سرنوشت را باید از سر نوشت - 44

ابرها در آسمان به طرف هم می آمدند تا جای خالی برای نور خورشید نگذارند. پس از مدتی صدای غرش رعد و نور برق فضا را پرکرد . باران شروع به باریدن کرد و در کمترین زمان شدت گرفت.
کافه خلوت بود و فرانسیس در محوطه بیرون کافه روی یه صندلی نشسته بود . کالین و آلیس به او ملحق شدند . هردو کاپشنهای بلند و زمستانی پوشیده بودند. کنار او روی صندلی نشستند .
آلیس : یکدفه چه بارونی گرفت ، این لباسو نپوشی ، هم خیس می شی و هم سردت میشه.
فرانسیس : هوا سرد شده و هرچه به سال نو نزدیک می شیم ، سردتر هم می شه . الان یه فنجان چای گرم با کیک می چسبه .
مسئول گرفتن سفارش را صدا زد و از او خواست برایشان یه فلاکس کوچک چای و کیک بیاورد .
کالین : می خوام از کارم بیام بیرون . اوایل دوست داشتم ، ولی چیزهایی دیدم که مرددم کرد ، تو این شغل باید خیلی چیزها رو فدا کنی ، احساسات و خیلی از باورهایی که داری. چون با این ها نمی تونی یه نیروی نظامی رو خوب اداره کنی ، یه خشونت ذاتی توی این کارهست و همه چی باید پشت یه نقاب پنهان کنی ، در خیلی از مواقع هیچ کاری ازت بر نمی یاد ، چون بدون دستور بالایی ها هیچ کار نمی تونی بکنی . سِنت به طور ضمنی موافقت کرد ، می خوام تا پشیمون نشده و یا مشکل دیگه ایی پیش نیومده ، خودمو کنار بکشم .
فرانسیس : کار خیلی سختیه ، من شما دو تا رو به سنت برای این کارها پیشنهاد دادم . شما ها خوب عمل کردین . با اینکه تجربه چندانی نداشتین ، تونستید جلوی عملیات نیرو های داجسون را بگیرین . از کار اون دختر که یه آدم حرفه ایی تو این کاره و از بچگی با این کارها بزرگ شده ، بگذریم . بابت تلاشتون بهتون تبریک می گم . آلیس که یکی از اعضای قدیمی اینجاست و تو هم که کارتو خوب بلدی و املیا تاییدت کرده . هر وقت دوست داشتین و تونستین برگردین، خوشحال می شم .
پیشخدمت برایشان کیک و چای آورد . فنجانها را مقابلشان و آنها را پر کرد .
او گفت : چیز دیگه ایی نمی خواین ؟
- نه ممنون .
آلیس مقداری از چای را مزه کرد و گفت : خوشمزه و معطره .
راشل با موتور در حال گشت زنی و سر زدن به فروشندها در محدوده کاری اش بود . او برخورد فروشنده ها و خریدارها را زیر نظر می گرفت و مواظب بود افراد دسته های دیگه در آنجا تردد نکنند. منطقه او یکی از مناطق خوب و پر مشتری بود . برای همین شخصا در خیابانها گشت زنی می کرد. در گوشه یکی از خیابانها عده ایی جمع شده بودند . موتور را نگه داشت و به سمت جمعیت رفت ، آنها را کنار زد . پسری روی زمین افتاده بود ، زانو زد ، دو انگشتش را روی سینه اش گذاشت ، نفس نمی کشید . سپس به دستهایش نگاه کرد . جای سوزنها و ورم روی آنها نشان از استفاده مواد داشت . دهنش کف کرده بود .
راشل پرسید : این از کی اینجا افتاده ؟
مردی گفت : من مغازم اینجاست . صبح که اومدم دیدمش .
- چرا آمبولانس خبر نکردی ؟
: من دنبال درد سر نیستم !
- دنبال دردسر نیستی ؟ شاید اگه به بیمارستان می رسید زنده می موند . بچه خودت بود هم همین کار رو می کردی ؟ دورش جمع شدین که چی بشه؟ برین سر کارتون !
مرد دیگری گفت : از بس مواد زده به این روز افتاده ، یه بچه تو این سن به جای مدرسه وقتی دنبال این کارا می ره ، معلومه که چی می شه ، اینها خطرناکند .
راشل او را از زمین بلند کرد و از میان جمعیت رد شد و به سمت موتورش رفت .
یکی گفت : کجا می بریش ؟
- یه جا بهتر از اینجا !
او را روی موتور نشاند و خودش پشت سر او سوار شد . با یک دست او را نگه داشت و به راه افتاد.
مقابل ساختمانی ایستاد. پسر را روی دستهایش گرفت و داخل شد . از جلوی همه رد شد و پسر را روی تخت اتاق معاینه گذاشت .
پرستار به سمتش آمد و گفت : خانم ! شما حق نداری همین طوری بیای تو ، باید ...
حرفش را قطع کرد ، راشل اسلحه را به طرفش گرفته بود
راشل گفت : ادامه بدی یه گلوله تو پیشونیت جا می دم . برو دکتر رو خبر کن.
پرستار به سرعت خارج شد و با دکتر برگشت . راشل با دیدن او اسلحه را پایین آورد.
دکتر پرسید : باز چه اتفاقی افتاده ؟ این پسر کیه ؟
- تو خیابون افتاده بود . مُرده ، از مواد مُرده . می خوام بدونم چی زده و چرا مُرده ؟
دکتر به سمت پسر رفت . دستکشهای پلاستیکی را دستش کرد . با دست فک پسر را گرفت و نگاهی به صورتش کرد . ، دهانش را پاک کرد . نبضش را امتحان کرد و گفت : کاری براش نمی شه کرد.
- ازصبح تو خیابون افتاده ، کسی کمکش نکرد ، حتی یه آمبولانس یا پلیس هم خبر نکردن ، وایساده بودن و تماشاش می کردند.
: کاری براش نمی تونستن بکنند ، خیلی قبل از صبح مرده بوده.
دکتر با سرنگ مقداری از خون او را گرفت و به پرستار گفت : اینو ببر آزمایشگاه و جوابشو برام بگیر ، بگو فوریه ، لازم شد خبرم کن . در ضمن هر وقت این خانم اومد جلوشو نگیر و منو خبر کن.
پرستار : چشم دکتر
و از اتاق خارج شد .
دکتر رو به راشل کرد : تو هم یه کم خودتو کنترل کن . اسلحه کشیدن چیزی رو حل نمی کنه .بشین روی صندلی ، تا کمی آروم بگیری . خودت چطوری ؟ قبلا بیشتر اینجا می اومدی ؟
- زیاد خوب نیستم ، اتفاقات اخیر خستم کرده ، امروز هم که این پسر جلوم سبز شد .
: این پسر اُوردوز کرده . باید دید موادی که مصرف کرده خالص بوده یا نه ؟ و چیز دیگری هم باهاش مصرف کرده ، هروئین ، کوکائین ، الکل.
: من مخالف فروختن مواد به این افراد هستم ، چه پسرش و چه دخترش . اینها همیشه دوست دارن همه چی رو با هم امتحان کنند ، بعضی هاشون یه شام مفصل با دسر برای خودشون تدارک می بینند ، از مصرف الکل گرفته تا صد تا چیز دیگه.
- مگه این شغل تو نیست؟ سالهاست که تو این کاری ! این نتیجه کاراته!
راشل : چند ساله که منو می شناسی ؟ هیچکس تو منطقه من از ناخالصی مواد و یا چیز دیگه نمرده . کجا دیدی فروشنده های من به نوجونها و افراد زیر بیست سال مواد بفروشند .
دکتر نگاهی به صورت پسر جوان کرد و گفت : حیف شد . می تونست زندگی خوبی داشته باشه . این یه احتماله ، اما ممکنه حقیت داشته باشه . این پسر قصد خودکشی داشته و یا اینکه کشتنش . محل مرگش درست نیست .
راشل : کشتنش ؟ اینجا ؟ یا از جای دیگه آوردنش ؟
- دقیق نمی تونم بگم . رو بدنش آثار کبودی هست . مقاو مت نکرده .
: اگه قتل باشه . مسئله فرق می کنه . توی منطقه من اتفاق افتاده .
دکتر : می خواستن این منطقه رو به هم بریزن یا برای تو دردسر درست کنن و گردن تو بیاندازند . بهتر بری و دنبال سر نخ باشی . من هم به پلیس زنگ می زنم که بیان جسد رو ببرن .
راشل با موبایلش از صورت پسر عکس گرفت . با دکتر دست داد و خارج شد . به سراغ فروشنده های همان منطقه رفت و عکس را نشان آنها داد . کسی او را نمی شناخت . به آنها هشدار داد که مواظب باشند ، کسی علیه او و آنها اقدام کرده ، و ممکنه تا رسیدن به هدفش به این کار ادامه بده . باید گشتهای شبانه را هم به کارهایش اضافه می کرد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (13/1/1395),سحر ذاکری (13/1/1395),احمد دولت ابادی (14/1/1395),حدیث کوهی (14/1/1395),زهرابادره (آنا) (15/1/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.