سرنوشت را باید از سر نوشت - 46

از فردای آنروز عملیات شناسایی شروع شد . راشل ، مارک و کوچ خود را برای نبرد و سرنوشتی که در انتظارشان بو د ، آماده کرده بودند .
دونالد فروشنده های منطقه ایی که هری در آن فعالیت می کرد را احضار کرد. آنها را با طناب به صندلیهایی که در یک ردیف و نزدیک هم چیده بودند بسته بودند. چند نفر هم با شلاقهای الکتریکی کنارشان ایستاده بودند .
پشت میزش نشست و مدتی به آنها نگاه کرد .
سپس رو به آنها گفت : یه پسر به اسم هری بِرتون ، چند روز پیش جسدش کنار خیابون پیدا شد . او با شما ها کار می کرده و هنوزجای پاش تو گروه سفت نشده ، به جایی می رسه که خیلی از شما ها نرسیدین ، ماشین و پول و عزیز کرده بالایی ها می شه ، اون پسر چی داشت و چه کار می کرد ؟
یکی از آنها گفت: هری رو قبل از اینکه وارد این کار بشه می شناختیمش ، پسر زرنگی بود و سر نترسی داشت . جاه طلبی خوبی داشت . به ما گفته بودند که یه کار بزرگ در پیش داریم و اگه دهنمون رو ببندیم و بی هیچ حرفی کارهای خواسته شده رو انجام بدیم پاداش خوبی می گیریم .
- چه کاری ؟
: خب ، نمی تونم بگم ، اونا ما رو می کشن . خواهش می کنم .
دونالد به یکی از افرادش اشاره کرد . او نوک شلاق را روی دستش قرار داد و دکمه را فشار داد . پسر فریادی کشید . بدنش به لرزه افتاد ، شوک شدیدی را تحمل کرد .
- اگه نگی ، اونقدر این کار رو انجام می ده تا بمیری .
پسر گفت : قرار ما این بود که یه محموله مواد رو در منطقه سِنت و خودمون پخش کنیم و فروشندگانی رو که با ما همکاری نکنن از سر راه برداریم . تو منطقه سنت چندان موفق نبودیم ولی اینجا خیلی راحت تر تونستیم . ما راهی غیر از فروشندگان رسمی را طی کردیم ، یه بازار در سایه . به تمام مراکز تفریحی و کلوپها و باشگاهها؛ و افرادی که برای پول حاضر بودند ، مواد را پخش کنند . هری یکی از این افراد بود . اول با شرکت کردن در پارتیهای مجلل شروع کردیم . غیر مستقیم او را تشویق می کردیم تا در کار خرید و فروش مواد روان گردان مشارکت کنه . چند نفر از بچه هایی رو که از این راه پول خوبی در می آوردن را به او نشان دادیم . حتی موقع فروش جنسها هم او را می بردیم . وقتی در آمد بالا شو رو دید . کم کم علاقه مند شد و خودش رو بیشتر درگیر کرد . به مسئول فروش منطقه معرفی اش کردیم ، او هم پس از دیدن او و کار هایش ، به هری علاقه مند شد .
دونالد : این کارتون تخلف محسوب می شه و عواقب بدی براتون داره ! همین جا بکشمتون ، هیچ کس نمی تونه اعتراض کنه و نمی کنه . چون کسانی که به شما دستور دادن برای نجات خودشون ، شما ها رو قربانی می کنند و دوماً اگه این موضوع بر ملا بشه ، سر گرو ههای دیگه هم خواهان تجارت در مناطقی غیر از خودشون می شن و چون سازمان تحمل نقض قوانینشو نداره ، با اونها مخالفت میکنه . برای همین مُردن شما زیاد براشون مهم نیست و شاید خودشون این کار رو انجام بدن .
پسر : ما چیزی بیشتر از این نمی دونیم ، و تازه اگر می دونستیم چه تضمینی برای سالم و زنده بودن ما هست ؟
- هیچ تضمینی نیست . من معامله نمی کنم . دَم در این ساختمون بمیرید به من هیچ ربطی نداره . همه اینها به کنار ، برای راشل درد سر درست کردین ، جسد اون پسر رو در منطقه اش انداختین و از من می خواین تضمین سالم بودن بهتون بدم ؟!
پسر گفت : می دونیم ، راشل دختر شماست . ولی ما جسد هری رو تو منطقه ننداختیم .
پسر دیگری گفت : هری از چند روز قبلش غیبش زده بود و ما نمی دیدیمش . یک روز قبل از غیب شدنش با یه ماشین نو پیش ما اومد و با هم برای گشتن تو شهر رفتیم . می گفت : به خاطر یه کار خوب این ماشین رو بهش دادند ، ولی چه کاری به ما نگفت . ما هم طبق تجربه ایی که به دست آوردیم . دیگه چیزی ازش نپرسیدیم .
دونالد : تجربه ؟ چه تجربه ایی ؟!
: اینکه هر چه کمتر بدونی و بپرسی بیشتر سالم می مونی !
دونالد لبخندی زد : تجربه خیلی خوبیه ! معلومه آدمها باهوشی هستین ! می تونید برین . آزادشون کنید .
هنگام خروج آنها از یکی از افرادش خواست که بماند . بعد از رفتن آنها گفت : تا مدتی مخفیانه زیر نظرشان بگیرید و ببنید چه افرادی به اونها نزدیک می شن . از آنها عکس بگیرین و در صورت لزوم دخالت کنید . صورتهاتون رو بپوشو نید تا کسی نتونه شما رو شناسایی کنه ، از همین حالا این کار رو شروع کنید .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (25/1/1395),محمد علی ناصرالملکی (26/1/1395), ناصرباران دوست (26/1/1395),زهرابادره (آنا) (26/1/1395),مهدی چالی ها (26/1/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 فروردين 1395 - 13:23

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصرالملكي عزيز
مثل هميشه عالي و تعليق دار
منتظر ادامه داستان مي مانم
با آرزوي موفقيت بيشتر @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.