سرنوشت را باید از سر نوشت -47


راشل دنبال پیدا کردن قاتل بود . این کار می توانست سر نخهای بسیاری را به او بدهد . نباید می گذاشت ، این قتل به قتلهای زنجیره ایی تبدیل شود که در مرور زمان و مسائل و روابط مختلف به فراموشی سپرده شوند . دختران خانه سفید تا به حال دچار مشکل نشده بودند . و چون به عنوان مشتری به دیدنشان می رفتند و اوقاتی را با آنها می گذراندند ، حساسیتی بر نیانگیخته بود . آنها تحت نظر نیروهای راشل بودند که هنگام بازگشت کسی تعقیبشان نکند و خطری برایشان پیش نیاید. باید می فهمیدند هری قبل از مرگش در چه جاهایی بوده ، کلید حل معما در دست نزدیک ترین و صمیمی ترین دوست هری بود . او را تحت نظر گرفتند . او به کلوپ بزرگی در اسپینا رُزِن رفت . ساختمانی با زمین بسیار وسیع ، در بین محل قرار گرفتن ساختمان و در ورودی ماشینهای لیموزین تشریفاتی زیادی پارک بودند . ساختمان تابلو و علامت مشخصی نداشت و از بیرون به ساختمان اشرافی شبیه بود . بعد از آن به محله کوچه پشتی های کثیف رفت . محله ایی در حاشیه شهر و با فاصله نسبتا زیاد از آن . با کمترین امکانات و کوچه های باریک و خانه هایی که از همه چی درست شده بودند . از ورقه های آهنی گرفته تا کانکسهای قدیمی ، مردم از هر قشری در آنجا زندگی می کردند . از کسانی که نتوانسته بودن خانه ایی برای زندگی فراهم کنند ، تا خلافکار ها و مهاجر هایی از شهرها و کشور های دیگر . از میان کوچه و پس کوچه ها زیادی گذشتند . و او را تا کانکسی بزرگ دنبال کردند . باید آنرا علامت گذاری می کردند تا گمش نکنند .
یکی از آنها گفت : چه کار کنیم ؟ با چی علامت بذاریم ؟
به اطراف و بالای خانه ها نگاه کردن ؛ تا چیزی را به عنوان شاخص در نظر بگیرند ، ساختمانی بلند و یا منظره ایی خاص .
استیو : اینجا مغازه داره ؟ باید اسپره بخریم و یه گوشه رو رنگ کنیم . و در مسیر برگشت هم یه جاهایی علامت بذاریم .
رابرت : باید یه چیزی به این اسم اینجا باشه ! من و استیو میریم تا ببینیم چیزی می تونیم پیدا کنیم . مواظب باشید پسره و یا کس دیگه متوجه شما نشه .
مارتین پرسید : اینجا زندگی می کنه ؟ اگه تا صبح نخواد بیرون چی ؟
رابرت : الان ساعت 9 ، نیم تا یکساعت دیگه اینجا می مونیم و بعدش می ریم . فعلا باید اسپره گیر بیاریم .
مارتین و جاناتان بعد از رفتن آنها برای تماشای اطراف از آنجا دور شدند . مدتی بعد رابرت و استیو برگشتند . روی زمین و کنار کانکس یه دایره که داخلش علامت ضربدر قرار داشت کشیدند . به ساختمان نیروهای دلتا برگشتند .
صبح روز بعد با راشل در دفتر ملاقات کردند .
رابرت گفت : یه کلوپ مجلل و یه خونه در محله کوچه های پشتی کثیف ، کلوپ باید محل ملاقات و یا کارش باشه و اون خونه ، یا بهتر بگم اون کانکس محل زندگیشه . خونه رو علامت گذاری کردیم .
راشل : اونجا می تونیم افرادی که این جریان رو هدایت کردن ، پیدا کنیم . از طریق دونالد وارد کلوپ می شیم . تمام کسانی که با اون پسر ملاقات می کنن رو تحت نظر بگیرین و شناسایی شون کنین . افراد اضافه رو از لیست حذف می کنیم . شاید بتونیم یه لیست قابل اتکا بدست بیاریم . شما ها باید خودتون رو به شکل دختر ها و پسرهایی که در کلوپ کار می کنن در آورید . تیر خلاص را ما می زنیم .
او از دخترانی که در جریان ترور نیک به کار گرفته بود، دو باره استفاده کرد . تعدادی از افرادش هم خود را به شکل دختران و پسران کلوپ در آوردند .
همان شب با لیموزینی که از دونالد گرفته بود به کلوپ رفت . وقتی وارد شدند . با دو مرد نیمه برهنه که ماسک و لباس مخصوص کلوپ را پوشیده بودند روبرو شدند . سپس از طریق راهرویی قوسی شکل به سالن ورودی به کلوپ رسیدند . در آنجا کارتهای ورودی را به مسئول قسمت پذیرش دادند . پس از تایید کارتها در الکترونیکی باز شد . وارد سالن اصلی شدند . راشل سالن را در یک نگاه بررسی کرد . ساختمان به حالت دوبلکس بود و از راهرو طبقه بالا می شد پایین را دید . در گوشه انتهایی سالن راه پله ایی آنجا را به طبقه بالا وصل می کرد . سالن اصلی عمومی بود. و اتا قهای انتهایی آن و طبقه بالا خصوصی بود . در قفس بزرگی که در وسط سالن و از سقف آویزان بود ، دختری می رقصید .
او لبخندی زد و گفت : چه بهشتی ! اون پسر که اومد ببینید کجاها می ره . فعلا بریم نوشیدنی سفارش بدیم و از دیدن این فرشته ها لذت ببریم !
همزمان با رفتن راشل به کلوپ ، تعدادی دیگر آماده حمله به خانه بودند . رابرت و استیو در دو طرف در مستقر شدند . رابرت ضربه ایی به در زد . با باز شدن در به داخل خانه ریختند . یه پسر جوان و یه مرد در آن بودند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (27/1/1395),الف.اندیشه (27/1/1395), ناصرباران دوست (27/1/1395),زهرابادره (آنا) (27/1/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (28/1/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.