سرنوشت را باید از سرنوشت - 42

راشل و افرادش به دفتر دونالد برگشتند. راشل عکس را به دونالد نشان داد و گفت : هر دو مأموریت تمام شد.
با این عکس تا مدتها در امنیت خواهیم بود .
دونالد نگاهی به عکس کرد و گفت : عالیه ! به داجسون نشونش می دم .
- بیا یه جشن دو نفره بگیریم و برای بعدها آماده بشیم .
فردای آنروز در سراسر عمارتهای سنت پرچم سیاه نصب کردند . و جسد نیک را داخل یه تابوت به معرض دید عموم گذاشتند ، تا مراسم احترام به و خاکسپاری اش انجام شود . خبر مرگ نیک مثل بمب در همه جا پیچید . پیرس و شاندی پس از مدتها به دیدن سنت آمدند . گروههای دیگر برای او پیغام تسلیت فرستادند. حتی رئیس پلیس و قاضی هم نماینده رسمی فرستادند .
داجسون ، دونالد و راشل را به دفترش احضار کرد. با دیدن آنها خنده ایی کرد و گفت : کارتان عالی بود . در مورد شما دو تا اشتباه نمی کردم و مطمئن بودم که موفق می شین ! سنت ضربه سنگینی خورد. بهش نشون دادیم که می تونیم تا بیخ گوشش بریم !
راشل گفت : ممنون . اما من و دونالد همیشه با همیم ، حاضرم براش بمیرم ، استفاده از یکی برای وادار کردن دیگری به کاری همیشه جواب نمی ده ، چون وقتی خطر مشترک شد ، هر دو مقابل خطر می ایستیم.
داجسون : خیلی خوبه که اینقدر هوای همو دارید . در کار ما گاهی لازمه به افراد یاد آوری بشه که جایگاهشان کجاست و تا جه زمانی می تونن در آن بمانند. آنها می توانند با اثبات وفاداری و اطاعت از دستورات خود و اطرافیانشان را سالم نگه دارند . حالا می تونید برید ، در آینده کارهای بزرگتری درپیش داریم . آنها از دفتر خارج شدند .
راشل : با این کار به آتش خواسته ها و جاه طلبی هاش دمیدیم . بعد ها کارهای بیشتر و کثیف تری از ما می خواد .
- باید حواسمون رو جمع کنیم ، بازم برامون نقشه داره ، و برای روزی که او ضاع عوض می شه آماده باشیم . بریم دفتر من ، باید چیزی رو نشونت بدم .
وارد دفتر شدند . دونالد پشت میزش رفت و عکسی را از کشو بیرون آورد و به سمت راشل دراز کرد.
او آنرا گرفت ، نگاهی کرد و گفت : این ملانیه ؟! عکسشو از کجا آوردی ؟
- پس می شناسیش ؟
: آره ! برام کار می کنه .
- این چه کاریه که باعث میشه ، تو به قلب نیروهای سنت بزنی و اونو نجات بدی ؟
: ملانی ، من بودم و من ، تو بودم . اگر دیر می رفتم شاید هرگز نمی دیدمش .
: بشین روی مبل ، جدیدا رفتارت عوض شده ، کارهایی می کنی که قبلا نمی کردی ! تو دفتر داجسون تو روش ایستادی ، واسه یه دختر خودتو به خطر میندازی که سالها پیش یه اتفاقی مشابه افتاده ؟ میدونی اگه بلایی سرت می اومد من چه حالی پیدا می کردم . کمی منطقی باش . نگران دیگران بودن خوبه، از اینکه میخوای از اطرافیانت محافظت کنی خوبه ! اما فقط به فکر دیگران نباش ، به خودت هم فکر کن ، مگه من غیر تو کسی رو دارم . اینو بفهم !
- برای همین اون دختر رو نجات دادم ، اگه لازم شد تو و خودم رو بتونم نجات بدم . برای داشتن و بدست آوردن چیزی ، باید چیزهای دیگه رو فدا کنی . حالا قضیه این عکس چیه ؟
دونالد : خواهرش اومده بود اینجا . می خواست ملانی رو ببینه و برش گردونه خونه . این ساعتی که دستت رو شناخت . اونو مادرش به ملانی ، کادو ی تولد داده ؛ می خواد تو رو ببینه ، می گه تو باید راضی بشی تا خواهرش به خاطر رضایت بده و برگرده خونه و اعتیادشو ترک کنه .
- خواهرش ! او نها با هم دعوا کرده بودن ، ملانی به من پناه آورد و من هم بهش پناه دادم . الان توی خونه سفید ، یکی از خونه های متعلق به منه .
دونالد کنارش نشست و گفت : می خوای چه کار کنی ؟ می بینیش ؟ واقعا نگران خواهرش بود ، به کسی نمی خورد که اونو رها کرده باشه .
راشل نگاهی به عکس کرد و گفت : باشه ، می بینمش .
دونالد کاغذی را دستش داد و گفت : این آدرس و شماره تلفنشه ، اسمش کیت هاردینگه . راشل مواظب خودت باش ، کمی با احتیاط بیشتری عمل کن . می دونم از پس هر کاری بر می یایی اما صبر و موقع شناسی ، سلاح مهمی برای هر آدمیه . بهم قول بده .
راشل نگاهی به چشمانش کرد و گفت : قول می دم .
بوسه ایی به گونه دونالد زد و از دفتر خارج شد.
صدای غرش موتوری را جلوی در خانه شنید . کیت از پنجره به بیرون نگاه کرد . دختری در حال پیاده شدن از موتور بود . وقتی کلاه ایمنشی را برداشت . او را شناخت و به سمت در رفت .
راشل با دیدن او گفت : خانم هاردینگ ؟
- بله ، خودم هستم . منو کیت صدا کن .
: باشه کیت ، من راشل هستم .
: شما رو می شناسم ، تو دفتر پدرتون دیدمتون . خوشحالم که خوب شدید .
راشل لبخند زد . کیت او را به داخل خانه دعوت کرد . راشل روی مبل نشست . پس از مدتی کیت ، نوشیدنی و میوه آورد .
کیت : خواهرم از شما گفته بود . و نجاتش از زندان رو مدیون شما هستیم . من کاری به گذشته و نوع رابطه و کار شما ندارم . اما می خوام خواهرمو بیارم پیش خودم ، تا دوباره با هم زندگی کنیم و از دست اعتیاد لعنتیش هم خلاص شه .
: تو که اینقدر دوتش داری چرا از خونه بیرون کردی ؟ اگه بهش پناه نداده بودم ، یا مُرده بود یا توی زندان بود و یا گوشه خیابون ول بود و ممکن بود هزار بلای دیگه سرش بیاد .
- من از خونه بیرونش نکردم ! باهاش جر و بحث کردم . بهش سخت گرفتم ، داشت همه چی شو می فروخت که مواد بخره . مثل اون ساعتی که دستته ، هدیه مادرمه ، خیلی براش عزیز بود ، ولی اونو به تو داد که مواد ازت بگیره . فراموش کار شده بود ، عصبی بود ، گیج و منگ بود . کارهاشو مثل سابق انجام نمی داد . چه انتظاری داشتی ؟ می خواستی بذارم هرکاری دلش خواست بکنه . زندگی من و خودشو نابود کنه ؟
- پس برگشتنش فایده ایی نداره . لا اقل پیش من کار می کنه، سر پناه داره و به ازای کارش می تونه از سهمیه مواد استفاده کنه و البته پول هم داره . هنوز برای برگشتنش زوده .
کیت گفت : پیش تو همش در خطره ، یا پلیسا می گیرنش یا دوباره گیر افراد سنت می افته یا تو در گیری کشته میشه .
: زندگی آسون نیست !
من هم شرایط ملانی رو دارم .
: راشل خواهش می کنم اونو به من برگردون . من بهش احتیاج دارم ، اون هم به من .
- غیر ورزش چه حرفه ایی داشت .
: ما یه مغازه داریم ، لوازم تزئینی مورد استفاده خانه و مردم می فروشیم.
- شغل جالبیه . در آمدش چطوره؟
: بد نیست . این زندگیه که ما داریم .
- ملانی رو بهت نشون می دم . اما سرپرستی و محافظتش تا مدتی که لازم باشه با خودمه . فعلا با من بیا می برمت پیشش.
کیت با خوشحالی گفت : خیلی ممنون.
- امید وارم که ملانی بخواد پیشت برگرده.
: امیدوارم .
راشل از در بیرون رفت . صدای موتور بلند شد . کیت هم آماده رفتن شد ، از خانه بیرون آمد ، سوار ماشین خودش شد و به دنبال راشل حرکت کرد .




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ناصرباران دوست ,عطیه امیری ,حمید جعفری (مسافر شب) ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (7/1/1395),مریم موسوی (7/1/1395),عطیه امیری (8/1/1395), ناصرباران دوست (8/1/1395),الف.اندیشه (8/1/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (9/1/1395),احمد دولت ابادی (9/1/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (11/1/1395),زهرابادره (آنا) (11/1/1395),زهرابادره (آنا) (12/1/1395),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 فروردين 1395 - 09:47

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام رفيق
داستانات مثل هميشه عالي اند
اما يه پيشنهاد: توو فضای ايران خودمون بنويس...اسم هاي ايرانی....اماكن ايران...جوامع ايرانی و...
می دوني چرا؟ چون ملموس تره و با خواننده بهتر ارتباط برقرار می كنه.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 فروردين 1395 - 15:02

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصرالملكي عزيز و گرامي
داستان دوقسمتش را باهم خواندم مثل هميشه عالي بود و قلم شما هنرمندانه مي چرخد
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم
اميدوارم سال جديد بر شما سالي پربار و سعادت آفرين باشد
@};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در چهار شنبه 11 فروردين 1395 - 22:52

سلام ، ممنون
من هم برای شما ،بهترینها و سلامتی آرزومندم@};- @};- @};- @};- @};- @};- :"> :) :x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.