سرزمین سایه ها -4

الیزابت گفت : از این طرف .
جیل چند قدم برداشت و سپس توقف کرد . به سمتم برگشت و گفت : کمک کن دو نفر ازهمکارام رو پیدا کنم ، چه زنده یا مرده . آنوقت ممکنه کنارت بمونم . ماندن و نماندن آنها به خودشان مربوطه .
- خودت هم زیادی زنده ایی ، او نوقت می خوای دو نفر از همکاراتو بیاری اینجا پیش خودت ، خنجر از پشتت اونها هستند مگه نه !
به سمتم آمد و یقه لباسم را گرفت و توی صورتم با عصبانیت گفت : اونها آدمند ! مردم این شهرند ! هر انسانی ، کسایی رو داره که نگرانشون باشه ، اگه افراد خودت بودند چی ؟
- تا جهنم دنبالشمون می رفتم تا نجاتشون بدم ! همینطور که توی اون زندان لعنتی رفتم ؛ اگه تو و همکارات پیداتون نشده بود، من به اون زندان نمی رفتم . من یه طعمه برای پلیس شدم ، بوسیله من چند تا ماهی گنده گرفتند . ولی تو اهل مقررات هیچی حالیت نمی شه . از عمد گذاشتی توی اون زندون بمونم و اگه اون موجودات لعنتی پیداشون نمی شد . هنوز هم به لطف تو اونجا بودم . حالا یقمو ول کن و گرنه یه گلوله توی شکمت خالی می کنم.
جیل رهایم کرد و چند قدم عقب رفت . الیزابت خودش را به من رساند و با دستش بدنه اسلحه را گرفت .
گفتم : برای من بشی ، دنبال همکارات می گردم .
الیزابت گفت : میشه بس کنی .
جیل : باشه اونها رو پیدا کن . من اینجا می مونم .

گفتم : آماده بشید میریم دنبالشون ،

جان به همراه هری، استفان و سارا برای جمع آوری لوازم رفتند . اسلحه اش را به سمتش دراز کردم و گفتم : مرده ات بدردم نمی خوره .

اسلحه را گرفت و آنرا داخل غلافش گذاشت ، به سمت بیرون حرکت کردیم ، باران هنوز با شدت می بارید . سارا به سمت جیل آمد و او را با خودش برد .

الیزابت گفت : چه مرگته ؟ خودتو کنترل کن ، اون پلیسه درست ، ولی توی این شرایط یه انسانه که حق داره زنده بمونه . شاید بشه بهش اعتماد کرد .

- جان لعنتی ! اگه گذاشته بود ، اونجا کلکش کنده بشه ، حالا این دردسر رو نداشتیم . یه طرفدار دیگم پیدا کرد .

- من طرفدارش نشدم . تا آخرش با توام ، اما این کارت در این شرایط احمقانه بود .
ماشینهای پلیس انتخاب خوبی برای رفت و آمد شهر بودند ، هم بدنه محکمی داشتند و هم بی سیم . بی سیمها در مواقع اضطراری و یا گم کردن همدیگه خیلی به کار می اومد . به جان گفتم: چراغهای گردان روی ماشینها رو برداره و آرم پلیس رو از روی بدنه پاک کنه . اینطوری اعصاب من هم راحت می مونه .
جان و جیل قرار شد جلوتر حرکت کنند . سارا و استفان باهم ، من ، الیزابت و هری پشت سر آنها .
داخل بی سیم گفتم : کجا باید بریم ؟
جیل گفت : تیمارستا ن .

- جای خوبیه !

الیزابت نگاهی به من کرد . پشت سر دو ماشین اول به راه افتادیم . برف پاک کن ماشین مرتب در حال راندن قطرات باران از روی شیشه بود . صدایی جز فریک فریک برف پاک کن و قطرات باران شنیده نمی شد. به صندلی ماشین تکیه دادم و به تماشای بیرون پرداختم .
هری گفت : علی ، توی زندان چه کارایی می کردی ؟
- خب ، سلول اختصاصی داشتم . صبحها بعد از صبحانه ، سراغ کتاب خونه زندان می رفتم . برای زندانیهای دانشمند و اهل مطا لعه کتاب می بردم . بقیه اش رو می نشستم تا کی شب بشه ، شام بخورم و بخوابم .
الیزابت خندید .
- راست میگم کار خاصی نداشتم ، به لطف خوش خدمتی ، کاری به کارم نداشتند ، در ضمن بچه خوبی بودم و مقررات را کامل رعایت می کردم . تو زندان چند بار شورش شد . عده ایی یا در آن شرکت داشتند و یا مرتب اعتراض می کردند و به نگهبانان فحش و بد وبیراه می گفتند . مامورین بعد از سرکوب شورش به خدمت آنها می رسیدند ، وقتی بر می گشتند جای سالم تو بدنشون نبود . من آدم سر به راهی بودم !
هری پرسید : دلت برای ما تنگ نشد ؟
مکثی کردم و گفتم : راستش ، خیلی . با اینکه اونجا راحت بودم ، ولی زندان زندانه ! برای تفریح که نمی ری . خیلی ها سالیان سال بود که در اونجا بودند . عده ای روز و شب منتظر رسیدن موقع اجرای حکم اعدام بودند ، عده ایی دیگه منتظر روز آزادیشون و عده ایی برای دیدن یه ملا قاتی ساعت ها رو میکشتند . دلم برای نق زدن و کل کل کردن جان تنگ شده بود ، برای صراحت و رک بودن و تیزی زبان الیزابت ، حرف گوش کن بودن سارا ، برای همتون دلم تنگ می شد .
الیزابت گفت : ما هم منتظر برگشتنت بودیم . من چون دوستت هستم و د وست دارم با هات صادقانه رفتار می کنم . اگر صداقت بین ما نبود ، فکر نمی کنم تا به حال کنار هم می ماندیم .
- شاید ! ولی خیلی جاها صداقت اولویت نیست ، قوانین و فرمانبرداری محض شرط اساسی است . هر چند هیچوقت در مورد خودمون به این چیزها فکر نکردم و از اینکه در چنین محیطهایی هم باشم متنفرم . الان خود واقعی هستم ، سرکش و متمرد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (4/11/1394), ناصرباران دوست (4/11/1394), ناصرباران دوست (4/11/1394),فرزانه رازي (4/11/1394),رضا فرازمند (4/11/1394),زهرابادره (آنا) (4/11/1394),شهره کبودوندپور (5/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (12/3/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 11:35

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما جناب ناصر الملکی عزیز
عرض ادب و ارادت
تخیل قوی و دستان هنرمندی دارید !
داستانتان عالیه هرچند من طرفدار این سبک داستان تخیلی نیستم ولی شما خیلی خوب می نویسید .
متشکرم بابت نقاشی های بسیاز زیبایی که ارسال کرده بودید !

پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 15:56

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

تصویر سازی جالب بود@};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 16:09

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصرالملكي عزيز
مثل هميشه عالي و خواندني با تعليقي محسوس
برايتان موفقيت آرزومندم @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.