سرنوشت را باید از سرنوشت - 55

آنها به سرعت خودشان را به میز دونالد رساندند و عکسها را نگاه کردند .
کوچ : خدا لعنتشون کنه . باهاش چه کار کردن ؟ این چه کوفتیه ؟
دونالد هق هق شروع به گریه کرد . کوچ هم اشک از چشمانش سرازیر شد . دونالد نامه را به طرف آنها دراز کرد : برای زنده نگه داشتنش این شرطها رو گذاشتن ، که مهمترینش به شما ها مربوط می شه . علنا تهدیدمون کردن.
جسی : می خوان منطقه رو بدین به اونها و هیچ اقدامی برای نجات راشل نکنین ؟!
کوچ : اینبار بدون تردید شلیک می کنم . منطقه رو نباید دست اونها بدیم .
مارک : ولی راشل می میره .
- نمی خوام اینو بگم . ولی اگه مُرده باشه و بهمون دروغ گفته باشن چی ؟ با این وضعیت فکر می کنی چند روز دووم میاره . تلخه ، ولی حقیقته . من هم دوست دارم اونو زنده بدونم .
جسی : امیدوار باشین که زنده باشه . رئیس باید اونها رو معطل کنین ، به ما فرصت بدین . اگه راشل زنده است جاشو پیدا کنیم ، مسئولیت همه چی پای خودمون . مُردنمون هم گردن خودمون . خواهش می کنم این فرصت رو به ما بدین .
دونالد : یه سرپرست تعیین می کنم . باید با داجسون هم حرف بزنم . دو روز بهتون فرصت می دم . راشل رو پیدا کنین ، چه مُرده ، چه زنده . حالا برین می خوام تنها باشم .
آنها از دفتر خارج شدند . دونالد همانطور که به عکسها نگاه می کرد . دوباره بغضش ترکید .
ساعت 9 شب کیت به محل قرار رفت و سوار ماشین دونالد شد .
او گفت : این نامه رو می بری به کافه ستاره شکسته . از مسئول اونجا می خوای که کسی رو به اسم کریستینا خبر کنه . کریستینا مسئول امنیتی شخص خود سِنت . اینو فقط به خودش تحویل می دی . با این گردنبند می تونی بشناسیش . چون یکی عین این همیشه به گردنشه . چرا و چطوریش رو نپرس . فقط اینو بهت می گم که این نامه می تونه جون دخترم رو نجات بده و خواهرت ممکنه بتونه اونو دوباره ببینه .
کیت نامه را گرفت و از ماشین پیاده شد .
دونالد : مواظب باش تا اونجا کسی تعقیبت نکنه . و نامه رو به هیچ قیمتی از دست نده .
او حرکت کرد . کیت هم به سمت ستاره شکسته رفت .
کافه نسبتا شلوغ بود . به سمت فرانسیس رفت و گفت : سلام ، می خوام فردی به اسم کریستینا رو ببینم .
فرانسیس : آه ! شما هستین ؟ خواهرتون رو پیدا کردین ؟
- بله دیدم . اگه ممکنه اونو خبرش کنین بیاد اینجا . می دونم که می تونید .
: کریستینا ؟ باهاش چه کار دارین ؟
- اون مسئول امنیتی خوده سِنت ِ، درسته ؟ بهش بگین از یه آشنای قدیمی براش یه نامه آوردم . قضیه مرگ و زندگیه یه نفر در میونه .
فرانسیس با کریستینا تماس گرفت ، و از او خواست شخصا به کافه بیاد ، کیت حاضر نیست کسی غیر از او را ببیند.
بعد از تماس ، آنها منتظر رسیدن کریستینا شدند .
فرانسیس تا آمدن او برای کیت نوشیدنی آورد . کریستینا وارد کافه شد . با فرانسیس صحبت کوتاهی کرد و به سمت کیت رفت و گفت : من کریستینا هستم . انگار شما منو می شناسین ؟
کیت : من هم کیت هستم . کسی شما رو به من معرفی کرده . شما همیشه یه گردنبند به گردنتون می اندازین . میشه اونو ببینم .
کریستینا با تعجب گردنبندش را از زیر لباسش بیرون آورد و و نشان کیت داد . او هم گردنبند را از کیفش بیرون آورد و کنار گردنبند او گرفت . هردو یک شکل بودند . آن را دوباره به داخل کیفش گذاشت و گفت : ممنونم . باید مطمئن می شدم که شما کریستینا هستید . این پاکت رو باید به شما بدم که به دست خود سنت برسونین . فردی که این نامه و گردنبند رو داد گفت : جون یه دختر به این نامه و جواب سنت بستگی داره .
کریستینا پرسید : در مورد این گردنبند چیزی به تو نگفت ؟
- نه . از من خواست چیزی در موردش نپرسم ، من هم ازش نپرسیدم .
او لبخندی زد و گفت : که اینطور ، یه خاطره مشترک بین ماست . من اینو به سنت می رسونم .
- من دیگه اینجا کاری ندارم .
خواست پول نوشیدنی را حساب کند که فرانسیس گفت : این بار مهمون من . بعد از رفتن او ، کریستینا به نگین گردنبندش نگاه کرد و گفت : فکر نمی کردم ، این همه سال گردنبندو نگه داشته باشه . شخصی که نامه رو داده ، دونالده .
- یعنی کیت از طرف او اومده بود ؟ گفت : این نامه می تونه جون یه نفر رو نجات بده .
: فکر کنم در مورد دخترش باشه . باید برم و اینو به سنت بِدم . خودش باید تصمیم بگیره .خداحافظ



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (4/2/1395), ناصرباران دوست (5/2/1395),الف.اندیشه (5/2/1395),زهرابادره (آنا) (5/2/1395),احمد دولت ابادی (5/2/1395), ناصرباران دوست (5/2/1395),همایون به آیین (7/2/1395),جلال صابری نژاد (11/2/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 09:29

اصلاحیه

از من خواست چیزی در موردش نپرسم .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.