سرنوشت را باید از سرنوشت -49


صدای بی سیم توی گوشش بلند شد : ما در اتاق کنترل هستیم. از اینجا یه راه به سمت زیر زمین هست .
گروه دوم : ما هم در محل مورد نظر هستیم .
راشل : خوبه ، دخترها آنها را به اتاقهای عقبی راهنمایی می کنن ؛ وقتی داخل شدند شما وارد عمل بشین ، به دخترها هم حمله کنید ،دست و پاها و دهانشان رو جلوی چشم هدفها ببندین . به هیچ وجه نباید به خطر بیافتند و یا لو بِرَن و پایشان نباید وسط این معرکه بیاد ، مواظب باشید صدمه جدی نبینند .
گروه سوم : حتما، ما منتظر علامت تو و گروههای دیگه می مونیم .
راشل به ساعتش نگاه کرد . رقاص ها به سمت آنها رفتند و با لبخند و دلربایی دستان مردان را گرفتند و آنها را از میز دورکردند و به سمت طبقه بالا بُردند.
گروه اول : شروع کنید .
راشل به رفتن آنها نگاه می کرد و می دانست چه در ذهن آنها می گذرد ، نیمه برهنه و با ماسک مخصوص بردگان که در جلو ماسک و جایی که مقابل دهان بود ، یک زیپ تعبیه شده بود که وقتی بسته می شد از حرکت دهان جلوگیری می کرد . مردان وارد اتاق شدند و به آنها یورش بردند . دختران را بیهوش کردند و طبق دستور راشل آنها را بستند . و سپس به هدفها حمله کردند .قبل از خروج یکی از آنها به راهرو و طبقه پایین نگاه کرد .
جسی : کسی متوجه شما نیست . زودتر حرکت کنید .
حرکتشان را در مانیتور دنبال کرد .آنها هدف را در حالیکه بیهوش بود و ماسکی روی سرش بود ، به سمت اتاق کنترل که در راهروی پشتی بود هدایت کردند . بقیه هم موفق شده بودند .
صدای بی سیم بلند شد : ما در حال خارج شدن هستیم .
جسی : بعد از رفتن همه، ما هم اتاق کنترل رو ترک می کنیم .
راشل در حالیکه به حرفهای آنها گوش می داد ، جیمز را هم زیر نظر داشت . وقتی او به سمت یکی از اتاقهای کنار پله رفت آرام از جایش بلند شد . خودش را به او رساند . با دست ضربه ایی به گردنش زد و بیهوشش کرد . آنچنان سریع عمل کرد که اجازه هیچ حرکتی به او نداد . دستش را دور گردن او انداخت و با دست دیگر او را نگه داشت . خودش را به اتاق انتهایی راهروی پشت پله ها رساند . وارد شد و در بی سیم گفت : یه قفس برای پرنده چهارم می خوام بیان ببرینش ، طبقه پایین بالای پله های زیر زمین .
دونفر جیمز را از راشل تحویل گرفتند . راشل خودش را مرتب کرد و دوباره به سالن باز گشت . به سمت بار رفت و حسابش را پرداخت و از در اصلی خارج شد . در خیابان آهسته شروع به قدم زدن کرد . آینه کوچکی را مقابل صورتش گرفت و طوری آنرا نگه داشت که بتواند پشت سرش را ببیند . مسافتی نسبتا طولانی را طی کرد و دوباره برگشت . سوار ماشینی که بین ماشینهای دیگر پارک شده بود شد .
داخل بی سیم گفت : پس از حرکت من ، ده دقیقه صبر کنید . ببینین ماشینی پشت سر ما حرکت می کنه یا نه ؟ خود تون هم از مسیر دیگه ای به دفتر بیاین.
سپس خطاب به راننده گفت : حرکت کن .
کلاه گیس و ماسک را از صورتش برداشت و با دستمال شروع به پاک کردن صورتش کرد.
مردان وقتی به هوش آمدند ، نمی توانستند جایی را ببینند ، دستهایشان هم از پشت بسته بود و از پا آویزان شده بودند .
یکی از آنها گفت : کسی اینجاست ؟ چرا ما رو گرفتین ؟ آزادمون کنید .
صدایی جواب داد : اینجا ماییم که می پرسیم و شما جواب می دین . مدتهاست که زیر نظرتان داریم . چهار نفر از همکاران ما به دست شما کشته شدن . یکی از آنها هری بِرتون بود ، فکر کنم بشناسیدش . ما فهمیدیم که او در یک پارتی برای آخرین بار دیده شده و بعد از اون شب جسدش تو خیابون پیدا شد . خیال کردین به این راحتی می تونین از دستش خلاص بشین .
مرد : من کسی رو به اسم هری برتون نمی شناسم . عوضی گرفتین!
ناگهان دردی شدید و جودش را گرفت و فریادش بلند شد . راشل او را با شلاق زده بود .
مرد : لعنتی! می دونی من کیم ؟ من برای داجسون کار می کنم ، از افراد مخصوصش هستم . اگه بفهمه خودتون رو مُرده حساب کنید !
- خوبه ، پس یه شاه ماهی گرفتیم . بقیه حتما می دونن . فروشنده های خیابون 86 به همراه سر دسته هاشون.
بگین چه کسی هری رو کشت تا بقیه آزاد بشین !
راشل بند و دسته شلاق را در دستش محکم گرفت . چند نفر دیگر هم شلاق به دست حاضر بودند.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالحسن اکبری , ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (1/2/1395),الف.اندیشه (1/2/1395),احمد دولت ابادی (1/2/1395),م.ماندگار (1/2/1395),زهرابادره (آنا) (1/2/1395),ابوالحسن اکبری (1/2/1395), ناصرباران دوست (1/2/1395),احمد دولت ابادی (5/2/1395),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.