سرزمین سایه ها -7


جان و هری با تمام قدرت خود را به در کوبیدند ، در مقاومت کرد. دوباره آن را تکرار کردند .
سارا گفت : چه کار می کنید ؟! شکارچی ها توجهشون جلب شده و با سرعت به سمت شما می یان .
فریاد زدم : با گلوله قفل رو بشکن .
جیل به سمت قفل شلیک کرد و با یک ضربه در باز شد .
گفتم : لعنتی !
همه سر برگرداندند . شکارچی ها ابتدای راهرو بودند . مردد ایستاده بودند ، نگاهی به هم کردند . هری از در گذشت و بالای پله ها را نگاه کرد و گفت : امنه ! زود باشید بریم .
جان گفت : به ما می رسند ، چاره ایی جز نابودیشون نداریم . و گرنه خودمون نابود می شیم . شکارچی ها با دهانی باز به سمت ما حمله ور شدند . همگی در کنار هم و همزمان شروع به تیراندازی کردیم . آنها سخت جان تر از آنی بودند که تصور می کردیم . جیل به پاهایشان شلیک کرد که باعث به هم خوردن تعادلشان شد ، در چند قدمی ما به زمین خوردند . با مگنوم به آنها شلیک کردم . شکارچی ها بی حرکت روی زمین ماندن . هیبتشان واقعا ترسناک بود . معلوم نبود از کدوم جهنم دره ایی پیدایشان شده بود . پاهای عقبی قدرتمند و عضلانی که به ناخنهایی مانند خنجر می رسیدند و دستانی بلند با پنجه های تیز و مرگبار ، دندانهای نیش پایین و بالایشان مانند یک منگه کش بزرگ بودند که وقتی قفل می شدند ، دیگر راه فراری نمی ماند . سر جایم خشکم زده بود ، الیزابت دستی به شانه ام زد و گفت : زود باش بریم !
از پله ها شروع به بالا رفتن کردیم و به جای طبقه پنجم به طبقه ششم رفتیم. وارد طبقه شدیم . روی زمین رد خون دیده می شد که تا مسافت زیادی امتداد داشت . جان زانو زد و با نوک انگشت آنرا امتحان کرد و گفت :
تازه است ، خیلی ازش نگذشته .
جیل با بی سیم به سارا گفت : از اینجا به بعد ، شوخی بردار نیست . مواظب هر حرکتی باشید و هم حواستون به در اتاق کنترل و مدیر تیمارستان باشه . معلوم نیست با چی روبرو می شیم .
سارا جواب پاسخ داد : حتما ، استفان مواظب دره و منهم یه لحظه چشم از مانیتور بر نمی دارم . کشته شدن شکارچی ها باعث شده دو تای دیگه به محل مرگ اونها برن، مواظب پشت سرتون باشید .
گفتم : ببین تو چه مخمصه ایی گیر افتادیم .
جیل گفت : خودت قبول کردی بیای ، حالا به جای غر زدن بهتره حواستو جمع کنی و کار دست خودت و ما ندی !
گفتم : خودم کردم که لعنت بر خودم باد .
جان گفت : باید صاحب این رد رو پیدا کنیم . ممکنه زنده باشه .
پرسیدم : مطمئنی مال انسانه ؟
- آره
به دنبال رد خون به راه افتادیم . همانطور که ما سراغ رد خون آمده بودیم ؛ حتما شکارچی ها هم دنبال رد خون را گرفته بودند . رد خون در بعضی جاها به صورت قطره و باریک و در بعضی جاها پهن تر بود . صاحب آن خونریزی شدید داشت و معلوم نبود زنده مانده باشد .
رد به یک در بسته رسید . من و هری کنار ه های در ایستادیم . جیل چراغ قوه اش را که جان به او پس داده بود را روی سینه اش نصب و آنرا روشن کرد . جان و جیل مقابل در آماده حمله بودند ، آرام دستگیره را به سمت پایین فشار دادم . در با صدای تقی باز شد . هری با دست در را هل داد و در باز شد . جان و جیل سریع وارد اتاق شدند .
جیل گفت : خدای من !
پرسیدم : چی شده ؟
- وحشتناکه
: اتاق چراغ نداره ؟ چیزی نمی بینم .
قدم به داخل اتاق گذاشتم و مقداری جلو رفتم . چیزی زیر پایم رفت .
گفتم : جیل ! نور رو زیر پام بنداز ، این چی بود که رفتم رویش.
به محض اینکه نور چراغ قوه روی آن افتاد . از دیدن چیزی که پام رویش رفته بود ، مثل جرقه به عقب پریدم . دست قطع شده و خون آلود یه انسان بود .
گفتم : لعنتی ! لعنتی !
از اتاق بیرون زدم . داشتم بالا می آوردم .
جیل گفت : فکر کنم آدمهای گمشده تیمارستان را پیدا کردیم !
الیزابت گفت : گندش بزنن .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

فرزانه رازي ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (8/11/1394),الف.اندیشه (8/11/1394),فرزانه رازي (8/11/1394),زهرابادره (آنا) (8/11/1394), ک جعفری (9/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (12/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (22/4/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.