سرزمین سایه ها -2

جان سرعت ماشین را کم کرد . اسلحه را روی ضامن قرار دادم .

پرسیدم : چرا خودتون رو به خطر انداختید و اومدید دنبال من ؟! بعد از دستگیری هیچکدام پیدا تون نشد . اتفاقی افتاده ؟
هری گفت: از جریان خبر نداشتیم ، فکر کردیم ما رو فروختی . از دستت ناراحت بودیم . اما الیزابت طرف تو بود. وقتی که این اتفاقات افتاد . مدام مواظب اینجا بود . توی یکی از همین آمدنها ، متوجه حضور چند تا از این موجودات در اطراف زندان میشه . سعی داشت بدون اینکه راز بین خودش و تو رو فاش کنه از ما کمک بگیره ، ولی ما قبول نکردیم . تصمیم گرفت خودش به تنهایی برای نجاتت بیاد، که این کار رو هم کرد . دوست نداشتیم الیزابت را از دست بدهیم ، برای همین ما هم آمدیم . او به ما گفت : اگه تو زندانی نمی شدی ، پلیس همه ما رو دستگیر می کرد و یا توسط گروه جانسون کشته می شدیم .
گفتم : درسته ! اگه این کار رو نمی کردم ، نه فقط شما که من هم مرده بودم . به پلیس چند طعمه بزرگ دادم و برای نجات از دست جانسون براش یه محموله را رد کردم . اینطوری هم از دست جانسون خلاص شدیم و هم از دست پلیس .
هری : متاسفیم !
- اما حالا همه دور هم هستیم ، سالم و زنده .
جان سری تکان داد و الیزابت لبخند زد . بچه ها یک فروشگاه بزرگ را برای مقر خود شون انتخاب کرده بودند . اوایل با مردم وغارتگرها و افراد مسلح در گیری داشتند. ولی با گسترش هیولا ها و حملاتشان ، دیگر خبری از مردم و غارتگران نبود . شیشه های فروشگاه را با حفاظ های فولادی بسیار قوی پوشانده بودند . جاهایی را که به آنها رفت و آمد نمی کردند را با تله های دست ساز نا امن کرده بودند . در هر گوشه فروشگاه هر کس برای خودش یک اتاق درست کرده بود ، برای خوابیدن ، لباس عوض کردن و ... . زود به داد فروشگاه رسیده بودند، مردم و غارتگران نتوانسته بودند مواد غذایی زیادی را ببرند . برای هفت ماه غذا داشتیم . تا دل مان می خواست کنسرو و کمپوت و انواع تنقلات در فروشگاه پیدا می شد . مواد غذایی را به انتهای فروشگاه منتقل کرده بودند ، هم امنیت داشت و هم از بیرون کسی نمی توانست آنها را ببیند و وسوسه شود به فروشگاه دست برد بزند .
اولین صبحانه بعد از آزادی را با بچه ها خوردم ، کلی خوش گذشت . آنطور که الیزابت به من گفت : روزها امنیت بیشتر بود ولی شبها این موجودات از سایه بیرون می آمدند . باید چند وسیله نقلیه ، اسلحه و مهمات و بنزین گیر می آوردیم . معلوم نبود تا کی این وضع ادامه داشت .

باران شروع به باریدن کرد و بعد از مدتی شدت بیشتری گرفت . از ماشین پیاده شد . ساعت 11:30 شب را نشان می داد . اسلحه کمری اش را بیرون آورد و آنرا آ ماده شلیک به هر جنبنده ایی کرد . ماشینهای پلیس بدون سرنشین رها شده بودند . به یکی از ماشینها نزدیک شد و نیم نگاهی به داخلش انداخت . نور برق لحظه ایی آسمان را روشن کرد و غرش رعد هم به آن اضافه شد . به راهش ادامه داد . جسمی روی زمین افتاده بود .
نزدیک تر شد . مامور پلیس با صورت روی زمین افتاده بود . اسلحه را به سمت گرفت وگفت : صدای منو می شنوی ؟ هی !
با پا ضربه ایی به او زد . با یک حرکت دست او را برگرداند ، با دیدن وضع او چهره اش در هم رفت . مامور دریده شده بود ؛ اسلحه اش را برداشت و سلاح کمری اش را داخل غلاف گذاشت . خشاب را بیرون آورد ، گلوله به اندازه کافی داخلش بود . آنرا جا زد و پس از لحظه ایی تامل به راه افتاد . مامورین برای دفع حمله شکارچی ها رفته بودند . آن شب او کشیک اداره بود . بارها تماس گرفت ، ولی خبری از جواب و یا بازگشت همکارانش نبود . تمام لباس و بدنش خیس آب شده بود ، هر چه به ساختمان عظیم تیمارستان نزدیک تر می شد ؛ اجساد بیشتری روی زمین افتاده بودند. آسمان دوباره غرید ، در نور برق نگاهی به پشت سرش انداخت . ماشینهای پلیس با چراغهای روشن گردان ، خاموش در خیابان ایستاده بودند .
چراغ قوه ایی کوچک ، اما قوی را روی سینه اش نصب کرد . و قدم بر روی اولین پله ورودی ساختمان گذاشت برق ساختمان قطع بود . از در ورودی گذشت . تاریکی و سکوت به استقبالش آمدند . گاهی راهرو با برق آسمان روشن می شد . گوشهایش را تیز کرد . آنچنان سبک قدم برمی داشت که انگار بر روی ابرها را ه می رفت ، صدای پایش نباید توجه کسی یا چیزی را جلب می کرد . تیمارستان بسیار بزرگ و پر از راهرو و اتاق بود .
از کجا باید شروع می کرد . بی سیم را جلوی دهانش گرفت و گفت : کسی صدای منو می شنوه ؟ جیل کیدمن هستم ، مامور شیفت امشب ؛ اگه می تونین جواب بدین و یا چند ضربه به بی سیم بزنید .
به دیوار تکیه داد و منتظر شد .
: جیل کیدمن هستم ، جواب بدین ، کسی زنده است ؟
با خودش گفت : لعنتی
به راهش ادامه داد . در راهرو ی دوم در های زیادی مقابل نور چراغ قو ه ظاهر شدند . ناگهان چراغهای ساختمان شروع به روشن شدن کردند . به چراغهای روی سقف نگاه کرد و با لبخندی چراغ قوه اش را خاموش کرد . صدای حرکت اجسام و تق تق بلند شد . حتما ماموران باقیمانده چراغ را روشن کردند و یا نیروی کمکی آمده بود . باید به خیابان برمی گشت . به سرعت خودش را به محل ماشینها رساند . کسی نبود ،



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ح شریفی ,عاطفه حجابی دخت ایمن , ک جعفری , ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,فرزانه رازي ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (1/11/1394),الف.اندیشه (2/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (2/11/1394), ناصرباران دوست (2/11/1394),همایون به آیین (2/11/1394),فرزانه رازي (2/11/1394),زهرابادره (آنا) (2/11/1394), ک جعفری (2/11/1394),شهره کبودوندپور (3/11/1394),ح شریفی (12/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (25/2/1395),نیلوفرشادان (26/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (21/4/1396),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 بهمن 1394 - 23:07

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی نقاشی این آواتار فعلی و قبلی از جدیدترین آثارم است .


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 09:32

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اسلحه اش را برداشت و سلاح کمری اش را درون غلاف گذاشت .


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 12:06

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب آقای ناصر الملکی عزیز .
علاوه بر داستان دنباله دارتان . نقاشی آواتارتان نیز بسیار زیباست . هزاران آفرین بر دست و قلم هنرمند شما !

پاینده باشید
پیشکش @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 12:20

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، و بسیار متشکر از محبتی که نسبت به من و آثارم دارید. خوش آمدید . من را از نقد هایتان هم بهرمند کنید . با دوستی و احترام@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :">


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 16:12

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب خدمت آقای ناصرالملکی عزیز
قسمت اول ودم را خواندم ، طرح جالبی است به شما خسته نباشید عرض می کنم
بهتر است از قسمت اول شروع کنیم ، در قسمت اول هیچ گونه فضاسازی در کار نبود . وقتی یه زندانی مرد ، زنی رو ببینه باید تعجب کنه نه اینکه ازش بپرسه اون پایین چه خبره ، مثلاً بگه " ببینید بچه ها برامون اسباب بازی اوردن !! .. و بزنن زیر خنده . شما با این نوع دیالوگ هم منه خواننده رو منتظر می گذارید که ببینم اسباب بازی چیه و هم ماهیت زندانی را نشان می دهید . آن دیالوگ اولی شما خیلی مودبانه بود و برازنده یک زندانی نیست . برخی از جمله ها گزارشی بودند شبیه به یاداشت برداری ، مثلاً " در راه ه بقیه ی بچه ها برخوردیم ، آنها هم برای نجات من آمده بودند ... " از آنجا شروع کنید ، زمانی که الیزابت روبه رو ی کاراکتر ( درون زندان ) می ایستد ، کاراکتر از دیدن الیزابت شگفت زده از جایش بلند می شود . نه اینکه کلی دیالوگ رد و بدل بشه بعد از جایش بلند شود . در واقع بدین شکل . " باورم نمی شد الیزابت بوده باشد . شگفت زده از جایم بلند می شوم و میله ها را می گیرم ، می گویم : چطور گذاشتن بیایی ؟! ... الیزابت در حالی که نگاهش به اطراف بود ، سراسیمه گفت : الان وقت توضیح نیست ، باید از انیجا بریم ... متوجه منظورش نشدم ، گفتم : چی داری میگی ؟! ... نگاهم به اسلحه اش رفت ، پرسیدم : چی شده الیزابت ؟! ، نکنه این تیراندازی ها مال تو بوده ؟! ...
الیزابت : میای بیرون میفهمی !! ...
_ : تنها اومدی ؟! ...
الیزابت : دیونه شدی مرد !! ، با گروه اومدم !!... " سپس برخی اضافه ها را حذف کنید .
در این قسمت باز هم در برخی جاها بیشتر به خاطره نزدیک می شد و در حالتی دیگر خوی گزارشی می گرفت . طرج داستان شما خوب است ، اما نویسنده در امر نگارش عجله می کند و هنوز فضا گنگ است . گرچه میدانم داستان سریالی را زمانی باید نقد کرد که تمام شده باشد .
راستی بزرگوار ، نقاشی شما زیباست@};- @};-
موفق باشید @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 12:56

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، و متشکر از نقدی که نوشتی@};- @};- @};- @};- @};- :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.