سرزمین سایه ها -12


ساختمان شرکت مهندسی آینده را پیدا کردیم . شرکتی با مساحتی بسیار وسیع ؛ داخل محوطه بیرونی شرکت کسی یا چیزی دیده نمیشد. کلوله پشتی ها و اسلحه ها را برداشتیم و به سمت شرکت به را ه افتادیم . در آهنی به راحتی باز شد . هرچه به ساختمان نزدیک تر می شدیم آثار حمله و خرابی بیشتر خودش را نشان می داد . بسیاری از شیشه ها شکسته بود . وسایلی به بیرون پرتاپ شده بود .
گفتم : نباید اینجا زیاد بمانیم . قبل از غروبه خورشید ، دیدار ما همینجا . شب ماندن در این جا خیلی خطرناکه ، بلایی که در تیمارستان سرمان آمد؛ ممکنه باز هم سرمان بیایید. اینجا معدن تولید این موجوداته . خیلی مواظب باشید.
من والیزابت ، جیل و جوزف ، سارا و استفان، جان و هری ، یه گروه شدیم . به هر دو نفر یه بی سیم رسید .
پخش شدیم تا شاید سرنخی از سبا ستین و افراد بازمانده شرکت پیدا کنیم . در همه جا شیشه خرده و لوازم مختلف روی زمین پخش شده بودند . وقتی راه می رفتیم ، شیشه ها زیر پایمان صدا می کردند . امیدوار بودم یکی ازآنها در پایم فرو نرود . قفسه های به هم ریخته و سرنگون شده ، جای گلوله ها و رد خون روی زمین و دیوارها خبر از جهنمی واقعی برای کسانی که اینجا کار می کردند می داد.
الیزابت ابرویی با لا انداخت و متحیر به اطراف نگاه کرد. خبری از اجساد کارکنان و یا شکارچی ها نبود . باز هم تراژدی تیمارستان در حال تکرار شدن بود . اسلحه ام را در دست گرفتم . الیزابت هم آماده حمله به هر هدفی بود . در میان لوازم به هر کاغذ و دفتری بر می خوردیم ، آنرا نگاه می کردیم . از در چوبی گذشتیم و وارد اتاق دیگری شدیم . بسیاری از اتاقها به هم راه داشتند . اتاق پنجره نداشت و نیمه تاریک بود . چراغ قوه ها را روشن کردیم و به بررسی اتاق پرداختیم . روی دیوار جای چندین دست و یا پنجه دیده می شد . از اندازه آنها می شد فهمید که صاحبش باید جثه ایی بزرگ داشته باشد . چیزی که می توانست روی دیوار راه برود.
آرام گفتم : مواظب بالای سرمون هم باید باشیم .
- باشه .
در بی سیم گفتم : مواظب باشید ، یه موجود جدید به لیستمان اضافه شد . اون می تونه روی دیوار و سقف راه بره . متوجه شدید ؟ مواظب با لای سرتون باشید.
جان جواب داد : دریافت شد .
جیل گفت : باشه .
استفان : خدای من ! فهمیدیم .
به الیزابت گفتم : تو دنبال هر چی که بدرد می خوره بگرد و منم مواظب اون لعنتی هستم .
- خیلی خوب.
اشیاء شکسته زیر پایمان بی صدا حرکت کردن را غیر ممکن می کرد . از اتاق خارج شدیم . راهرو خیلی تمیز تر بود. روی دیوار رد های زیادی دیده می شد .
الیزابت گفت : بیشتر از یکی هستند .
با دلخوری گفتم : آره ،
راهروهای متعدد کوتاه و بلند به راهروی اصلی متصل می شدند که در بعضی از آنها یک یا دو تا اتاق بود و راهروهای دیگر بیشتر از پنج تا قرار داشتند . انتهای یه راهرو کنار در خروجی تابلویی نصب شده بود که نظرمان راجلب کرد . راهنمای طبقات شرکت بود . پنجاه طبقه زیر زمین ، آنها تا 300 متری زیر زمین رفته بودند. بعضی از طبقات امنیتی بودند و فقط برای افراد رده بالا و کارکنان مخصوص آن بخش بود .
صدای قرچ قرچی بلند شد. به سرعت سر اسلحه هایمان را به طرف سقف گرفتیم . چیزی نبود .
گفتم : داره تعقیبمون می کنه .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (24/11/1394),الف.اندیشه (24/11/1394),زهرابادره (آنا) (24/11/1394),مریم صیاد آموز (25/11/1394),زهرا همتی (26/11/1394),مانی مزدک (26/11/1394),سارا یاسمینی (26/11/1394),جواد سهم الدین (26/11/1394),شهره کبودوندپور (27/11/1394),میثم فکوری (27/11/1394),فاطمه رنجبر (27/11/1394),صفاقاسمی (27/11/1394), ناصرباران دوست (28/11/1394), ناصرباران دوست (28/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (6/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (26/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (22/4/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 بهمن 1394 - 23:36

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درود آقاي ناصرالملكي عزيز
داستان همچنان مهيج پيش مي رود و ما هم به دنبالش ،
لذت بردم متشكرم
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 10:33

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما

عالی و پر هیجان .

شاد و پیروز باشید.@};-


@الف.اندیشه توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 11:32

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،درود بر شما . مثل همیشه به من لطف دارید@};- @};- @};- @};- @};- :">


نام: مانی مزدک کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 13:18

نمایش مشخصات مانی مزدک
سلام
من نمی دونم چرا خوشم نیومد.[-(


@مانی مزدک توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 17:48

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، همین که خواندی ممنون


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 10:21

سلام آقای ناصرالملکی
داستانهای شما واقعا می تونه طرح خوبی باشه برای بازیهای کامپیوتری
خلاقیت و تخیلات درونی اون بی نظیره
نویسا باشید@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.