سرنوشت را باید از سر نوشت -39


راشل روی مبل دراز کشیده بود. دستش را پانسمان کرده بودند . به خاطر داروها و مسکنی که به او تزریق کرده بودند، در خواب بود .
دونالد در کنارش نشست . بهترین پاداشش زنده برگشتن او بود . افسران پلیس کشته شده بودند و فعلا خطر از سرشان گذشته بود. مأ موریت دوم کشتن نیک بود . او خیل ها رااز سر راه برداشته بود . اما گاهی مردن یک نفر بیشتر از زنده بودنش درد سر ساز بود. نگاهی به صورت راشل کرد، دختری که حاضر بود همه چی را فدای او کند. باید از او مراقبت می کرد . حتی شده از رقیب و دشمنش کمک بخواهد. مهم این بود که راشل در امان بماند .
داجسون میتوانست ازاو برای وادار کردن راشل به هر کاری که می خواهد استفاده کند. به پشت میزش رفت و شروع به نوشتن نامه کرد. یکبار آن را مرورکرد ، سپس آنرا داخل یه پاکت گذاشت و زیر دفتری پنهانش کرد.
کیت به دنبال پیدا کردن راشل بود. از مسئول باشگاهی که زمانی ملانی در آن تمرین می کرد، هر طور بود آدرس کسی را که قرصها را برای باشگاه می آورد را گرفت. جلوی ساختمانی بزرگ و مجلل ایستاد . از ماشین پیاده شد. به داخل ساختمان رفت . مأمورین ساختمان جلوی او را گرفتند.
کیت گفت : می خوام ، شخصی به اسم راشل رو ببینم . او می دونه خواهرم کجاست. . خواهرم رو نجات داده و از چنگ نیروهای سنت در آورده .
تلفن دفتر دونالد به صدا در آمد. تلفن را برداشت و گفت: چی شده ؟
- یه زن جوان اومده اینجا ، می گه راشل خواهرشو از چنگ نیروهای سنت نجات داده ، می خواد بدونه خواهرش کجاست و اونو ببینه .
: راشل خواهرشو نجات داده، خوب بگردینش که چیزی همراهش نباشه ، بعد بفرستش بالا.
- حتما.
دونالد ازکشوی پایینی اسلحه کمری اش را بیرون آورد . صدای در بلند شد . با اجازه او ، کیت همراه دو مأمور وارد دفتر شد . ماموران از دفتر خارج شدند . کیت به دختری که روی مبل دراز کشیده بود نگاه کرد. حدس زد او باید راشل باشد.
دونالد : تو کی هستی ؟ ادعا کردی راشل خواهر تو نجات داده .
- من کیت هاردینگ هستم ، خواهر ملانی هاردینگ . خواهر من با راشل توی یه باشگاه رزمی آشنا شد . او همیشه از راشل حرف می زد. مدتهاست که دنبال خواهرم هستم .تا چند وقت پیش که فهمیدم خواهرم به علت حمل مواد و رفتن به قلمرو سنت دستگیر شده ، و راشل برای نجات او به زندان نیروهای سنت حمله کرده، او مدم ازش بخوام تا بذاره خواهرمو ببینم و برش گردونم . اون معتاده ، می خوام اگه بشه از اعتیادش دست بکشه و زندگی سالمی داشته باشه .
: از کجا می دونی که شخصی که راشل نجاتش داده ، ملانی خواهر ت و تشابه اسمی نیست .
کیت گفت : از زبون خود رئیس اسکیت پوشها و امنیتی سنت شنیدم .
دونالد از پشت میز بلند شد و به سمت کیت رفت ، اسلحه را به سمتش گرفت و گفت : از زبون رئیساسکیت پوشها شنیدی ؟ چطوری آنها را ملاقت کردی ؟ اسمش چی بود ؟
- رد خواهرم منو به یه کافه به اسم ستاره شکسته کشاند و شخصی به اسم فرانسیس صاحب اونجاست. عکس خواهرمو بهش دادم . وقتی برای خبر گرفتن دوباره به اونجا رفتم . دو زنی که کنارش بودند به اسامی کالین و آلیس به من معرفی کرد وآنها بودند ک این خبر رو به من دادند.
- باید حرفاتو باور کنم ، باور کنم که واقعا دنبال خواهرت می گردی ؟
کیت : اون دختر باید راشل باشه . ازش بپرسید.
- می بینی که مجروحه و بیهوشه .
کیت چشمش به دست راشل و ساعتی که به مچش بسته بود افتاد . همان ساعت بود .
گفت : دیگه مطمئنم ، اون خواهرم بوده که راشل نجاتش داده ، اون ساعتی که به مچش بسته ، ساعتی که مادرم به ملانی هدیه داده بود . خواهرم از او مواد می خریده .
به سمت راشل رفت . دونالد ضامن اسلحه را کشید و گفت : یه قدم دیگه برداری ، همینجا مغزت رو پخش زمین می کنم .
- می خوام اون ساعت رو ببینم . پشت اون ساعت دست خط مادرم هست .
دونالد به سمت راشل رفت و آرام ساعت را از دستش باز کرد و به پشتش نگاه کرد . جمله : تولدت مبارک ملانی ، مادرت . پشت آن نوشته شده بود .
اسلحه را پایین آورد و گفت : فکر کنم راست می گی ! می بینی که فعلا خوابه . به خاطر داروها و مُسکنی که بهش زدن خوابش سنگینه . وقتی بیدار شد ، بهش می گم . تصمیم با خودشه که بخواد خواهرتو ببینی یا نه .
کیت : بذارید خودم باهاش صحبت کنم . می تونم متقاعدش کنم . آقا ، من تنها همین یه خواهر رو دارم و نمی خوام از دستش بدم و می دونم ملانی به حرف راشل گوش می ده، راشل رضایت بده ، خواهرم هم راضی خواهد شد.
دونالد ساعت را به مچ دست راشل بست و گفت : در ازای دیدن خواهرت و جلب رضایت راشل ، یه کار باید برای من انجام بدی ، به وقتش بهت می گم ، مطمئن باش قدرت اینو دارم که دوباره بین تو و خواهرت جدایی بیاندازم و کاری کنم که تا ابد نبینیش. حالا حاضری این کار رو بکنی ؟
کیت : در ازای برگشت خواهرم ، کاری که ازم بخواین انجام می دم .
- باید یه پیغام را به دست شخصی برسونی ، این موضوع بین من و تو ست . هیچکس نباید بفهمه ، شخص سومی بفهمه جنازتو تو خیابون پیدا می کنند. رُک گفتم که بدونی تا کجا حاضرم به خاطر راشل پیش برم .
: فهمیدم .
: آدرس و شماره تلفنت رو روی کاغذ بنویس . منتظر تماسش باش .
آدرس را نوشت و عکس ملانی را به دونالد داد و گفت : این مطمئن ترش میکنه.
دونالد سری تکان داد . کیت خداحافظی کرد . بعد از رفتن او ، دونالد نگاهی به عکس انداخت و گفت :
چرا راشل به خاطر این دختر خودشو به خطر انداخت . عکس و کاغذ را روی میز گذاشت و برای خودش نوشیدنی ریخت. راشل تکانی خورد ، داشت بیدار می شد . دونالد لبخند زد .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (2/1/1395),سبحان بامداد (2/1/1395),محمد علی ناصرالملکی (2/1/1395), ناصرباران دوست (2/1/1395),زهرابادره (آنا) (4/1/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.