سرزمین سایه ها -8

به سختی در حالیکه سعی می کردم بالا نیاورم گفتم : بهتره دیگه از اینجا بریم ، کاری برای اونها نمیشه کرد .
الیزابت کنارم ایستاد .
هری گفت : بوی اجساد و خون دوباره شکارچی ها رو به اینجا می کشونه ؛ جیل متاسفم ولی حق با علی ، کاری از دست مون برنمی یاد .
جیل ساکت بود . آرام گریه می کرد . سرش را بلند کرد و گفت : کسی صدای منو می شنوه ، جواب بدید .
الیزابت به سمت او رفت و دست روی شانه اش گذاشت ، سری به تاسف تکان داد . بعد از خروج همه، هری در حال بستن در بود که کسی گفت : صبر کنید ! منو هنوز زنده ام ! خدا شکر که شما اینجا آمدید !
هری گفت : کی هستی ؟
همگی با هم به سمت در هجوم بردیم . جیل چراغ قوه را از لبا سش جدا کرد و در میان اجساد شروع به گشتن به دنبال صاحب صدا کرد .
گفتم : مواظب باشید ممکنه تله باشه ، به محض یه حرکت اشتباه بهش شلیک کنید .
مرد گفت : نه ! من سا لمم ، با نیروهای پلیس برای یه گزارش اومدیم اینجا ، ولی غافلگیر شدیم و مو جوداتی به ما حمله کردن ، مردی هم با آنها بود . اول خیال کردم از افراد او هستید .
جیل گفت : تو یه پلیسی ؟ من جیل کیدمن هستم .
- من هم جوزف هستم .
گفتم : خودتو تکون بده ، ما وقت نداریم ، الان اون لعنتی ها دوباره پیداشون می شه .
جوزف جواب داد : نمی تونم ، چندین جسد روی بدنم هستند .
جیل پایش را روی اجساد گذاشت و شروع به گشتن کرد . دوباره حالت تهوع گرفتم .
الیزابت گفت : تو برو بیرون ! ما پیداش می کنیم .
سری تکان دادم و بیرون رفتم . خشاب اسلحه را چک کردم ، به نیمه رسیده بود . پس از مدتی آنها با یه پسر جوان که غرق خون و تکه هایی از بدن اجساد بود ، بیرون آمدند .
گفتم : خدای من ! بریم دیگه ؟ کس دیگه ایی که نیست ؟
جوزف گفت : نه !
- لباسهای روییتو در بیار ، حا لم داره به هم می خوره و هم باعث جلب شکارچی ها به ما میشه .
جوزف لباسها و شلوارش را درآورد .
جیل پرسید : سارا ، راه بازه ؟ ما داریم بر میگردیم .
سارا گفت : اگه از پله های اضطراری برید ، من دیگه شما رو در دوربینها ندارم . وضعیت زیاد تغییر نکرده ، شکارچی ها کمتر شدند ، طبقه چهارم خالیه .
جان گفت :از پله های اضطرای بریم کمتر به آنها بر می خوریم ، ولی دیگه پشتیبانی سارا رو نداریم .
به سمت پله های اضطراری رفتیم .
سارا با ترس گفت : یه خبر بد ، یه مرد قوی هیکل از یه اتاق اومد بیرون ، مثل قصاب ها میمونه ، تمام لباساش خونیه .
جوزف گفت : خودشه تیکه تیکه کردن اجساد کار اونه .
گفتم : سارا از کدوم گوری داره میاد از پله های اضطراری یا از پله راهرو ها .
- به سمت انتهای راهرو رفت .
: لعنت به همشون ، با تمام سرعت باید فرار کنیم .
همگی شروع به دویدن کردیم . از پله ها با سرعت باور نکردنی پایین می رفتیم .آماده در گیری با شکارچی ها شدیم . جوزف به خاطر نداشتن اسلحه در وسط ما حرکت می کرد . سارا چشمانش به مانیتور بود ، نگاهی به استفان انداخت ، نگرانی در چهره اش موج می زد . خودش هم دست کمی از او نداشت . وارد طبقه پنجم شدیم . به نظر خالی می آمد . نباید می ایستادیم . به اواسط راهرو رسیدیم که دری شکست و شکارچی ها از آن بیرون ریختند .
گفتم : برامون کمین کرده بودند ! سارا چه غلطی می کردی ؟
سارا گفت : خدای من !
در حین دویدن باید با دقت تیر اندازی می کردیم ، گلوله ها حکم مرگ و زندگی را داشتند . اسلحه را به جوزف دادم و خودم مگنوم را به دست گرفتم . خشابش را پر کردم . سینه جانوران را هدف قرار می دادم تا زودتر از پا در بیایند .
سارا در بی سیم فریاد زد : پشت سرتون ، اون مرد !
موجودی با هیکلی خیلی درشت و عضلانی با ساتوری در دست ، یه هیولای به تمام معنی . دور گردنش طوقی خار دار دیده می شد. از جلو شکارچی ها و حالا این هیولا بی شاخ و دم . بچه ها با شکار چی ها در گیر بودند . سرنوشت لعنتی مرا در برابر چیزهایی قرار می داد که همیشه از آنها دوری می کردم . با مگنوم می توانستم دخلش را بیاورم ، به سمتش نشانه رفتم و شلیک کردم . هیولا کندتر شد ولی از پا نیافتاد . باورم نمی شد . جیل به من پیوست . با هم اورا به گلوله بستیم . جیل با پرشی بلند خودش را به هوا پرتاپ کرد و با تمام قدرت لگدی توی صورت هیولا زد و در سمت دیگری پایین آمد . مرد به سمتش برگشت و ساتورش را بالا برد . باید دست لعنتی اش را از کار می انداختم . به سمتش دویدم و کتفش را هدف قرار دادم . خون توی صورتم پاشید . دستش از کار افتاد . از پشت ، سرش را هدف قرار دادم . حفره بزرگی در سرش ایجاد شد و روی زمین افتاد . به سمت جیل رفتم ، دستش را گرفتم و بلندش کردم . به سمت گوشه ایی از راهرو رفتم، با لاخره بالا آوردم . تمام بدن می لرزید.
جیل به سمتم آمد و دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : متشکرم .
سرم را تکان دادم . به دیوار تکیه دادم تا کمی حالم جا بیاید . پس از مدتی همراه جیل به بقیه پیوستیم . هر طور بود خودمان را به اتاق کنترل رساندیم . استفان و سارا در را باز کردند . بدون معطلی از ساختمان خارج شدیم . باران همچنان می بارید . سوار ماشینها شدیم .
گفتم : منو زودتر بر گردون ، حالم خوب نیست .
الیزابت گفت : کارت عالی بود .
لبخند تلخی زدم و خودم را روی صندلی ولو کردم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سبحان بامداد ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (8/11/1394),فرزانه رازي (8/11/1394),سبحان بامداد (8/11/1394), ناصرباران دوست (9/11/1394),زهرابادره (آنا) (10/11/1394),زهرابادره (آنا) (11/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (6/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (12/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (23/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (22/4/1396),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 17:12

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما

اول بگم تابلوی نقاشیتون بسیار زیبا و لطیف هست . دست مریزاد
داستان بسیار جالبی است .
پر از هیجان و ترس.
فضای داستان رو دوست دارم و خودم رو تو داستان و تعقیب و گریزها با شخصیت ها هم پا میبینم.
حس دلهره رو خوب نشون دادید.
درکل این قسمت های گذشته از داستان رو دوست داشتم.
منتظر ادامه داستانتون هستم.
خسته نباشید به فکر و ذهن خلاق شما میگم .

شاد و پیروز باشید .

@};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 بهمن 1394 - 14:44

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصرالملكي عزيز
داستان مچنان مهيج به پيش مي رود و من هم به دنبالش مي روم
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.