سرنوشت را باید از نوشت - 43

پس از مدتی مقابل ساختما ن سفید ایستادند. راشل به همراه کیت وارد ساختمان و سپس دفتر کوچ شدند . او با دیدن آنها از پشت میزش بلند شد و به استقبالشان رفت .
راشل گفت: ایشون کوچ هستند ، مسئول این ساختمان و این خانم هم کیته خواهر ملانی .
کوچ : از دیدن شما خوشوقتم . فکر نمی کردم کسی از بستگان ملانی را اینجا ببینم . با توجه به سوابق ملانی .
راشل ادامه داد : کیت اومده اینجا که ملانی رو ببینه و برش گردونه خونه.
- اومدی دنبال ملانی ؟! فکر می کنی بتونی برش گردونی ؟!
کیت : تمام سعی ام رو می کنم .
- خوبه !
راشل : ملانی هست ؟ بهش بگو بیاد اینجا .
- کار خاصی امروز نداشتیم . باید باشه .
کوچ به سمت میزش رفت و تلفن را برداشت. منتظر جواب دادن شد . سپس گفت : به ملانی بگو بیاد دفتر من .
تلفن را قطع کردو به آنها پیوست . پس از مدتی صدای در بلند شد و کوچ گفت : بیا تو .
ملانی وارد دفتر شد . کیت با دیدن او از جایش بلند شد . هر دو مدتی در سکوت یکدیگر را نگاه کردند.
ملانی گفت : اینجا چه کار می کنی ؟! اینجا رو ازکجا پیدا کردی ؟
نگاهش به راشل افتاد و ادامه داد : تو آوردیش اینجا ؟
راشل : آره . به دفتر پدرم آمده بود . به خانه شما رفتم و دیدمش . می خواد برگردی پیشش .
ملانی جلو آمد و کنار راشل ایستاد و گفت : اومدی دنبال من ؟ من همون دختر نفهمه، زندگی خراب کن هستم که قهرمانی مسابقات رو به باد فنا دادم. خوشحالم که سالمی و اینجایی ؛ ولی جواب من ، نه است .
کیت : ملانی! همه جا رو دنبالت گشتم . از کافه ستاره شکسته گرفته تا دیدار با آلیس و کالین که تو رو گرفته بودن؛ به دیدن یکی از افراد بلند پایه یه سازمان رفتم که در شرایط عادی کسی نمی تونه به او نزدیک بشه و بتونه باهاش صحبت کنه . من هم تقصیر کار بودم . ولی تو هم با کارات زندگی معمولی ما رو بهم ریختی .تمام وسایلی که دوسشان داشتی را فروختی ، حتی ساعت مامانو . ادامه پیدا می کرد به وسایل خونه و من و بعدها به وسایل دیگران هم رحم نمی کردی . این یه واقعیته ، من متاسفم که این اتفاقات برای تو و من افتاد . اما مقصر اصلی من نبودم !
- آره ! همه چی تقصیر منه . ولی دلیلی برای برگشتن ندارم .
کیت به راشل و کوچ نگاه کرد.
راشل پرسید : چرا نمی خوایی برگردی؟
- اینجا دوستان خوبی دارم . همه مثل خودم هستن . با هم می ریم سر کار و برمی گردیم . کسی ما رو سین و جین نمی کنه و مهم تر کسانی مثل تو و کوچ رو دارم . کسی که منو از آوارگی نجات داد . کسی که با اینکه پول نداشتم، رهایم نکرد. با اینکه می تونستی و عاقلانه هم بود، دنبالم نیایی، ولی اومدی ، بعد از آزادی و برگشتن یکبار هم سرزنشم نکردی و حرفی نزدی . وقتی با تو هستم ، دلیلی برای برگشتن و یا رفتن به جای دیگه ندارم . حتی اگه اون شخص خواهر واقعیم باشه. تو هیچ نسبتی با من نداری و رئیسم هستی و یه دوست خیلی خوب . کیت متأسفم ، ولی باید تنها برگردی .
کیت : من بدون تو هیج جا نمی رم . من از تو سرسخت ترم.
- نمی تونی مجبورم کنی . یا با پای خودت میری ، یا میندازمت بیرون .
کیت گریه اش گرفت و روی مبل نشست.
ملانی ادامه : اگه کاری با من ندارین ، من برم پیش بچه ها .
راشل گفت : فکر کنم ، بتونم درکت کنم . اما خواهرت واقعا دوستت داره . منو از دست نمی دی . من هم خواهرت دیگت می شم . من در کودکی پدر و مادرم رو از دست دادم . خواهر و برادر هم ندارم . ما سه تا می تونیم با هم باشیم . یه خانواده واقعی . شما دو تا که خواهرید . قبول کنید من هم خواهر واقعی شما می شم . تو تحت سر پرستی و محافظت من می مونی. ولی با خواهرت این کار رو نکن . قبول می کنید؟
دستانش را به طرف ملانی و کیت دراز کرد . کیت سرش را بلند کرد و به دستان راشل نگاه کرد . ملانی مردد بود . آرام جلو آمد و دستش را توی دست راشل گذاشت . کیت هم از جایش بلند شد و دستش را توی دست او گذاشت . راشل دستهایش را به هم نزدیک کرد و لبخند زد .
کوچ گفت : خیلی قشنگه ، از این صحنه ها خیلی کم دیده بودم. احساس زیبا و واقعی . زندگی روی زیبا هم داره!
کیت ناگهان ملانی را بغل کرد ، سرش را روی شانهای او گذاشت و هق هق گریه کرد . ملانی هم او را در آغوشش فشرد . کیت آن شب را در خانه سفید ماند .
همان شب بعد از خاکسپاری ، سنت به همراه، جورج، کریستینا و چند دختر اسکیت پوش و تعدادی از افراد مورد اعتماد نیک قبر را دوباره باز کردند. نیک هنوز بیهوش بود. جورج دمای بدنش را به پایین ترین حد رسانده بود . هیچ علائم حیاتی را در او نمی شد دید . بعد از خارج کردن او ، دوباره قبر را به حالت سابق در آوردند . نیک در یکی از اتاقهای برج به هوش آمد .
جورج پرسید : ناراحتی یا احساس خاصی نداری ؟
- احساس عجیبی داشتم. انگار در هوا معلق بودم . شما ها و خودم رو می دیدم .
- خب، تجربه نزدیک به مرگ رو داشتی ، حالا همه چی به حالت عادی برگشته.
سنت گفت : حالا باید به سراغ نقشه دوم بریم . داجسون از جایی ضربه می خوره . که فکر شو هم نمی کنه ، وقتی وارد قلمروش شدی . نقاط حساس و ضعفش رو پیدا کن ، جاهایی رو برای ورود و استقرار نیروها آماده کن . کریستینا هوا تو داره ، باید یه تغییر چهره کامل تو صورت و صدات بدی ، همه این کارا با جورجه ، دیگه موقشه که داجسون رو پایین بکشم .
کریستینا : هر وقت دلت برای خود قبلیت تنگ شد .می تونی بری سر قبرت !
نیک لبخندی زد : آره ، گاهی دلم برای بچگی هام تنگ می شه . شاید اگه سرنوشت دیگه ایی داشتم . الان پدر بودم و یه خانواده داشتم .
سنت : من هم خیلیچیزها از دست دادم ، مرگ جانی برام دردناک بود ، مرگ زنش که با شمشیر یه گروه ژاپنی کشته شد . پسر جوونی که من رو از بیمارستان پلیس نجات داد ، پاهاشو با زنجیر به پشت یه وانت بستند و روی زمین کشیدنش ، من دیر رسیدم . در حالیکه دستش تو دستم بود بهش شلیک کردم تا از درد خلاص شه . زندگی با من مهربون نبود .
نیک : سال نو نزدیکه ،باید سال خوبی رو شروع کنیم و سرنوشت تازه ایی برای خودمون بنویسیم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (7/1/1395),عطیه امیری (8/1/1395), ناصرباران دوست (8/1/1395),الف.اندیشه (8/1/1395),زهرابادره (آنا) (15/1/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.