سرزمین سایه ها -3

قوطی نوشابه ایی غلت زنان به حرکت درآمد . هم زمان قوطی دومی از جهت دیگری شروع به حرکت کرد . جیل باصدای بلند گفت : کی او نجاست ؟ من مامور پلیسم ! بهتره خودتو نشون بدی !
قوطی دیگری به حرکت درآمد ، آنرا نشانه گرفت و شلیک کرد . قوطی به ضرب گلوله با فاصله زیادی در جایی با زمین برخورد کرد . جیل چشمش به یه شکارچی که توجه اش به سر و صداها جلب شده بود و به این سمت می آمد افتاد . شکارچی ها خیلی شبیه ولاسی رپتور شکار گر قهار و باهوش دوران ژوراسیک بودند . شکارچی او را دیده بود ، ابتدا قدمهایش را تند تر برداشت و سپس به حالت دو تبدیل شدند . جیل چاره ایی نداشت ، باید او را زودتر از پا در می آورد . صدای تیر اندازی بلند شد و شکارچی هدف قرار گرفت . جیل دنبال محل تیراندازی گشت . چیزی جلوی دیدش را گرفت ، یک کیسه روی سرش انداخته بودند . بلا فاصله لبه کیسه بوسیله طنابی که دورآن بود دور گردنش جمع شد . دیگر جایی را نمی دید . با قنداقه اسلحه ضربه ایی به سمت عقب وارد کرد ، نتیجه ایی نداشت . اسلحه را رها کرد و خواست خودش را آزاد کند که او را هل دادند ، با صورت روی زمین افتاد. و دستانش را از پشت با دستبند خودش بستند و از بسته بودن آن اطمینا ن حاصل کردند ، دو نفر زیر بغلهایش را گرفتند و از زمین بلندش کردند . مقاومت بیفایده بود ، جیل دیگر عکس العملی از خودش نشان نداد . پا هایش را هم بستند و داخل ماشین انداختند . ماشین به راه افتاد ، هیچکدام از افرادی که او را اسیر کرده بودند ، حرف نمی زدند . شاید چون پلیس بود . پس از مدتی توقف کردند . او را از ماشین بیرون آوردند . رفتارشان خصمانه نبود . دو نفر او را از زمین بلند کردند ، یکی زیر کتف هایش را گرفته بود و دیگری پاهایش را ، از نوع حرکتشان معلوم بود مشکلی در حمل او ندارند . دقایقی بعد او را روی زمین گذاشتند و با فشار دست وادارش کردند روی زمین زانو بزند .
مشغول تما شای باران از پشت پنجره بودم . جان به سمت من آمد و گفت : یه نفر را زنده پیدا کردیم ، یه مامور پلیس ، اون یه زنه .
- کجا پیداش کردین ؟
: نزدیک ساختمان تیمارستان ، باید تنها بازمانده افراد پلیس باشه . بقیه کشته شده بودند .
- چرا آوردینش اینجا ؟ به چه درد ما می خوره ؟ خودت می دونی که با پلیسها نمی شه کنار اومد . مخصوصا اگه بفهمه ما کی هستیم ، درد سر می شه .
: ما که دیگه تحت تعقیب نیستیم ! به خاطر تو آزاد شدیم . از دست یه شکارچی نجاتش دادیم
گفتم : می ذاشتی خلاصش کنه ، هم اون راحت می شد و هم ما .
جان نگاهی به من کرد و گفت : سنگدل شدی ، توی ای وضعیت هر کسی می تونه به ما کمک کنه ! او یه حرفه ایه ، تیراندازیش عالیه ، قدرت بدنی خوبی داره ...
وسط حرفش پریدم و گفتم : یه پلیسه ! اینو بفهم ! به ظاهر باهات دوست می شن ، اعتمادتو جلب می کنند و بعد از پشت بهت خنجر می زنند .خودشونو بین دیگران جا می کنند و در یک لحظه می بینی دست بند به دستاته . با اسلحه به طرف قلب و سرت نشون میرن ، تو بکشیش یه عمر باید فرار کنی ، از مرگ نجاتت می دن که اطلاعات رو ازت بیرون بکشن و بعد خودشون تو رو می کشن و اسمشو می ذارن مکافات عمل ! اگه اون تو رو بکشه ، آب از آب تکون نمی خوره ! تازه به خاطر کشتن یه مجرم بهش مدال می دن . آره من سنگدلم ، ازشون متنفرم .
- باشه ! اگه می خوای بمیره ، باید خودت بهش شلیک کنی !
- امتحانم نکن .
اسلحه مگنوم را بیرون آوردم و خشاب پر از گلوله اش را جلوی چشمان جان گرفتم .
گفتم : با این بهش شلیک کنم ، اونم از فاصله نزدیک ، خودت می دونی چه بلایی سرش می یاد .
خشاب را جا زدم و به جایی که مامور پلیس را نگه داشته بودند ، رفتم . الیزابت با دیدن مگنوم نگاهی به جان کرد ، جان سری به علامت تاسف تکان داد .
او روی زمین نشسته بود و کیسه هنوز روی سرش بود . صدای ماشه اسلحه باعث شد سرش را به طرفم به چرخاند . به چشمان جان نگاه کردم . بقیه ساکت این صحنه را نگاه میکردند . مقابلش ایستادم و سر اسلحه را به پیشانی اش چسباندم و با فشار اسلحه صورتش را به سمت خودم بر گرداندم . دستم روی ماشه بود . نفسهایش آرام بود . دلم می خواست بدانم ، واقعا از مرگ نمی ترسه و یا غرور احمقانه اش او را آرام نگه داشته ؛ پنج بار شلیک کردم . صدای غرش گلوله های مگنوم فضا را پر کرد . به الیزابت اشاره کردم کیسه را از روی سرش بر دارد . او کیسه را برداشت . مدتی طول کشید تا چشمانش به نور عادت کند ، به حفره هایی که گلوله ها در زمین ایجاد کرده بودند ، نگاه کرد . سپس سرش را بلند کرد و آرام گفت : دوباره به هم رسیدیم .
گفتم : درسته ، اینبار تو در دستان من اسیری ، جیل کیدمن .
- چرا منو نکشتی ؟ افرادت منو از دست یه شکارچی نجات می دن و میارن اینجا ، و تو از کشتنم صرف نظر می کنی .

: بذار به حساب خوش شانسی ! مردنت در این حالت باعث تنفر و جدایی میشه . قبل از اینکه کیسه رو از سرت بردارند، فرق نمی کرد که کی هستی ، پس اگه می کشمت ، به خاطر خورده حساب شخصی نبود .

: افرادت می دونستند من کی هستم و حتما به تو گفتند ؟ پس بهتره معطل نکنی و این وضع مسخره رو تموم کنی ! همکاران من به خاطر گزارش حمله به تیمارستان به اونجا رفتند و برنگشتند ، وقتی رسیدم با بدنهای تیکه و پاره شون مواجه شدم .
: گفتن پلیسی ، ولی اسمت رو نگفتن ! بالاخره یکی پیدا شد ، شماها رو تیکه و پاره کنه ! می تونی با ما باشی ، با ما کار کنی و زنده بمونی ! می تونی به خیابون برگردی بدون هیچ سلاحی؛ اینجوری اگه بمیری خونت گردن من نیست !
سکوتی بین ما برقرار شد . چشمها جای زبان را گرفتند . خواست از جایش بلند شود ، ولی به پهلو روی زمین افتاد . لبخندی زدم . به جان اشاره کردم آزادش کند ، جیل روی پایش ایستاد
گفتم : راهنمایی اش کنید از اینجا بره .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

فرزانه رازي ,رضا فرازمند ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (2/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (2/11/1394),اهورا جاوید (3/11/1394),زهرابادره (آنا) (3/11/1394),الف.اندیشه (3/11/1394), ک جعفری (3/11/1394),رضا فرازمند (3/11/1394),حامد نوذری (3/11/1394),همایون به آیین (4/11/1394),ح شریفی (12/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (25/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (30/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (22/4/1396),

نقطه نظرات

نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 23:04

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

گرچه من زیاد اهل داستا نهای پلیسی و....نیستم .ولی چیزی از زیبایی داستان شما نمی کاهد

دست مریزاد@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 01:00

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،متشکر ، همین که شما از داستان راضی بودید و لذت بردید برای من کافی و مهم است :"> :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.