سرنوشت را باید از سر نوشت - 54

جسی : پس این مسئله رو به تو می سپریم . باید یه راهی برای پیدا کردن راشل و نجاتش پیدا کنیم .
کوچ : من هم با بچه های اینجا از جمله ملانی ، فلیپ و ماریا ، دنبالش می گردیم . لازم باشه بعد ازمدتها اسلحه هم به دست می گیرم .
مارک : خیلی خوبه ، بچه های اینجا کمتر توی دید و توجه بودن ، این گمنامی خیلی به ما کمک می کنه . راشل می خواست یه گروه در سایه درست کنه . این بچه ها گزینه خوبی هستن . منتهی خیلی از اونها باید در مان بشن . مخصوصا اونهایی که کراک مصرف می کنن . مرده متحرک و پوسیدن ، با یه تلنگر از هم می پاشند .
جسی: نمی دونم چطوری خبر رو به دونالد بدیم . خیلی ناراحت می شه .
کوچ : من هم با شما به دیدن دونالد می یام . شاید من راحتر بتونم بهش بگم .
کیت سعی می کرد آرامشش را حفظ کند ، به خصوص هنگامی که ملانی به مغازه می اومد . پس از دیدار آنها در خانه سفید و پیشنهاد راشل و قبولی خواهری او ، بیشتر و جدی تر کار می کرد. دوست داشت روزی که راشل رسما به خانه آنها می آید . برای او یک اتاق مجلل و شیک آماده کند . با اینکه کیت به او گفته بود که راشل از این چیزها زیاد دیده و عمری در ناز و نعمت سپری کرده ، اما ملانی دوست داشت ، اتاقی همانند خانه او در خانه شان درست کند.
پس از چند روز دونالد متوجه شد چیزی در مورد راشل درست نیست . هر چند به دیر سر زدن و ندیدن های طولانی او عادت کرده بود ، اما اینبار حتی تلفن هم نزده بود . و تلفنش هم جواب نمی داد . یکی از فروشندگان او را به دفترش فرا خواند . او هم گفت : چند روز ه که به ما سر نمی زنه .
دونالد از هر کس می پرسید ، اظهار بی اطلاعی می کرد . حتی نیروهای راشل هم دنبالش می گشتند .
مارک : نمی تونیم بیشتر از این ربوده شدن راشل رو از دونالد پنهان کنیم . هیچ خبری ازش نیست و دقیقا نمی دونیم کجا رو باید بگردیم . می ترسم دیر بشه و یا اتفاق بدتری بیافته .
جسی : همین امروز می ریم به دفترش . بهتره کوچ هم با ما بیاد .
هر سه به دفتر او رفتند . دونالد آنها را پذیرفت . پس از پذیرایی دونالد گفت : بعد از مدتها به دفتر من آمدید . مخصوصا کوچ که سالهاست این طرفها آفتابی نمیشه .
کوچ : خودتون که می دونید . مسئولیت یکی از خانه ها به عهده منه ، ما در منطقه مرزی هستیم و منطقه بزرگیه . کاری که راشل بر عهده من گذاشته سنگینه و از قدیم زیاد مایل نبودم به دفتر مرکزی بیام . بعد از اون اتفاق نا خواسته ، یه گوشه دنج رو ترجیح می دم . از اینکه بعد از مدتها اینجا هستم . به خاطر یه خبر مهمه و باید به نحوی مرگ اون پسر ربط داشته باشه .
دونالد با تعجب پرسید : اون پسر ؟ هری برتون ؟ اتفاق جدیدی افتاده ؟
- راشل مدتیه که پیداش نیست و هیچکس ازش خبر نداره . متأسفانه ما موتورش رو در یکی از خیابونها پیدا کردیم که رها شده بود . لاستیکش را با گلوله زده بودن . راشل زخمی نشده ، چون خونی پیدا نشد . فکر می کنیم ربوده شده .
دونالد مدتی مکث کرد و گفت : راشل گم شده و موتورش رو با گلوله زدن و چند روز ازش گذشته ، تازه به من خبر می دین ؟ چرا از من پنهانش کردین ؟
و با مشت روی میز کوبید .
مارک : چند دلیل داشت . یکی این که ما فکر می کنیم این کار توسط افراد داخل سازمان انجام شده و نه گروههای دیگر و یا پلیس . دوم : می خواستیم از زنده بودن او مطمئن شویم ، که متأسفانه هیچ دلیلی برای مرده و زنده بودنش پیدا نکردیم و ممکنه دفتر شما تحت نظر باشه و افراد زیادی اینجا رفت و آمد می کنن . ما باید از جایی که او رو بردن با خبر بشیم و بعد وارد عمل بشیم . و مهترین دلیل رابطه بین شما و راشله ، هر دو شما به هم خیلی علاقه دارید و برای هم می میرین . ما بعد از اینکه از افراد پشت پرده قتل اون پسر باز جویی کردیم . اینو بیشتر از قبل فهمیدیم . آنها قصد داشتن شما دو نفر رو در جریان قتل افسرای پلیس بکشن ، که اون اتفاق هلیکوپتر برای راشل افتاد . و شما هم موفق شدین اون اصلا برای خودش ناراحت نبود و همش می گفت : می خواستن اونو ،یعنی شما رو بکشن . به ما قول داده بودن . هری هم مسئول طراحی بمب هایی بود که قرار بود شما رو بکشه .
دونالد پشت میزش نشست . آرنجهایش را روی میز گذاشت و صورتش را در میان دستهایش پنهان کرد . شانه هایش شروع به لرزیدن کردند .
مارک ، جسی و کوچ به یکدیگر نگاه کردند . اولین بار بود که گریه او را می دیدند . و او هم اصلا سعی نکرد گریه کردنش را پنهان کند .
صدای در بلند شد . دونالد اجازه ورود داد . یکی از مسئولین امنیتی پاکتی را روی میز گذاشت و گفت : این تازه اومده ، پاکت بررسی شده و چیز مشکوکی توش نیست . اما آدرس فرستنده نداره و پشتش نوشته برسه به دست دونالد وایز .
دونالد : ممنون ، می تونی بری .
مرد از دفتر خارج شد . پاکت را باز کرد . درونش یه نامه و و پشت آن چند عکس بود . عکسها را نگاه کرد و سپس در حالیکه دستهایش می لرزید ، نامه را باز کرد و آنرا خواند .
با فریاد گفت : خدای من ! چرا راشل ؟
رو به آنها کرد و گفت : بیاین ببینین . این راشل منه !

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

آرمیتا مولوی ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (2/2/1395),الف.اندیشه (2/2/1395),زهرابادره (آنا) (3/2/1395),آرمیتا مولوی (3/2/1395),احمد دولت ابادی (4/2/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 11:43

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 13:43

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی :"> :"> :"> @};- @};-


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 06:57

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی درود. یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟ نمی دونم چرا با اینکه مدت زیادی از فعالیت شما در سایت می گذره اما باز هم از نوشته های شما استقبال نمی شه.
همیشه کمترین آمار بازدید از شماست


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 23:05

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و خسته نباشید
داستان کشش خوبی داشت ، اما نیاز به ویرایش دارد .
در جای گفتید " این بار حتی یه تلفن هم نزده بود . " در اینجا وآژه ی " یه " عامیانه است و در نقل داستان حکایت چاله را دارد .
در جای که گفتید " یکی از فروشندگان او را به دفترش فراخواند . به او هم گفت : چند روزه که به آنها سر نمی زنه " کاری به جمله بندی ابتدای ندارم ، در انتهای این جمله ( قسمت دیالوگ ) ایراد دارد . می بایست به جای " آنها " " ما " بگذارید . چون از زبان کارکتر است و در رابطه با خودشان است ، باید بگوید : چند روزه که به ما سر نمی زنه ...
در کل بنده ماجرای داستان را نمیدانم و می بایست از اول بخوانم ، اگر بتوانم . اما ظاهراً داستان جالبی ست .
موفق و پیروز باشید@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 00:17

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، ممنون آمدید و خواندید و تشکر ویژه به خاطر نقد و تذکر اشتباهات .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.