوانی در مقابلش ایستاده بود. موهایش بلند و کاملا سفید بودند . رنگ چشمهایش را تا به حال در هیچ انسانی ندیده بود.
پرسید : کی هستی ؟
پسر جواب نداد و فقط او را نگاه میکرد . از دفترش خارج شد ، الي روی تختش خواب بود . شاید توهم می دید .
وقتی برگشت ، پسر را دید که سرنگ را در دستش گرفته بود .
اسلحه اش را به سمتش گرفت و گفت : بذارش سر جاش .
در یک لحظه پسر در مقابلش بود ، با یه حرکت اسلحه را از دست سباستین در آورد . با دست دیگر گلویش را گرفت و از زمین بلندش کرد .
سباستین پرسید : تو چی هستی؟
پسر گفت : چیزی مثل این که داخل سرنگه .
- از اون استفاده کردی ؟
: من خود قدرتم ، یه مافوق انسان ، چیزی که توی اون پرونده نوشته شده .
- اون رو هم خوندی ؟!
پسر او را روی زمین گذاشت و گفت : آره . چرا ازش استفاده نمی کنی ؟ نترس ! ظاهرت چندان تغییر نمی کنه ، همه تو رو به چشم یه انسان عادی می بینند ! می تونی بینشان زندگی کنی و هر وقت خواستی نابودشان کنی. با این می تونی شکارچی ها و خیلی از موجودات شرکت را کنترل کنی . همه چی تحت اختیارت است . از اونها برای امنیت و آ رامش شهر به جای نیروهای مرده ات استفاده کن . تردید نداشته باش انتخاب کن که می خوای جزو کدوم دسته از آدمها باشی ، آنهایی که مثل گرگها می مانند و کاری جز دریدن دیگران ندارن . یا آنهایی که مثل گوسفند دریده می شوند و یا مثل سگ گله از دیگران دفاع کنی . مطمئنا گوسفند بودن را انتخاب نمی کنی ، اما باید بین گرگ و سگ گله یکی را انتخاب کنی . بعضی سعی می کنند هم گرگ باشند و هم سگ گله ، که کار هرکسی نیست . و آخرش جز دسته گرگها می شوند .
سرنگ را به دست سباستین داد و گفت : تصمیم بگیر و انجامش بده .
سباستین نگاهی به سرنگ و پسر جوان کرد. در پوش سوزنش را برداشت و آنرا تست کرد که هوا نداشته باشد . نوک سوزن را به گردنش نزدیک کرد و لحظه ایی بعد دسته سرنگ به سمت جلو حرکت کرد و مایع به داخل بدنش تزریق شد. بدنش شروع به داغ شدن کرد . دستش را مشت کرد و انگشتانش را به هم فشرد .
پسر سرنگ را از او گرفت و گفت : به دنیای من خوش آمدی !
سباستین دردی را در تمام بدش حس کرد . می خواست فریاد بزند ، ولی هرطور بود جلوی خودش را گرفت .
پسر گفت : همراه من بیا .
از اداره خارج شدند . زمین لرزه ایی خفیف الي را از خواب بیدار کرد . ازجایش بلند شد و از سلول خارج شد .
سباستین را صدا زد ، جوابی نشنید . او در دفترش هم نبود . از آنجا بیرون آمد که موجودی غول پیکر را مقابلش دید ، یه شکارچی .
سباستین گفت : بگیرِش !
شکارچی در عین ناباوری الي ، با یک حمله سر او را در میان دندانهایش گرفت و او را مثل پر کاه از زمین بلند کرد .
پسر گفت : دیدی ، این قدرت جدید توست . می تونی فرمان مرگ این دختر را بدهی .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ناصرباران دوست ,حسین روحانی ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (29/11/1394),میثم فکوری (29/11/1394),زهرابادره (آنا) (29/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (29/11/1394),شهره کبودوندپور (29/11/1394), ناصرباران دوست (29/11/1394),حسین روحانی (30/11/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (30/11/1394),همایون به آیین (1/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (6/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (12/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (16/8/1396),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 14:54

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
عرض ارادت و احترام
عالی بود @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 15:33

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، از طرف شما تشویق شدن یه حس و حاله عالی داره . ممنون @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.