سرزمین سایه ها -13


شروع به دویدن کردیم . روی تابلویی نوشته بود ، آزمایشگاه . به داخلش رفتیم . چندین ردیف مخزنهای بزرگ در صفهای طولانی هم قرار داشتند . بعضی از آنها شکسته بودند . یکی از مخزنها شکارچی جدید ما را در خودش نگه داری می کرد . موجودی با چهار دست و دو پا ، صورتی اسکلت مانند با دندانهایی شبیه کوسه ماهی و دمی بلند و ضخیم . اسیرش می شدیم . فقط می توانستیم لحظات باقیمانده تا مرگ را بشماریم . حبابهای در داخل مایع مخزن به سمت بالا حرکت می کردند . او در حالت سکون بود . به اسلحه هایمان نگاه کردیم . ترس و نا امیدی در برابر چنین موجودی در و جودمان در حال ریشه دواندن بود . مخزنهای دیگر نوزادان هانتر ها و مو جودات عجیب دیگر را در خود جای داده بودند . ناگهان الیزابت با فریادی به سمت دیگری پرتاپ شد . تا آمدم بفهمم چی شد . من هم ضربه سنگین و شوکه کننده ایی دریافت کرد م . محکم به دیوار خوردم ؛ بدنم از شدت درد فریاد می زد . اسلحه از دستم افتاد . نفس حبس شده بود و بالا نمی آمد . به هر زحمتی بود نفسم را بیرون دادم . از شدت درد نتوانستم حرکت کنم . سرم را برای پیدا کردن الیزابت به اطراف چرخاندم . ولی نتوانستم ببینمش .
فریاد زدم : الیزابت ! الیزابت !
بی سیم را از کمرم باز کردم و گفتم : کمک ، ما توی آزمایشگاه هستیم . به ما حمله کردن . خیلی خطرناکه و می تونه مخفی بشه . لعنتی !
دستم را به دیوار گرفتم تا بتوانم روی پاهایم بایستم . صدای فریاد الیزابت را شنیدم . باید می جنبیدم . بهترین اسلحه مگنوم بود . آنرا از کوله پشتی برداشتم . تا جایی که می توانستم سریع حرکت می کردم . فریاد الیزابت این بار بلندتر و ممتد و تبدیل به جیغ شد .
او فریاد می زد : خدای من ! کمکم کنید . کمک . لعنتی .
صحنه ایی را که نباید می دیدم ، دیدم . هیولا با دستهایش دستها و پاهای الیزابت را گرفته و از هم باز کرده بود . می خواست او را به دو نیم کند .
شجاعتم را جمع کردم و فریاد زدم : ولش کن لعنتی !
هیولا سرش را به سمت من بر گرداند . دهانش به حالت لبخند باز شد و غرش خفه ای کرد . الیزابت سعی کرد خودش را از آن درد و دستان او رها کند . صدای شکستن چیزی بلند شد و الیزابت جیغی وحشتناک کشید . هیولا داشت او را تیکه تیکه می کرد . به سمتش نشانه رفتم و پشت سر هم شروع به شلیک کردم . هیولا الیزابت را رها کرد و او محکم به زمین خورد .
با فریاد گفتم : الیزابت ! لعنت به تو ! لعنت به تو .
هیولا ناپدید شد . صدای غرشش را از بالای سرم شنیدم . او روی سقف بود . ماشه را فشار دادم . اسلحه تق تق کرد و شلیک نکرد . تمام گلوله ها را شلیک کرده بودم . او را زده بودم ، از بدنش خون روی زمین می چکید .
با این حال می توانست حرکت کند . به سمتم پرید . با ضربه پنجه او به زمین افتادم . صدای تیراندازی در فضا طنین انداز شد . هیولا کنارم روی زمین افتاد . هنوز نفس می کشید .
گفتم : این حرومزاده رو بُکشیدش .
آنها او را به گلوله بستند .
جان به سمتم آمد و گفت : خوبی ؟ الیزابت کجاست ؟
- زنده ام ! کمکش کنید ، لعنتی ! خدا کنه دیر نشده باشه ، اونطرف سالنه .
سارا کنارم ماند و بقیه به کمک الیزابت رفتند . جان صورتش را جلوی بینی الیزابت گرفت . هنوز نفس می کشید . خواست بلندش کند که او از درد جیغ کوتاهی کشید .
جیل گفت : این دیگه چه کوفتیه ؟
آرام گفتم : توی اون مخزن یکی دیگشون هست .
جوزف با دیدن او گفت : خدای من ! اینجا چه غلطی می کردند .
با کمک سارا از جایم بلند شدم . الیزابت بیهوش روی دستان جان بود.
جان گفت : از این جهنم باید بریم .
هری گفت : هر چه زودتر بهتر !
استفان کوله پشتی و اسلحه های من را برداشت .
جیل گفت : باید اینجا رو نابود کنیم . به مخازنی که موجودی در آن بود بمب وصل کردند . ما از آنجا خارج شدیم و در یکی از راهروها پناه گرفتیم . جوزف و جیل بمبها را فعال کردند . چندین نارنجک هم به داخل سالن پرتاپ کردند . با تمام سرعت خود را به راهروهای فرعی رساندند . لحظاتی بعد انفجار شدیدی رخ داد . ساختمان به شدت لرزید . اما دوام آورد . تمام بدنم درد می کرد و جای پنجه های او سوزش شدید داشت .
هری و استفان کمکم کردند تا از ساختمان خارج شویم . خورشید غروب کرده بود و هوا نیمه تاریک بود . روی صندلی عقب ماشین دراز کشیدم . سارا و استفان همراه من سوار ماشین شدند. بالاخره به فروشگاه رسیدیم . استخوانهای دست و پای الیزابت از ناحیه اتصال به لگن و شانه در رفته بود . جان پیراهن رویی او را در اورد .الیزابت همیشه زیر لباسش تی شرت به تن داشت . اورا به حالت طاق باز روی زمین خواباندند .جیل از سارا خواست یک ملحفه یا پارچه بلند و ضخیم پیدا کند . او یک پارچه را پیدا کرد و به جیل داد . جیل پارچه را لوله کرد و از زیر بغل او رد کرد . از جان خواست دو سر پارچه را محکم بگیرد . بقیه هم او را نگه دارند . مچ دست او را با دو دستش گرفت و با یک حرکت آنرا به سمت خودش کشید . صدای تق بلندی به گوش رسید . با دست دیگر هم همینکار را کردند . پایش را با کمک جان جا انداخت . سارا کنارش نشست .
جیل به سمتم آمد و گفت : نوبت توئه . لباست را در بیار .
به زحمت لباسم را در آوردم . پنجه اش روی تمام عرض بدنم خط انداخته بود . پنبه آغشته به الکل را روی جای زخمها کشید . از سوزش الکل ناله کردم .
جیل گفت : تحمل کن! زیاد عمیق نیست و خوشبختانه چرک نکرده .
رویش را با پانسمان پوشاند و نوار بانداژ را روی آن و دور بدنم پیچاند و سپس محکم کرد . قرصهای انتی بوتیک و چرک خشک کن را هم داد که بخورم .
سپس گفت : کمی استراحت کن .
پرسیدم : الیزابت چطوره ؟
- درد وحشتناکی را تحمل کرد . فعلا بیهوشه .
: اون لعنتی ها ، چطور چنین چیزهایی را درست کردند . الان اون هیولا ها بلای جان خودمان شدند و نه تروریستها و خلافکارها !!
جیل گفت : بومرنگی را که برای دشمن ساختن و رهایش کردند ، الان به سمت خودشان برگشته . آنها را از مهلکه اصلی دورند. و این مردم هستند که باید تاوان جاه طلبی و منفعت طلبی آنها را بدهند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (27/11/1394),زهرابادره (آنا) (27/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (28/11/1394), ناصرباران دوست (28/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (6/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (26/2/1395),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.