سرنوشت را باید از سر نوشت - 38


کالین و آلیس در دفتر سنت بودند . او گزارشی را که آنها آورده بودند را مطالعه می کرد . کاغذها را روی میز گذاشت و به کالین و آلیس نگاه کرد و گفت : پس اون دختر از زندان فراری داده شد و شخصی به اسم راشل نجاتش داد ؟
آلیس : بله ، این طور که فهمیدیم ، اسمش راشله . ما متأسفیم . تمام سعی مان را کردیم .
کالین : او اطلاعات کامل ودقیقی از این مناطق داشت . نیرو هایش افراد معمولی نبودند. تعلیمات ویژه دیده بودند. از تله گذاری گرفته تا استفاده از انواع سلاحها و بمبها .
سنت گفت : تأسف دردی دوا نمی کنه، مهم اینه که اون موفق شد . اما انتظار چنین کاری را از او داشتم .
آلیس : انتظارش را داشتید ؟!
- می دونید او کیه ؟
کالین : نه ، شما می شناسیدش ؟
- او دختر خوانده دو نالد معاون داجسونه ، در مورد زیاد شنیده بود م و یک بار هم دیدمش .
آلیس : دختر خوانده دونالد ، اون سر و وضع و لباساش مرا کنجکاو کرده بود که او کیست و چه کاره است . پس آدم مهمی است .
- در بچه گی پدر و مادرش کشته شدند ، برای همین سعی کرد روی پای خودش بایسته ، از نظر مالی هم به دونالد وابستگی نداره .
کالین : اطلاعات خوبی در موردش دارید .
- خب، باید در مورد سران گروههای رقیب و اطرافیانشان شناخت لازم را داشته باشم تا بتوانم در موقع خودش ازش استفاده کنم. این اطلاعات در زمان کریستینا جمع آوری شد.
کالین پرسید : کریستینا به سر پست قبلیش بر می گرده ؟ و دوباره رئیس اسکیت پوشها می شه ؟
سنت لبخندی زد و گفت : می خوای تو این پست بمونی . با اینکه نتونستی از فرار یه زندانی جلوگیری کنی ؟
کالین سرش را پایین انداخت .
آلیس گفت : ما هیچ کم کاری نکردیم . اگه کالین نبود شاید بیشتر صدمه می دیدیم.
- خودت هم زیاد خوب عمل نکردی . نتونستی آنها را شناسایی کنی . اینکه از کالین دفاع می کنی و تقصیرات را گردن هم نمی اندازید ، خیلی خوبه . کریستینا مقامی بالاتر از قبل می گیره ، او معاون من در امور نظامی و امنیتی است . او در حد نیکه و رئیس کل نیروهای امنیتی و نظامی شخصی من . دیگر مستقیما به من گزارش نمی دین . او در مورد توبیخ و مجازات شما تصمیم می گیره . نیک مستقیم نمی تونه به شما دستور بده و یا مجازاتتون کنه . می تونین برین .
کالین گفت : اگه از عملکرد ما راضی نیستید . استعفا خواهم داد. من بر می گردم به مبارزات ، علاقه و خواست اصلی من همینه .
سنت گفت : بعدا در این مورد تصمیم می گیرم . ولی اگه جدی هستی رسما استعفا نامه ات را به کریستینا بده.
کالین و آلیس از دفتر سنت خارج شدند.
آلیس گفت : فعلا به خیر گذشت . از نیک دور ماندیم . اون دختره ، دختر خوانده دونالد از کار در آمد . خیلی راحت به اون کافه رفت و آمد می کرد. و حتما هم می دونسته افراد سنت در اونجا رفت و آمد دارند . آدم عجیبیه . به قول فرانسیس ، دوست دارم بیشتر بشناسمش.
نیک و کریستینا بعد از آنها به دفتر سنت رفتند.
سنت گفت : تحرکات جدید داجسون خیلی بیشتر از قبل شده . وارد قلمرو ما می شه ، می خواد تجارت منطقه رو از دست ما در بیاره . عملیات علیه پلیس انجام می ده . شما دو نفر باید تمام حرکاتش را زیر نظر بگیرید . که اگر خواستم از سر راه برش دارم . نتونه از دستم فرار کنه .
نیک : می خوای از سر راه برش داری ؟ به افرادم دستور می دم که آماده باشند . هر وقت بگی وارد عمل می شیم .
کریستینا گفت: اینکه داجسون دست به انجام این کارها می زنه ، نشون می ده که اهداف بلند مدتی رو دنبال می کنه . و بیشتر از اینکه نشان از قدرت نمایی باشه ، نشان از اهداف توسعه طلبانه داره ، به قلمرو ما وارد می شه تا کم کم افراد رو جذب کنه که مانند موریانه عمل کنند و گروه و سازمان ما رو از درون متلاشی کنه . اون افسرای پلیس رو به بهای سنگین از سر راه برمی داره تا راه آینده رو باز کنه . او جرأت و جسارت پرداخت هزینه های سنگین بابت رسیدن به آرزو هاشو داره . ما هم باید این جرأت و جسارت را داشته باشیم . داجسون مثل کیل بیل و فیلیپ، حریف سرسختیه . شاید هم از اونها خطرناک تر باشه . یکی از افرادش توانست سیستم امنیتی و دفاعی ما رو به هم بریزه و به هدفش دست پیدا کنه . نابودش می کنیم . ولی با بهانه و آماد گی لازم .
سنت گفت : دو تا بهونه ازش داریم . ولی چیزی می خوام که منو مشتاق این کار کنه.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (2/1/1395),سبحان بامداد (2/1/1395),محمد علی ناصرالملکی (2/1/1395), ناصرباران دوست (2/1/1395),زهرابادره (آنا) (4/1/1395),

نقطه نظرات

نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 فروردين 1395 - 08:07

نمایش مشخصات سبحان بامداد درود بر شما

و همچنین عرض تبریک سال نو

هر چند که با این رمان شما همراه نبودم و شخصیت های متعدد داستان رو نمیشناختم ، ولی نحوه ارتباط با مخاطب خوبی داشت.
عرضم به حضور شما که دمتون گرم که اینقدر زحمت کشیدین و حدود چهل قسمت رو تا الان ارسال نمودین. واقعا خداقوت

رمان ها یا داستان های بلند و ناکوتاه ، همونجور که از اسمشونم پیداس ،زمان بیشتری میطلبه و تمرکز بیشتری میطلبه تا مخاطب بخونه. از طرفی تجربه سایر دوستان میگه که فضای مجازی و اینترنتی ، به ندرت افرادی همراه با داستان های بلند بیش از سه چهار قسمت می شوند.

امیدوارم همیشه شادمان و سلامت و موفق باشید


@سبحان بامداد توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در دوشنبه 2 فروردين 1395 - 11:05

سلام ، عید شما هم مبارک .

یکی از دلایلی که داستان بلند را در این سایت گذاشتم. و تا امروز هم ادامه دادم ، این بود که مخاطب ایرانی را با داستان بلند آشتی بدم . و سبک علمی و تخیلی و فانتزی راانتخاب کرد م ، چون متفاوت با سبک های دیگر است و کمتر کسی سراغش می رود و برای نوشتنش باید در مورد خیلی از مسائل علمی تحقیق کنی ، داستان تیگرا ، همه را از مجلات علمی و زیست شناسی و موسساتی مثل رویان در ایران و موسسات انگلیسی که در واقعیت آنرا محقق کردن نوشتم . داستان سرنوشت را هم با توجه به اسناد مورد به معتادان در ایران و جهان ، اثرات آنها روی انسان و حتی نحوه ترک آنها نوشتم . با گذاشتن این داستانها می خواستم بگویم که می شود داستانی جذاب نوشت تا مخاطب را در مسیر طولانی داستان با خود همراه کرد. بازدید از این داستان تا به امروز به 26666نفر رسید و سرزمین سایه ها به 23585 نفر.

بازهم از اینکه آمدید و خواندید ممنون


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در دوشنبه 2 فروردين 1395 - 12:18

اصلاحیه:
اسناد و گزارشات و مقالات در مورد معتادان



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.