سرنوشت را باید از سرنوشت - 52

شکارچی 1 : دریافت شد . می ریم دنبالش .
هنگامی که او از مقابلشان رد شد . به دنبالش حرکت کردند .
- زیاد بهش نزدیک نشو ، خیلی زود متوجه می شه .
: حواسم هست . این دختر اینقدر خطرناکه ؟ ! این همه آدم افتادن دنبالش که بگیرنش ؟
- کسی که تا قلب نیروهای سنت بره و اونها هم نتونن بگیرنش . بنظرت خطرناک نیست ؟ تو هنر های رزمی هم مهارت بالایی داره ، نمی شه به تنهایی باهاش روبرو شد .
سپس بی سیم را در دستش گرفت : اینجا شکارچی 1 . ما به نقطه مرزی نزدیک می شیم و آماده دست دادن با شما هستیم .
شکارچی 2 : تو رُزِن اُکس دست می دیم .
بعد از رسیدن و دیدن گروه دوم ، مسیرشان را عوض کردند .
شکارچی 2 : انجام شد .
لارنس : اولین تور را پهن کنید .
ماشینها درمسافتی جلوتر از میان ماشینهای پارک شده بیرون آمدند ؛ زمان بندی طوری بود که باید همه همراه سوژه موقع چراغ قرمز به چهار راه می رسیدند . تور یه صورت یه دایره نیمه تمام بود و چراغ قرمز دایره را تکمیل می کرد . هر لحظه به چهار راه نزدیک تر می شدند . همه چشمهایشان به چراغ راهنمایی بود. بالاخره چراغ زرد روشن شد . همزمان با رسیدن به چهار راه چراغ قرمز شد .
همه ازماشینها پیاده شدند و به طرف راشل دویدند . ناگهان او حرکت کرد . صدای بوق و ترمز ماشینها بلند شد. او با فاصله کمی از تصادف فرار کرد .
شکارچی 2 : اون فهمیده !
لارنس : لعنتی ! دیگه بگیرینش . با گلوله زخمیش کنین . زنده می خوامش ، بمیره ، هیچکدوم زنده نمی مونین .
موتور سوار ها به دنبالش حرکت کردند . سر نشین های دوم ، سه تا از موتورها ایستادند و لاستیک عقب را هدف گرفتند و شلیک کردند . موتور به لرزش افتاد . لاستیک را زده بودند .
راشل خودش را به یکی از خیابانهای فرعی رساند . موتور را رها کرد و شروع به دویدن کرد . موتور سوارها به دنبالش وارد خیابان شدند .
یکی از آنها گفت : ما وارد خیابون لُورِن شدیم . او پیاده است . خیا بانهای اطراف را ببندید .
لارنس لبخندی زد : خوبه !
عده ایی با ماشین ، عده ایی پیاده ، حلقه محاصره را تنگ تر می کردند .
لارنس به یکی از افرادش گفت : یه هلیکوپتر آماده پرواز باشه ، هر لحظه لازم شد ، پرواز کنه .
استیون: من باهاش میرم اونجا .
او سری تکان داد .
راشل به داخل یه کوچه دوید . دو سلاح کمری اش را در دست گرفت ، به سرعت برگشت و به سمت موتور سوار ها شلیک کرد . گلوله ایی به لاستیک جلو خورد و موتور روی زمین افتاد .
موتور سوارها برای جلوگیری از برخورد متوقف شدند.
: موتور بکش اون ور ، زود باش !
- لعنتی ! مثل اینکه گلوله خوردیم ها!
: به موتورت خورد نه به خودت !
- لعنتی ! غیبش زد
موتور را از سر راه کنار کشیدند و بقیه موتور سوارها از کنارشان رد شدند . آنها هم پیاده به مسیر ادامه دادند . مقابل یه کوچه، ضربه پایی سرنشین جلوترین موتور را هدف قرار داد و او را به زمین انداخت ، راشل به بقیه مهلت نداد و با اسلحه هایش آنها را هدف قرار داد . باک یکی از موتورها هدف قرار گرفت و منفجر شد . تعقیب کنندگان به اطراف پرتاپ شدند .
دونفری که پیاده به دنبال آنها می دویدند با دیدن انفجار سر جایشان ایستادند .
یکی از آنها گفت : خدای من ! چه گلوله نجات بخشی !
سپس بی سیم را در دستش گرفت و گفت : اون مسلحه ، مواظب باشید ، اون مسلحه ، ما چندین کشته و زخمی داریم .
لارنس : می دونستم ، این گربه وحشی به این راحتی ها تسلیم نمی شه . بگو هلیکوپتر پرواز کنه . همه بریزین سرش ، بازم می گم زنده می خوامش ، هرکس گلوله اش باعث مرگش شد ، همونجا خلاصش کنید .
هلیکوپتر به پرواز در آمد .
استیون : پنج دقیقه دیگه اونجاییم .
تیر اندازی بین راشل و شکارچی ها ادامه داشت . آنها فاصله شان را با او حفظ می کردند . دستور لارنس برایشان کار را سخت کرده بود . هلیکوپتر به محل انفجار رسید . استیون با دوربین اطراف آنجا را زیر نظر گرفت و گفت : پیدات می کنم ، نمی تونی قایم بشی.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (1/2/1395),الف.اندیشه (1/2/1395),م.ماندگار (1/2/1395), ناصرباران دوست (1/2/1395),زهرابادره (آنا) (2/2/1395),احمد دولت ابادی (5/2/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.