سرنوشت را باید از سرنوشت - 60


با مرگ او ، فریاد شادی جمعیت به هوا بلند شد . سنت آرام از قفس بیرون آمد . راشل لبخندی همراه با اشک زد . دو نالد سرش را پایین انداخت . لارنس بی حرکت ،چشمش به صفحه بزرگ سالن که جسد داجسون را نشان می داد مانده بود .
کوچ ، مارک و جسی با خوشحالی دست می زدند و سپس دستهایشان را در هم گره زدند . قاضی سری تکان داد و رئیس پلیس لبخند رضایت بر لب داشت . جسد داجسون را به پلیس تحویل دادند ، سنت لارنس را در ازای راشل تحویل داد . بعد از نشان دادن عکسهای راشل ، از رئیس پلیس خواست از او پذیرایی شایسته ایی انجام دهند . ملانی با دیدن راشل به سمتش رفت و او را بغل کرد و های های شروع به گریه کرد .
راشل آرام سر او را نوازش کرد و گفت : گریه نکن ، همه چی تموم شد . داجسون مُرد . ما هم در کنار هم هستیم . اینجا توی قلبهای همدیگه . هیچ وقت فراموشم نکن .
کوچ : می دونی چقدر نگرانم کردی . به خاطر تو بعد از سالها اسلحه به دست گرفتم . و تا دفتر لارنس رفتم .
دستهای راشل را در دستانش گرفت . هردو دستهای یکدیگر را فشردند . کوچ لبخندی زد و گفت : منتظرت می مونم .
مارک وجسی جلوی او نشستند و بی صدا گریه می کردند . مأمورین برای بردن دونالد آمدند .
راشل : می خوام ببینمش و با هاش حرف بزنم .
کریستینا پیش سنت رفت و پس از مدتی برگشت و گفت : پنج دقیقه وقت دارین ، تنهاشون بذارین .
راشل آرام دستش را بالا برد و روی صورت دونالد گذاشت و گفت : چرا این کار رو کردی ؟ بازم از من جلو افتادی ، خودتو فدا کردی ، از رقیب و دشمنت کمک خواستی ؟ بدون تو زندگی خیلی سخته ، دوباره تنها می شم .
دونالد : خوشحالم که زنده ایی ، من از همون روزی که اون افسرها کشته شدند . این تصمیم رو گرفتم ، نامه رو همون روز نوشتم و این اواخر فقط ویرایشش کردم . از کیت خواستم در وقت مناسب این کار رو برام انجام بده. سنت هم وقتی به این شهر اومد تنها بود و قدرت چندانی نداشت . اما حالا به یه قدرت بزرگ تبدیل شده ، توی جایگاه، اون بالا قاضی و رئیس پلیس باهاش حرف میزنن . من و تو می تونیم این کار رو کنیم ؟! سنت ازدواج نکرده ، ولی می تونه برای تو پشت و پناه خوبی باشه . شاید تو بتونی همینطور که به زندگی من گرمی و شادی دادی ، به او هم شادی رو هدیه بدی . او می تونست این کار رو نکنه ، هم تو بمیری و هم منو همون جا بُکشه . این که می بینی من زنده ام به خاطر توئه راشل ، به نوعی دراز کردن دست دوستی او به طرف توِ ، محکم باش و قوی ، نمیگم احساساتتو سرکوب کن ، اما سعی کن باهاشون درست برخورد کنی ، و گرنه نابودت می کنه . دوستت دارم و همیشه در قلب منی .
- منم دوست دارم .
هردو پیشانیهایشان را به هم چسباندند و آرام اشک ریختند .
کریستینا : وقت تمومه . دونالد رو از اینجا ببرین .
مامورین او را بلند کردند و به طرف در خروجی حرکت کردند . کنار در سنت به همراه قاضی و رئیس پلیس به آنها ملحق شدند .
سنت گفت : بالاخره این داستان هم تموم شد ، من هستم و اما او دیگه نیست . بعد مدتی همه اسمش رو فراموش می کنن . اما در مورد راشل ، مطمئن باش ازش حمایت می کنم. من قبلا هم به کس دیگه ایی که باعث مرگ یکی از عزیزانم شد ، پناه دادم . احساس ترحم و دلسوزی براش ندارم . با او مثل یه دختر بالغ که مسئول اعمالش رفتار می کنم . تا به حال بچه نداشتم و شاید نتونم با او ارتباط برقرار کنم ، اما سعی ام رو می کنم . در مورد خودت، جناب قاضی با غماض خیلی بزرگ برخورد کردن ، اعدام نمی شی و محکومیت رو در یکی از زندانهای عمومی سپری کنی ، راشل بعد از مدتی می تونه بیاد به دیدنت .
دونالد : مطمئنم که شما دوتا می تونین با هم کنار بیاین . بابت راشل ممنون .
سنت سری تکان داد . مأمورین پلیس اورا تحویل گرفتند و همراه جسد داجسون و لارنس از آنجا خارج شدند .
فرانسیس یک هفته مانده به عید شروع به تزئین کافه کرد . کالین و آلیس از گروه سنت بیرون آمدند . او تمام شرایط سنت را به آنها گفت و ازهر دو ی آنها خواست تا پایان حصر صبر پیشه کنند و قوانین رو رعایت کنند .
ساعت بزرگ را روی دیوار نصب کردند. ریسه های چراغ زیبایی خاصی به محوطه بیرونی کافه داده بودند . همه آماده استقبال از سال نو بودند . ملانی درمانش را شروع کرد . ابتدا با تحریک مغناطیسی شروع کرد . از او خواستند روی یک صندلی بنشیند ، سپس کلاهکی را روی سرش قرار دادند که میدان مغناطیسی ایجاد می کرد . این کار باعث فعال شدن قسمتهایی از مغز او که به خاطر مصرف مواد صدمه دیده بودند ، می شد و آنها دوباره می توانستند فعالیتهای گذشته خود را از سر بگیرند . کیت در جلسات اول کنار او بود . با اضافه شدن راشل به جمع آنها ، انگیزه های ملانی را برای ترک کردن چندین برابر کرد . راشل سعی می کرد ، هرچه بیشتر به سنت نزدیک شود . در او چیزی را حس کرده بود که سالها در او به خواب رفته بود . هرچه بیشتر در مورد او از اطرافیانش به خصوص فرانسیس و کریستینا می شنید ، بیشتر دوست داشت او را بشناسد . سنت هم به خاطر او کم کم خیلی از عادتهایش را کنار می گذاشت . کارها را زودتر تمام می کرد . حتی بعد از مدتها شروع به آشپزی کرد . دست پختش بد نبود . اما با استفاده از کتاب و کمک فرانسیس توانست کیفیت غذا هایش را بهتر کند. راشل یک روز مانده به عید به دیدن دونالد رفت . او از دیدنش خیلی خوشحال شد ، راشل برایش بازی شطرنج خرید تا با زندانیهای دیگر شطرنج بازی کند و خودش هم در دیدار های بعدی با او بازی کند . فاصله دیدار ها را طوری انتخاب کرد تا دونالد زیاد احساس تنهایی نکند و راحت تر روزها و شب هایش را بگذراند . راشل برای کیت و ملانی خانه ایی بزرگ تر گرفت . مغازه شان را توسعه داد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (10/2/1395),الف.اندیشه (10/2/1395),زهرابادره (آنا) (10/2/1395),ح شریفی (10/2/1395), ناصرباران دوست (10/2/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 - 21:35

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود و عرض ادب وارادت
چرا من این قسمت آخر را ندیده بودم ؟!
شاید علتش این بود که چند روز سایت داستان جدید نمیگذاره بعد ناگهان تعداد زیادی داستان آپ میکنه
به هر حال از همراهی این مدت با شخصیتهای داستانتون لذت بردم
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 - 22:32

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، قسمت آخر قسمت 61 است این یکی مانده به آخر است ، قسمت 59 هم تشریف نیاوردید ، به هر حال از تمام همراهیها و راهنمایی هایی که به من کردید ممنون و سپاسگذار



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.