سرزمین سایه ها -14


اِ لي وقتی اداره پلیس را دید . کمی حیرت کرد .
سباستین گفت : اینجا امن ترین جای َشهرِ !
الي گفت : اداره پلیس ، جایی بهتر از اینجا نبود .
سباستین داخل اداره شد و به سمت دفترش رفت . اتاقش به هم ریخته بود . پرونده هایش روی میز پخش شده بودند . پرونده مربوط به شرکت بی تی ال را روی پرونده ها یش دید . دنبال چی می گشتند .
الي وارد اتاق شد و گفت : توی اون پرونده ها دنبال چی می گردی؟
- اینجا اتاق کارمه ، کسی پرونده ها رو از قفسه ها بیرون آورده .
: تو یه پلیسی ؟ درجه ات چیه ؟
- کاراگاه
: پس اونجا رفته بودی سرک بکشی که گیر افتادی ؟!
- نه ! چند وقت پیش گزارش حمله به تیمارستانی که نزدیک اینجا است به ما دادند . با نیروها به آنجا رفتیم . موجوداتی به ما حمله کردند، تعدادشان خیلی زیاد بود و چون غافلگیر شدیم ، تلفاتمان بالا رفت . من هم در حین درگیری چیزی از پشت به سرم خورد و بیهوش شدم . وقتی به هوش آمدم خودم را آنجا دیدم .
الي پرسید : یعنی هیچکدام از همکارات زنده نمودند . اینجا هیچ کی نیست .
سباستین قاب عکسی را برداشت و گفت : نمی دونم . امیدوارم این دو تا زنده باشند .
قاب را به دست الي داد . یه مرد و زن جوان در کنار او در عکس دیده می شدند .
سباستین ادامه داد : اونها نزدیک ترین همکارانم بودند . باهوش و با پشتکار .
- اسمشون چیه ؟
: جیل کیدمن و جوزف اُ د ا . هر کدوم از اون تختها رو خواستی می تونی ازشون استفاده کنی .
تختهایی درون سلولهای داخل اداره ؛ در شرایط عادی باید یا مجرم باشی و یا متهم ؛ اما حالا فکر بدی هم نبود . این میله های آهنی می توانستند محافظان خوبی هم باشند . گوشتی را که از کشتارگاه آورده بود . در آشپزخانه آماده کرد و با هم آنرا خوردند . سباستین کلید سلولی را که الي انتخاب کرده بود را به او داد . الي با خودش فکر کرد : اگر زندان همیشه اینجوری بود چی می شد ! زندانی که کلید سلولش دست خودش است و هر وقت بخواهد از آن بیرون می آید ! لبخندی زد و روی تخت دراز کشید . سباستین به اسلحه خانه اداره رفت. بسیاری از اسلحه ها و تجهیزات را برده بودند . از میان باقیمانده ها ، یک جعبه فشنگ ، اسلحه کمری و اسلحه تهاجمی ام 16 را برداشت . شاید به الي هم اسلحه می داد . باید تیراندازی بلد باشد و اگر نبود ، با هوشی که او از خودش برای زنده ماندن در این مدت نشان داده ، به سرعت یاد می گیرد . صحنه درگیری تیمارستان در جلوی چشمانش زنده شد . نیروهایش به سمت در ورودی تیمارستان یورش بردند . موجوداتی شبیه دایناسور ها و موجوداتی با چندین دست و پا ، مانند حشرات از پشت سر به آنها حمله کردند . تعدادی هم از داخل ساختمان هجوم آوردند . صدای تیراندازی ، فریاد گرفتار شده ها و خونی که روی زمین جاری بود و با آب باران مخلوط می شد و راهش را در سطح خیابان پیدا میکرد . همه را واضح می شنید و می دید . و آن ضربه ایی که از پشت سر خورد و باعث بیهوش شدنش شد . نا خود آگاه دستی به پشت سرش کشید .
به داخل دفترش برگشت . در کشویی رمز دار را باز کرد و جعبه ایی را بیرون آورد. در جعبه را باز کرد، سرنگی چند بار مصرف، با قابی فلزی و مخزنی پلاستیکی که درونش مایعی زرد رنگ بود، در داخل آن قرار داشت. وقتی مقداری از آن را به آزمایشگاه داده بود. از جوابی که برایش آمده بود . خیلی متعجب شده بود . این مایع حاوی ویروس خاص است که می تواند به انسان قدرتهای ماورائی بدهد . خیلی شبیه ویروسی اس که شرکت آمبرلا تولید کرده ؛ باعث تغییر ظاهر نمی شود . ولی شخص را نمی توان انسان خواند . ویروس قابلیت کنترل موجودات آزمایشگاهی را به میزبانش می دهد . بدن را ضد گلوله میکند و گلوله ها را از بدن خارج و زخمها بلا فاصله خوب خوب می شوند . سرنگ حاوی قدرتی باور نکردی بود . خواست آنرا درون جعبه بگذارد که حس کرد شخصی در دفترش است .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ناصرباران دوست ,حمید جعفری (مسافر شب) ,الف.اندیشه ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (27/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (28/11/1394),شهره کبودوندپور (28/11/1394), ناصرباران دوست (28/11/1394),سبحان بامداد (28/11/1394), ناصرباران دوست (28/11/1394),زهرابادره (آنا) (28/11/1394),میثم فکوری (29/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (6/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (12/3/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 09:14

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیزم جناب اقای ناصر الملکی
سلام وعرض ارادت واحترام
همیشه به قسمتهای مختلف داستانهای شما سر می زنم و این تخیل قویتان لذت می برم . تخیلی که از روح هنرمند وخلاق شما نشات می گیرد . اگر سعی بفرمایید در لابلای این داستان دنباله دار داستان وداستانک های متفاوتی بنویسید و از هنرتان در ژانرهای دیگر بخصوص ژانر اجتماعی هم استفاده بفرمایید . آنوقت سلایق مختلف را می توانید گرد خوتان جمع کنید. البته در هر حال و هر صورت بنده مخلص وارادتمند شما هستم و از افاضات قلمتان در صحنه آرایی و شخصیت پردازی لذت می برم . حتی اگر سکوت کنم وچیزی ننویسم.
پاینده باشید و همیشه نویسا
پیشکش
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: میثم فکوری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 09:15

نمایش مشخصات میثم فکوری قشنگ و تووووپ،احسنتم


@میثم فکوری توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 10:02

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام، خیلی ممنون . از اینکه به جمع خوانندگان داستان پیوستید خوشحالم@};- @};- @};- @};- @};- @};- :">



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.