سرزمین سایه ها -9

به فروشگاه برگشتیم . جان به جوزف یک دست لباس داد و جایی راکه برای حمام کردن ، آماده کرده بودن را نشانش داد . من هم صورتم را شستم و پیراهنم را در آوردم . روی یکی از مبلها دراز کشیدم . الیزابت به سمتم آمد و روی دسته پهن مبل نشست .
گفتم : چه روزی بود ! یکیشون را پیدا کردیم . البته اگه دنبال این پسره بود ، و اون یکی، خبری ازش نبود . بیرون چه آشغال دونی شده . فکر نمی کردم شهر به این وضع در اومده باشه . خوبه که همگی زنده برگشتیم .
الیزابت قوطی نوشابه ایی را به سمتم دراز کرد ؛ آنرا گرفتم . خودش قوطی دیگری را باز کرد و مقداری از آن را نوشید .
سپس گفت : هنوز صحنه ایی رو که دیدم باور نمی کنم . لعنتی اون چه کوفتی بود . برای تفریح اون کار را می کرد . بقیه قسمتهای شهر چه خبره ؟
- فکر نمی کنم بهتر از اینجا باشه .
جیل جلو آمد و گفت : مزاحم نیستم؟
الیزابت گفت : نه !
گفتم : همکارت رو پیدا کردی ؟ این پسره همونی بود که دنبالش می گشتی ؟

- آره ، خوشحالم که زنده است . ولی سباستین اونجا نبود ؛ کاش او را هم مثل جوزف پیدایش می کردیم .

پرسیدم : این سباستین کی هست ؟

- یه کارا گاه پلیس ، سباستین کا لا ستوس.

: یه کاراگاه ؟ دل بستگی خاصی بهش داری ؟ نامزدی ، دوستی ، یه همچین چیزایی؟

- اون افسر ارشد اداره است . نه ! هیچ خبری نیست ، ولی رابطمون بیشتر از دوستی معمولی است !
با خنده گفتم : بیشتر از دوستی معمولی ، ها؟!
نگاهی به الیزابت کردم و گفتم : ما هم همینطوریم ؟
او مقداری از نوشابه اش را سر کشید و گفت : فکر می کنم !
هر دو خندیدیم .
جیل پرسید : چیه ؟ ایرادی داره ؟
الیزابت جواب داد : نه ! ولش کن ! حالا این جناب کاراگاه کجاست ؟ اونجا که نبود ، جوزف چیزی بهت نگفت ؟
- می گفت ، توی در گیری از هم جدا شدن و دیگه ندیدتش .
گفتم : بهتره کمی بخوابیم ، روز سختی داشتیم ، راستی شام چی داریم ؟
سارا پاسخ داد : کنسرو گوشت ، لوبیا و ماهی و ...
- هر چی درست کردی ، هر سه تا خوبه .
شام را با دو نفر جدید خوردیم ، جوزف جوانی قد بلند و خوش اندام بود و در لباس تازه و تمیز شیک شده بود . جیل قرار شد در اتاق الیزابت بخوابد . جوزف هم در گوشه ایی از فرو شگاه اسکان داده شد.
جان بعد از چک کردن همه جا و قفل کردن در ورودی ، خوابید . فردای آنروز بعد از صبحانه قرار شد برای پیدا کردن بنزین و اسلحه و یافتن نشانی از سباستین در شهر گشت بزنیم .
به جیل گفتم : اداره پلیس که متروکه شده ؛ می تونیم از اسلحه ها و تجهیزات پلیس استفاده کنیم . بر خلاف انتظارم، موافقت کرد . همگی با خوشحالی برای بدست آوردن اسلحه ها به اداره پلیس رفتیم ، به معدن طلا ؛
انبار پر بود از انواع سلاحهای سبک و نیمه سنگین، تا جلیقه ضد گلوله و تجهیزات دید در شب ، و هر چیزی که می شد تصور کرد . هری و استفان ترتیب پاک کردن شماره سریالهای اسلحه ها را دادند. با جلیقه های ضد گلوله به هم پز می دادیم .هر کدام یک کوله پشتی را برای حمل وسایل برداشتیم . داخل آنها ، فشنگ ، چاقوی نظامی ، نارنجک ، لوازم پانسمان ، آب و مقداری خوراکی قرار دادیم . کوله پشتی ها را داخل صندوق ماشینها گذاشتیم . هر چه از منطقه اطراف فروشگاه فاصله می گرفتیم ، چهره شهر عوض می شد . ساختمانها رو به خرابی می رفتند و ماشینهای که با هم تصادف کرده بودند و در آتش سوخته بودند .به نزدیکی پمپ بنزین رسیدیم ، جان توقف کرد .
داخل بی سیم گفتم : چرا وایسادی ؟
- اون آدمهای مسلح رو میبینی، فکر می کنم نذارن به راحتی بنزین بزنیم .
: پول بهشون می دیم .
- چند برابرقیمت با ما حساب می کنند و تازه اگه چیز دیگری از ما نخواهند !
: از سر راه برشون می داریم .
- باشه ، ولی مطمئنی ؟
: تو چه مرگته ، می گم پول می دیدیم ، می گی چند برابر حساب می کنند . می گی ممکنه بخوان ماشینها و بقیه چیزها را صاحب بشن . فکر بهتری داری بگو ؛ و گرنه کاری که گفتم رو انجام بده .
رو به الیزابت گفتم : گاهی خیلی روی اعصابم می ره .
الیزابت ماشین را به سمت عقب راند . از ماشین پیاده شدیم . و در جای مناسب موضع گرفتیم . با دور زن یکی از آنها را نشانه گرفتم و شلیک کردم . بقیه به سرعت پراکنده شدند ، نباید امانشان می دادیم . و کسی از آنها را زنده می گذاشتیم؛ پس ازپایان درگیری ،با احتیاط ، شروع به حرکت به سمت پمپ بنزین کردیم . مراقب ساختمانها و اطراف پمپ بنزین بودیم ، تا به محض دیدن، هدف را نابود کنیم . به هری ،جان و الیزابت اشاره کردم ماشینها را به پمپ بنزین بیاورند . کشته شده ها هم زن بودند و هم مرد . سلاحهایشان را ضبط کردیم .
جیل گفت : جاشون کجا ست ؟ شاید می تونستیم سر نخی از سباستین پیدا کنیم.
گفتم : باید یکیشون را زنده می گرفتیم . توی این شهر بزرگ چطوری می خوای پیدا شون کنی ؟
جوزف گفت: برای پس گرفتن پمپ بنزین دو باره بر می گردن . همین نزدیکیان . و گر نه نمیتونند تسلط کامل و مستمر بر اینجا داشته باشند ، کار خیلی مشکلیه و شاید هم غیر ممکن باشه ، فقط ما نیستیم . گروههای دیگه، نظامیان و پلیسهای مناطق دیگه ، شکارچی ها و موجو دات دیگر هم هستند .







شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

زهرابادره (آنا) , ناصرباران دوست ,فرزانه رازي ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (13/11/1394),الف.اندیشه (14/11/1394),زهرابادره (آنا) (14/11/1394), ناصرباران دوست (14/11/1394), ک جعفری (14/11/1394),فرزانه رازي (15/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (6/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (12/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (22/4/1396),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 13 بهمن 1394 - 00:52

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما

داستان هم چنان جذاب و پرکشش پیش می رود.

شاد و پیروز باشید.@};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 بهمن 1394 - 08:56

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصرالملكي عزيز و گرامي
داستان پركشش شما را خواندم و همچنان منتظر پيدا شدن سباستين هستم ....
براي قلم زيبا و تعليق دار شما آرزوي بهترين ها را دارم @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.