سرزمین سایه ها -6

ما در طبقه دوم بودیم . اینکه چرا شکارچی ها در ساختمان مانده بودند و از آنجا نرفته بودند ، خودش سئوال بود .چیزی باعث ماندن آنها شده بود . چراغها برای لحظه ایی خاموش و روشن شدند ، باید به خاطر هوای بیرون باشه .
جیل گفت : می خوای چه کار کنی ؟ توی اون طبقات بالا حتما خبریه ، ممکنه کسی زنده مونده باشه .
گفتم : کاش این اسلحه ها صدا خفه کن داشتند . صدای اسلحه ها باعث جلب نظر بقیشون که ممکنه توی طبقات دیگه باشند ، میشه . صداهای دیگه توی صدای اسلحه ها گم می شه ، اگه خطری نزدیک بشه و کسی اونجا باشه ، در حین تیر اندازی متوجه نمی شیم .
جیل گفت : بی سیم دستی احتیاج داریم .یکی یا دو نفر باید اینجا بمونند و مراقب همه چی باشند و به موقع خبرمون کنه .
گفتم : از کجا گیر بیاریم ؟
جان گفت : یه دونه داریم . وقتی جیل رو گرفتیم ، یه بی سیم همراهش بود .
الیزابت گفت : بیشتر از یکی می خواییم .
جیل گفت : اینجا اتاق کنترله ، باید بی سیم داشته باشند . اگه نباشه یا باید برگردیم و از داخل ماشینها برداریم و یا بین اجساد ، ماموری که بی سیم همراهش باشه رو پیدا کنیم .
داخل یکی از قفسه ها دو تا بی سیم پیدا کردیم ؛ امتحانشان کردیم، سالم بودند .
گفتم : دو نفر باید اینجا بمونند ، کدامتان اینجا می می مونید ؟
استفان و سارا قبول کردند بمانند .
ادامه دادم : خوب حواستان را جمع کنید ، هر خطری پیش آمد ، خبر بدید . یکی از میزهای بزرگ رو پشت در قرار بدید که کسی نتونه بیاد تو و اگه بخواد داخل بشه ، مدتی معطل می شه و ما خودمون رو می رسونیم .
یکی از میزها را انتخاب کردیم و تا جایی که می شد از در رد شد، آنرا پشت در قرار دادیم .
گفتم : مواظب خودتون باشید .
همگی از اتاق خارج شدیم . صدای هل دادن میز را بلند شد . در را امتحان کردم ، به نظر خوب می آمد . به راه افتادیم . وقتی به راه پله ها که به طبقات بالا تر می رفت ، رسیدیم . دلهره ایی و جودمان را پر کرد . قدم در راهی می گذاشتیم که شاید بازگشتی نداشت . با نگاهایمان باهم حرف می زدیم . جیل شروع به بالا رفتن از پله ها کرد ، سپس الیزابت ، جان و من و پشت سر ما ، هری حرکت کرد . احساس بدی داشتم .
آرام آرام سرعتم را کم کردم تا هری هم از من پیش بیافتد و آخرین نفر بشوم !
دوست نداشتم کسی ترس را در چهره ام ببیند و می دانستم هر چه بیشتر تظاهر به نترسیدن کنم ، بیشتر خودم را لو می دادم . باید به خودم مسلط می شدم. وارد طبقه سوم شدیم . جیل گاهی نزدیک درها می ایستاد و گوش می داد . صدای باز و بسته دری بلند شد . جیل شروع به دویدن کرد و بقیه هم به دنبالش ، من هم شروع به دویدن کردم ولی بیشتر حواسم به پشت سرم بود . از بقیه کمی عقب افتادم . آنها به سر راهرو رسیده بودند .
جیل گفت: صدا از همین طبقه بود.
هری : هرکسی بوده از این طبقه رفته ، راه پله های این سمت فقط به طبقات بالاتر ختم می شه .
الیزابت : شاید یکی از اون موجودات بوده ، اگه می خواست از ساختمان خارج بشه باید از این طرف می آمد و ما حتما می دیدیمش .
منتظر بودم صدای بی سیم در بیا ید ولی آن هم ساکت بود . از این سکوت بدم می آمد . راه رسیدن به طبقه چهارم را در پیش گرفتیم .
جیل بی سیم را نزدیک دهانش گرفت و گفت : کسی رو دیدید ؟
: نه ! هیچکس ! شکارچی ها در حال پخش شدن هستند . دو تا شون ابتدای راه پله ها ایستادند و هوا را بو می کشند ، باید خبر هایی باشه . خیلی مواظب باشید .
توی بی سیم گفتم : پشت سرمون چی ؟ مواظب باش اون لعنتی ها از پشت سرمون سبز نشن .
سارا گفت : نه ! را هروی طبقه اول خالیه .
: خوبه ! خیلی خوبه !
هر طبقه سه راهروی طولانی داشت ، راهرو های چپ و راست به راه پله هایی که به سمت بالا و یا پایین می رفتند می رسیدند ، و راهروی وسطی به پله های اضطراری که هم به سمت بالا و پایین می رفتند ، ختم می شد .
گفتم : بهتره از داخل ساختمان نریم ، از راه پله های اضطراری ، امکان بر خورد با شکار چی ها خیلی کمتره .
بی سیم خش خشی کرد .
جیل گفت : بگو ؟
سارا با صدایی که لرزش داشت گفت : سه تا از شکارچی ها دارن به سمتتون می یان .
گفتم : معطل چی هستید ! از اینجا می ریم ! الان موقع در گیری نیست ؟!
به سمت راهروی وسطی دویدیم . مرتب به پشت سرم نگاه می کردم . به انتهای راهرو رسیدیم ، در قفل بود . باید هر طور شده در را با ز می کردیم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (8/11/1394),الف.اندیشه (8/11/1394),فرزانه رازي (8/11/1394),زهرابادره (آنا) (9/11/1394), ناصرباران دوست (9/11/1394), ک جعفری (9/11/1394),محبت امیرنژاد (9/11/1394),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (11/11/1394),شهره کبودوندپور (11/11/1394),مجتبی یوسفوند (12/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (12/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (22/4/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 01:20

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصر الملكي عزيز و گرامي
داستان عالي پيش مي رود و من ظهر كه يه قسمت را خوانده بودم الان موفق شدم قسمتي ديگر را بخوانم و محظوظ شوم
قسمت بعدي را بعدن مي خوانم
براستي امروز مسئولين غوغا كرده اند و همه داستان ها را يه جا تاييد كرده اند دستشون درد نكنه
براي قلم تان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 02:56

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، متشکرم @};- :"> :"> :x


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 بهمن 1394 - 07:36

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر دوست هنرمندم جناب ناصر الملکی
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 9 بهمن 1394 - 11:52

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام خوش آمدید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.