سرنوشت را باید از سر نوشت - 45

از دونالد نیروهای کمکی گرفت. در جاهایی که احتمال کشتن و یا رها کردن جسد بود ، نیروهایش را مستقر کرد . همه چی به صورت مخفی و بدون جلب نظر انجام می گرفت . کسانی که این کار را کرده بودند ، حتما برمی گشتند و اگر هم اتفاقی بود . احتمال تکرار شدنش را از آنها می گرفت . او متوجه حضور نیروهای پلیس در منطقه شد . یکی از آنها را که برای خرید ساندویچ به یکی از مغازه ها رفته بود را شناخت . منطقه به ظاهر آرام بود . هنگام گشت زدن در خیابانها ، مردم را که به کارهای عادی مشغول بودند را تماشا می کرد . بچه های که همراه پدر و مادرشان برای خرید آمده بودند . بعضی از آنها شاد و بعضی دیگر غمگین بودن و گریه می کردند . کسانی که با خیال راحت در رستورانها و کافه ها نشسته بودند و مشغول گفتگو و خوردن نوشیدنی ها و غذاهای مورد علاقه شان بودند . به این تصمیم رسیده بود که خودش و دونالد را بازنشسته کند . بی سیم را در دستش گرفت و گفت : بچه ها ، او ضاع چطوره ؟ خبری نشد ه ؟
واحد 1 : نه .
واحد 2 : امنه .
واحد 3 : امنه
واحد 4 : امنه.
واحد 5 : امنه .
مارک گفت : راشل مطمئنی که این کار عمدی بوده ؟
او در بی سیم جواب داد : جسد رو از جای دیگه اینجا آوردن و اون پسر بر اثر مصرف زیاد مواد مُرده . خودکشی کرده یا کشتنش معلوم نیست . افراد پلیس در منطقه حضور دارن . یه حس بدی دارم . ما در دو عملیات سنگین موفق شدیم . دسته های دیگه همچین عملیاتی انجام نمی دن . این فقط به خاطر لیاقت و کارایی ما نیست . ارتباط من با دونالد ، باعث شده به طور نانوشته در گیر این مسئله ها بشم . و افتخارش به اسم داجسون و سازمان تموم میشه . دوما ضعیف شدن و در گیری ما با پلیس و گروههای دیگه به آنها فرصت انجام کارهای بیشتری می ده. بدون خطر کردن به همه چی می رسن . خودت می دونی که این منطقه یکی از بهترین مناطقه ، هم به خاطر تفریح گاه های زیادش و هم داشتن آدمهای جوان و پولداری که دنبال همه جور تفریحی هستند و می خوان خوش بگذرونن . سر دسته های دیگه خیلی دلشون می خواد اینجا رو به چنگ بیارن . اما حاضر نیستند بهاشو بپردازن ، نزدیکی به قلمرو سنت ، چیزی که دوست ندارن باهاش کنار بیان. می خوان خودشنو در شراکت به ما تحمیل کنند .
مارک : باشه . ولی تا کی می خوای ادامه بدی ؟
- وقتی مطمئن بشم .
تلفنش به صدا در آمد . نگاهی به صفحه اش کرد و گفت : بله!
- سلام راشل ، من استیو هستم . در مورد اون جسد که امروز به مطبم آوردی . کلی با پلیسها بحث کردم ، خیلی سمج بودن . اسم اون پسر ، هری بِرتونه ، تو خیابون 86 زندگی می کنه.
: ممنون دکتر ، نیروهاشون تو منطقه چرخ می زنن . حالا قتل بود یا خودکشی ؟
- تو خونش الکل بود . موقع مصرف به احتمال زیاد خیلی مست بوده ، و در مقدار مواد اشتباه کرده . ترکیب الکل و مواد به قلبش فشار آورده و باعث مرگش شده .
: پس مقصر خودش بوده ؟
استیو : می تونه این طوری باشه . اگر هم قتل بوده خیلی حرفه ایی عمل کردن . یکی از دوستاش و کسی که به او نزدیک بوده و عادت هاشو خوب می شناخته ، صبر کرده تا او کاملا مست بشه ، و مواد رو به مقدار دلخواه در سرنگ پر کرده ، یا خودش به او تزریق کرده یا در تزریق کردن کمکش کرده . این طوری هیچ اثری نمی مونه . و از شر طرف خلاص می شه .
راشل خنده ایی کرد و گفت : استیو ، تو قبلا برای پلیس کار نمی کردی ؟ یه مقدار زیادی بدبین نیستی ؟
- یه مدت تو آزمایشگاه و پزشک قانونی کار کردم . و اینو رو تجربه گفتم . و تازه تو هنوز خیلی جوونی ! دوست ندارم به سرنوشت اون پسر دچار بشی .
: بابت نگرانیت ممنون . مواظب خودم هستم . مواظب خودت باش و خبری شد به من خبر بده ، هر وقت باشه فرقی نمی کنه ، خودمو می رسونم .
: باشه . خداحافظ .
راشل با بی سیم با مارک تماس گرفت : خودتو به خیابون 86 برسون . اون پسر اونجا زندگی می کرده . اسمش هری بِرتونه ، ببین می تونی از خونوادش اطلاعات بگیری ؟ مواظب باش ممکنه اونجا تحت نظر باشه .
- الان میرم .
: تو ساختمون سفید می بینمت .
- باشه.
راشل به ساختمان سفید رفت . منتظر مارک شدند تا به آنها ملحق شود . با آمدن او جلسه را شروع کردند .
مارک گفت: اون پسر به گفته مادرش با فروشندهای مواد ارتباط داشته و کار می کرده ، او میگفت : هری جدیدا مبالغ زیادی به خونه می آورده ، که برای پسری به سن او خیلی زیاد بوده ، وقتی از ش پرسیدن : چطوری یهو این همه پول بدست آوردی گفته : به خاطر اینکه بیشترین فروش رو داشته ، بهش پاداش دادند . بعد از اون دیگه به خونه و دبیرستان نرفته ، هری یه پسر دبیرستانیه و مدت زیادی نیست که مصرف مواد رو شروع کرده بوده ؛ اما به خاطر زرنگی و هوشی که داشته خیلی سریع مورد توجه فروشندگان محلی و سپس فروشندگان عمده واقع می شه ! بهش یه ماشین می دن ، خلاصه از این رو به اون رو میشه .
کوچ : هر چقدر هم طرف زرنگ و باهوش باشه ، به این سرعت نمی تونه بالا بره ، مگه چند ماه بوده که با اونها آشنا شده ، پنج ماه ، ده ماه ؟ یه دلیل دیگه که می شه آورد اینکه می خواستن اونو وارد کاری کنند که اگه انجام نده ، همه اینها رو از دست می ده .
راشل : باید خودش باشه ! می ریم سراغ دوستاش و مواد فروشهایی که با اونها ارتباط داشته.
کوچ : ممکنه خطر ناک باشه .
- از طریق دونالد اقدام می کنم ، او می تونه اونها رو وادار کنه که حرف بزنند.
: با این حال احتیاط کن .
- باشه . کوچ ، بچه های اینجا می تونن تو این کار کمکمون کنن . خیلی از بچه های اینجا رو کسی نمی شناسه و جز فروشنده ها هم نیستند. تومناطق دیگه پخششون کن ، بالا خره ممکنه یه نفر از دهنش در بره و اطلاعات خوبی به ما بده . دخترها برای این کار مناسب ترند.
کوچ : این کار خطر داره . اگه متوجه بشن ، بچه های ما هم به سرنوشت اون پسر دچار می شن.
راشل : دقیقا براشون توضیح بده که چکار کنند . از بچه های قدیمی استفاده کن ،آنهایی که بتونن موقع خطر خودشون رو نجات بدن ، باید کسانی که می شه بهشون نفوذ کرد رو پیدا کنن . داخل دندان و یا بدنشون رد یاب جاسازی کنید . که هر لحظه بتونن رد یابی شون کنن . و در موقع خطر بتونیم وارد عمل بشیم .
مارک : در هر صورت ، اینکه جسد اون پسر رو از جای دیگه به منطقه ما آوردن ، نشون می ده که مسئله به این سادگی ها نیس ، چرا همونجا ولش نکردن ؟ یا نزدیک خونش ننداختنش ؟ می خواستن حواس پلیس و بقیه رو از خودشون پرت کنند و ما رو سیبل اتفاقات بعدی کنن ، دیر بجنبی ، یا سر از زندان در می یاریم ، یا کشته می شیم و یا تا آخر عمر باید فرار کنیم .
کوچ : اینبارخودم هم هستم . قبل از اینکه خطر بیاد سراغم، من می رم سراغش .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ناصرباران دوست ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (25/1/1395),محمد علی ناصرالملکی (26/1/1395), ناصرباران دوست (26/1/1395),زهرابادره (آنا) (26/1/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.