سرنوشت را باید از سر نوشت - 57

آلیس : چی کار کنیم ؟ برتری هوایی نیاز داریم . اونها بیشتر از ما به اینجا آشنا هستن .
کالین : با نیروهات به ساختمانهای بلند حمله کن . از رو پشت بام ها خیلی راحت می شه اونها رو هدف قرار داد . من با درگیری حواسشون رو از تو پرت می کنم ، باید سریع عمل کنی
- باشه
طبق دستور کالین، او و نیروهایش در چندین بخش به ساختمانهای بلند اطراف وارد شدند . کالین از کریستینا در خواست کمک کرد و گفت : به تعدادی آرپی جی زن نیاز داریم باید ماشینها و سنگرهاشون رو منهدم کنیم . پنج ماشین پر از نیروهای تخریب و اسکیت پوشها به کمک کالین آمدند . صدای هولناک انفجارها شهر را می لرزاند . اولین سنگرها در هم شکسته شد و نیروها به پیشروری پرداختند . سنت از داخل هلیکوپتر او ضاع را زیر نظر داشت . هنوز خبری از نیک و نتیجه عملیاتش نبود . او خودش را به نزدیکی ساختمان داجسون رساند
لارنس : اون هلیکوپتر سِنت ، خودش هم اومده ؟!
داجسون : لعنتی ! همیشه مزاحم بود . نشد که کارشو تموم کنیم . حالا اون به سراغمون اومده . آماده باش از ساختمون خارج می شیم .
- هوایی می ریم یا زمینی ؟
: زمینی ، هلیکوپتر اینجا بیاد ، حتما می بینتش و ممکنه منهدمش کنه .
داجسون پول و لازم دیگرش را برداشت و از دفتر خارج شدند .
نیک گروهی از افرادش را به زیر زمین فرستاد . خودش هم به طبقات بالاتر رفت . لارنس با استیو تماس گرفت و از او خواست خودش را به فرودگاه برساند . اما قبل از اون کار راشل را تمام کند .
استیو گفت : دیوونه شدی ؟ اون دختر دیگه به چه درد ما می خوره ، و فکر کنم دیگه تموم کرده باشه . سنت همه ما رو می کشه . اینجا محاصره شدم ، باید خودمو نجات بدم ، گیرم بیارن با اون دختره می میرم .
لارنس : خودتو به فرودگاه برسون . ما زیاد نمی تونیم منتظرت بشیم .
- لعنتی ، باشه .
استیو به افرادش دستور داد از پله های اضطراری پشت ساختمان فرار کنند . خواست به طرف اتاقی که راشل در آن بود برود . که صدای تیراندازی از همان طبقه ایی که او در آن زندانی بود به گوشش رسید . پولها و مدارکش را برداشت و به طرف پله های اضطراری دوید .
یکی از افراد گفت : پیداش کردیم ، اینجاست . نیک به سرعت وارد اتاق شد . با دیدن او به سمتش رفت . خون روی تمام بدنش لخته شده بود . نبض گردنش را گرفت . چیزی حس نکرد . با یه دست سرش را ثابت نگه داشت و دوباره امتحان کرد . اینبار نبض را که خیلی ضعیف می زد حس کرد . آرام او را پایین آوردند. نیک طنابها و چشم و دهان بندش را بازکرد . سپس روی دستانش بلندش کرد و از اتاق خارج شدند . به سنت پیغام فرستاد که او را پیدا کردند . هلیکوپتر در آسمان پدیدار شد و در محلی که نیک منتظرشان بود فرود آمد . به طرف نیک رفت و راشل را از او گرفت و گفت : جایی رو سالم نذاشتن . باید به فرودگاه بری ، در این مدت هلیکوپتری در آسمون پرواز نکرد . از راه زمینی رفته ، از فرود گاه خارج می شه . این دختر دیگه در امانه ، می برمش پیش جورج .
نیک و افرادش به طرف فرود گاه حرکت کردند . سنت هم راشل را به ساختمان سیف کو رساند . جورج بلا فاصله کار درمان راشل را شروع کرد .
سنت دوباره به صحنه نبرد بازگشت . پیش روی ها ادامه داشت . نیروهایش بسیاری از افراد دستگیر شده داجسون را با دستهای بسته در مقابل اداره پلیس و چشمهای آنها پیاده کردند و رفتند . نیروهای پلیس پس ازمدتی همه آنها را دستگیر و روانه زندان کردند .
بسیاری از ساختمانهای داجسون در آتش می سوختند . کوچ ، جسی و مارک ، فروشندگان و کسانی که در قتل هری و توطئه علیه راشل دست داشتن را کشتند ، که جیمز هم یکی از آنها بود . ملانی وقتی حقیقت را فهمید ، هم عصبی بود و هم گریان . دونالد و افرادش به اسارت نیروهای تحت فرمان کریستینا در آمدند . وقتی آنها با هم روبرو شدند . دونالد پرسید : دخترم رو پیدا کردین ؟ تونستین نجاتش بدین ؟
- آره ، الان در ساختمان اصلی سیف کو و تحت نظر پزشکه ، فکر کنم زنده بمونه .
: ممنونم .
- ببریدشون .
دونالد و بقیه را سوار ماشینها کردند و به مقر اسکیت پوشها بردند .
طبق دستور سنت همه به سمت فرودگاه حرکت کردند . او اینبار نمی خواست داجسون حتی به هلیکوپتر و یا هیچ وسیله پرنده دیگه ایی نزدیک بشه .
سنت به فرودگاه رسید . نیک و نیروهایش هم همزمان به آنجا رسیدند . و وارد قسمت باندهای پرواز شدند .
سنت : به قیمت در گیری با پلیس و نیروهای امنیتی ،نمی ذارم داجسون فرار کنه .
کریستینا به دفتر پلیس فرودگاه رفت تا با آنها مذاکره کند . در گیری در فرودگاه به صلاح هیچکس نبود . داجسون به سمت محل پرواز های شخصی رفت .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

آرمیتا مولوی ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (10/2/1395),الف.اندیشه (10/2/1395),زهرابادره (آنا) (10/2/1395),ح شریفی (10/2/1395), ناصرباران دوست (10/2/1395),آرمیتا مولوی (11/2/1395),مهدی چالی ها (11/2/1395),جلال صابری نژاد (11/2/1395),ابوالحسن اکبری (11/2/1395),محسن نيرومند (12/2/1395),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 11:04

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی درود@};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 11:29

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، خوش آمدید.@};- @};- @};- @};-


نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 20:09

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد
با ما ستاره شوید
خدمتی نو به استاید هنرجویان و هنرمندان و دوست دارن کتاب و کتابخوانی

چاپ انواع کتاب های
علمی، آموزشی، تاریخی، ادبی و فرهنگی
در کم ترین زمان ممکن
با پیشرفته ترین دستگاه های چاپ و با کیفیتی بی همتا
ارائه مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
ثبت فیپا و شابک بین الملی کتاب
ثبت در سازمان استاد کتابخانه ملی
ثبت در خانه کتاب
و سایت اختصاصی ناشران کتاب

انتشارات اِری ترین
صاحب امتیاز: لیلی صابری نژاد

«مشاوره به صورت رایگان صورت می پذیرد»
://eritrinbook.blogfa.com/
نشانی اینترنتی: EritrinBook@gmail.com
نشانی ـ اندیمشک:پاساژ وفایی، انتهای راهروی سوم، دفتر مرکزی انتشارات اِریترین ـ صاحب‌امتیاز: لیلی صابری نژاد
شماره‌های تماس:09386543525 ـ 09167256012
انتشارات اِریترین ناشر انواع کتاب‌های: علمی، آموزشی، فرهنگی، ادبی، تاریخی و دانشگاهی


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 00:23

نمایش مشخصات محسن نيرومند جالب بود، دیالوگ نویسی خوبی داشت. البته من فقط این قسمت رو تنها خوندم. برایم جای سوال هست چرا داستان خارجی؟؟!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.