سرزمین سایه ها -5

نزدیک ساختمان تیمارستان شدیم . چراغهای روشن آن مایه قوت قلب بود . سرم را از پنجره بیرون بردم و پنجره های ساختمان را از نظر گذراندم .
به الیزابت گفتم : ماشین و تمام چراغهایش رو خاموش کن ، یه مدت همینجا صبرمی کنیم .
او هم انجامش داد . فقط برف پاک کن کار می کرد . بقیه از ماشینها پیاده شده بودند
جان و جیل و بقیه بعد از اینکه دیدند، ما پیاده نشدیم به طرف ما آمدند .
جان پرسید : اتفاقی افتاده ؟
گفتم : نه !
- پس چی شده ؟ چرا پیاده نمی شی ؟
رو به جیل کردم و پرسیدم : گفتی ، بهتون یه گزارش در مورد حمله به اینجا دادند و وقتی رسیدی ، همه همکارانت کشته شده بودند . چرا یکی از اونها در خواست کمک نکرده ؟! مگه همیشه چند نفر از شماها در اطراف محل وقوع حادثه نمی مونند تا مواظب اطراف باشند ؟
- چرا ! به نظر من هم عجیبه ؟! فقط یه جسد از بقیه جلوتر و به ماشینها نزدیک بود . شاید او کسی بوده که می خواسته در خواست کمک کنه .
گفتم : جسدها هنوز سر جاشونند ؟ جسد اون شکارچی چی ؟
الیزابت گفت : منظورت چیه ؟ می گی ممکنه دوباره برگشته باشند .
- بعید نیست . اطراف اینجا ساختمانهای مسکونی و تجاری است ، یه آدم کنجکاو نبوده که عملیات پلیس رو تماشا کنه و از مردن اون موجودات هیجان زده بشه ! و وقتی که هیچکس بر نگشته و صدای ضجه و فریاد آدم های در حال مرگ را شنیده ، یه زنگ به اداره پلیس نزده ؟ اونم مردمی که تا یه سایه گربه رو روی دیوار می بینند به پلیس زنگ می زنند ؟! بهتره بیشتر مراقب باشیم . اسلحه و تعدامون اونقدر نیست که از پس همه موجوداتی که ممکنه هنوز در این اطراف و یا تو ساختمون باشند براییم . دیگه بهتره بریم ؛ نباید اگه شانسی داشته باشیم از دستش بدیم .
جسد شکارچی سر جاش بود .جسد پلیسی که جیل دیده بود، هنوز زیر باران مانده بود . هیچکس را برای نگهبانی بیرون از ساختمان، نمی توانستم تعیین کنم ، هم خطرناک بود و اینکه به همه احتیاج داشتم . اسلحه ها را آماده شلیک کردیم . در راهرو فقط صدای قدمهای خودمان را می شنیدیم . ساختمان ده طبقه و با وسعت خیلی زیاد بود . و حتما زیر زمینش هم مثل طبقات بالا پر از اتاق و تاسیسات بود .
شروع به بازرسی اتاقها کردیم . سه نفر در راهرو می ایستادند و بقیه وارد اتاقها می شدند . چندین اتاق را گشتیم. اتفاق عجیب این بود که اتاقها تمیز و مرتب بودند و هیچ جسدی و یا نشانه ایی از بیمارا ن و کادر تیمارستان به چشم نمی آمد .
سارا گفت : اینجا اصلا کسی بوده ؟ به نظر می یاد رها شده و موقع رفتن انگار عجله ایی هم نداشتند .
جان پاسخ داد : هر چی که هست ، اینجا اتفاق عجیبی رخ داده ؛ کسی که گزارش حمله به اینجا رو داده یا می دونسته اینجا تخلیه شده و یا نمی دونسته . منظورم اینکه از عمد پلیسها رو به اینجا کشونده تا با اون موجودات در گیر بشن و یکی از دو طرف، دیگری رو نابود کنه .
باز هم به گشتن ادامه دادیم ، بیفایده بود . با این تعداد نفرات ، ساعتها و شاید یکی دو روز طول می کشید تا تمام ساختمان را بگردیم . دفتر رئیس تیمارستان را پیدا کردیم . یه اتاق بزرگ و شیک و قفسه هایی پر از پرونده های بیماران ، آنها پرونده ها را نبرده بودند . هیچ نوشته و یاد داشتی پیدا نکردیم .که علت حادثه و یا تخلیه ساختمان را روشن کند . یکی از درها قفل بود . با گلوله آن را باز کردم و داخل شدیم . نوارهای امنیتی نابود شده بودند . دوربینها کار می کردند و می توانستیم کل ساختمان را ببینیم . با دقت چشم به مانیتورها دوختیم .
یکی از آنها تصویری را نشان داد که هیچکدام دوست نداشتیم آنرا ببینیم . شکارچی ها در ساختمان پرسه می زدند . تعدادشان به نظر زیاد می آمد .
استفان پرسید : کجا هستند ؟
الیزابت به دنبال یه دفتر راهنما گشت تا طبقه و محل دور بین را پیدا کند ؛ در هر طبقه تعداد زیادی دوربین با جهت های مختلف برای پوشش کامل قرار داده بودند . استفان و سارا هم شروع به گشتن کردند . سارا دفترچه را پیدا کرد . نگاهی به شماره ایی که روی صفحه نمایش دیده میشد کرد و داخل دفترچه دنبالش گشت. سپس گفت : طبقه پنجم ، راهروی شرقی ، ورودی جنوبی ، باید در قسمت عقب ساختمون باشه .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

فرزانه بارانی ,زهرابادره (آنا) ,رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,فرزانه رازي ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (5/11/1394),سحر ذاکری (5/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (5/11/1394),فرزانه رازي (5/11/1394), ناصرباران دوست (5/11/1394), ک جعفری (5/11/1394),زهرابادره (آنا) (5/11/1394),رضا فرازمند (5/11/1394),هانی نجف پور (6/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (6/11/1394),فرزانه بارانی (7/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (7/11/1394),سید علی الحسینی (7/11/1394),زهرا بانو (8/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (25/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (22/4/1396),محمد علی ناصرالملکی (28/7/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 21:47

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصرالملكي عزيز و گرامي
داستان هاي خلاقانه شما ذهن را به چالش مي كشد و اين از نكات قوت داستان هاي شماست كه خواننده را با خود همراه مي كند
هميشه لذت مي برم از خوانش آنها ، متشكرم
برايتان موفقيت روزافزون آرزو مي كنم
@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.