سرزمین سایه ها -11

چشمانش را باز کرد . سرش سنگین بود و سرگیجه داشت . سعی کرد اطرافش را ببیند و بفهمد کجاست .تکه های بزرگ گوشت و قلابهای آهنی که با زنجیر از سقف آویزان بودند ، اورا احاطه کرده بودند . فکر کرد اینجا سردخانه است ، ولی سرمایی را حس نمی کرد . خودش را تکانی داد . صدای جیر جیر بلند شد . بالاخره متوجه شد او را هم مانند گوشتها از پا آویزان کرده بودند . صدایی نمی آمد . دستانش آزاد بودند . تمام توانش را جمع کرد تا قلاب و زنجیری که به آن متصل بود را بگیرد . بدنش را تاب داد و سپس با قوسی به سمت قلاب حرکت کرد دستش تا نزدیکی قلاب رسید ، ولی نتوانست آنرا بگیرد و دوباره به حالت معلق در آمد . عضلات شکمش را سفت کرد و به سمت زنجیر خیز برداشت ؛ موفق شد . باید یا قلاب را آزاد می کرد و یا گره طنابی را که پاهایش را بسته بودند باز می کرد . با یک دست سعی کرد اول طناب را باز کند . صدای قدمهایی که به طرف او می آمدند را شنید . تلاشش را بیشتر کرد . دچار گرفتگی عضلات شکمش شد و برای خلاصی از درد زنجیر را رها کرد و به حالت اول برگشت . صدای زنجیر در فضا پیچید . سعی کرد جلوی نوسان زنجیر را بگیرد . دوباره سکوت، انگار آن شخص هم ایستاده بود و حرکت نمی کرد . نگاهش را به زنجیر دوخت و آماده شد تا اینبار خودش را آزاد کند . آهنی سرد را روی گلویش حس کرد . او کی خودش را اینجا رسانده بود.؟! چرا صدای پایش را نشنیده بود !
صدا آرام در گوشش گفت : من گشنمه ! می تونم ، گوشت تازه یک انسان را بخورم و یا از اون اجساد و گوشتهای مونده استفاده کنم . نظر تو چیه ؟
خواست چرخشی یه خودش بدهد . که دستی از پشت لباسش را چنگ زد و فشار چاقو هم بیشتر شد.
صدای زنانه گفت : دستت به من نمی رسه ، حرکت اضافه کنی ، گلویت را می برم . این کار ازم برمی یاد . غذا توی این شهر خیلی کمیاب شده و تو برام حکم یک گوشت تازه و گرم برای شام و ناهار داری .
قدمهایی به سمت سالن می آمدند . اما اینبار سنگین تر و بیشتر بود . چاقو و آن زن ناپدید شدند . مردن یا
آزادی ، می خواست هر اتفاقی که قرار بود بیافتد سریع باشد ! انتظار خیلی سخت بود . یه لحظه توانست
هیکلی را میان اجساد و گوشتها ببیند . صدای زنجیر بلند شد و لحظاتی بعد صدای قدمهایی که از آنجا دور می شدند.
منتظر ماند تا آن زن ، شاید برگردد . خبری نشد ، او فرار کرده بود . به سمت زنجیر خیز برداشت که نا گهان سقوط کرد .
درد وجودش را گرفت . وقتی چشمانش را باز کرد ، شخصی بالای
سرش ایستاده بود . آرام خودش را از زمین جدا کرد و نشست . دختر به سمت پایش رفت و طناب دور آن را برید .
بدون هیچ حرفی به سمت یکی از گوشتهای آویزان رفت و قسمتی از آن را برید و داخل کیسه گذاشت .
او دوباره به سمتش برگشت . لحظاتی به او خیره شد و به راهش ادامه داد و بدون اینکه سربرگرداند گفت : همینطور می خوای اونجا بشینی تا بیان سراغت ؟ اون یارو ،جسد یکی از آدمها رو برد تا تکه تکه اش کنه . ممکنه بعدی تو باشی . به خصوص که الان آزادی و اگه اینبار بگیردت ، اول تو رو تکه تکه می کنه . بقیه در نمی رن !
از جایش بلند شد و دنبال دختر به راه افتاد . اتفاقات اخیر از او یک موجود خشن ساخته بود . او هم مثل بقیه برای زنده ماندن هر کاری میکرد. اما برای او نقش یک ناجی را بازی کرده بود . دختر او را بدون هیچ دردسر و به آسانی از آنجا خارج کرد. وقتی به فاصله مطمئنی از آن کشتارگاه رسیدند . دختر ایستاد و رو به او گفت : من برای غذا به آنجا آمدم که تو را دیدم . من به چیزی که می خواستم رسیدم و تو هم به آزادی ؛ حالا می تونیم از هم جدا شیم . خدا حافظ.
و به راهش ادامه داد .
با صدای بلندگفت : متشکرم .
دختر سر برگرداند ، خندید و گفت : پس زبون هم داری ؟ قابلی نداشت .
- سباستین هستم .
: اسم من اليه
- کجا می ری ؟
: هر جا که بشه پناه گرفت ، غذا درست کرد و شب ها بتونم توش بخوابم .
- تنهایی ؟ خانواده نداری ؟
: نه ندارم . این شهر همشون رو ازم گرفت .
- چند سالته ؟
دختر گفت : خیلی سئوال می پرسی ؟ پانزده سال .
- باشه ، معذرت می خوام ، ولی می تونیم با هم باشیم .
دختر ایستاد و گفت : چی فکر میکنی ؟ که می تونی از من محافظت کنی ؟ یه دختر نوجون که احتیاج داره یه مرد مراقبش باشه . الان هشت ماه از اون اتفاق می گذره و من زنده ام و تنهایی هم مرا قب خودم هستم.
- منظورم این نبود ، راستش ....
: جایی برای خوابیدن داری ؟ خودت چی خونواده داری ؟
- جایی رو بلدم که فکر می کنم امن ترین جای این شهر !
الی گفت :خب . اونجا کجاست ؟
سباستین گفت : باید یه ماشین پیدا کنیم تا باهاش بریم اونجا .
- فکر کنم یکی سراغ دارم . زیاد بد نیست . راه می ره .
سباستین و الِي به طرف ماشینی که او گفت رفتند ، یه وانت شورلت بود . ظاهر تر وتمیزی داشت . الی در سمت راننده را بازکرد و داخل ماشین نشست . صدای استارت بلند شد . او ماشین را مقابل سباستین متوقف کرد و گفت : بپر بالا . می ریم جایی که تو گفتی .
سباستین سوار شد و الی به راه افتاد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

میثم فکوری (21/11/1394),الف.اندیشه (21/11/1394),زهرابادره (آنا) (21/11/1394),شهره کبودوندپور (21/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (21/11/1394), ک جعفری (21/11/1394),علیرضا تقی پور (5/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (6/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (26/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (22/4/1396),

نقطه نظرات

نام: میثم فکوری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 07:09

نمایش مشخصات میثم فکوری کمی سنگین و پکر کننده اما زیبابود،موفق باشین


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 08:40

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود برشما

داستان همچنان زیبا و پر کشش و پر هیجان به پیش می رود.

شاد و پیروز باشید.@};-


@الف.اندیشه توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 11:07

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ممنون،


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 09:27

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصرالملكي عزيز
داستان همچنان عالي پيش مي رود و من بيصبرانه منتظر قسمت بعدي مي مانم
جسارتا جايي كه نوشتين سن دختره به راهنمايي و يا دبيرستاني مي خورد اگر سن دختره را معين مي كرديد به نظرم بهتر بود البته اين نظر شخصي من است و نظر خودتان ارجح است
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 بهمن 1394 - 22:49

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود نويسنده توانا جناب آقاي ناصرالملكي عزيز
همانطور كه قلم مو در دستان رسام مي چرخد و با يك حركت نقشي را دگرگون مي كند ، لغات و واژگان نيز همانند قلم مو در دست هاي شما نقش آفريني مي كند .
كارتون عاليست و بايد منتظر بشويم سباستين و الي چه سرنوشتي قرار است در داستان شما داشته باشند ؟ هرچند كه من به سباستين نظر مثبتي ندارم ولي در نهايت خالق داستان شمائيد و شما هستيد كه تصميم مي گيريد .
از اينكه به نظرات مخاطبين تان اهميت قائل مي شويد متشكرم
بي صبرانه منتظر قسمت بعدي داستان مي مانم
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم
@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.