سرنوشت را باید از سرنوشت - 35


موبایلش زنگ زد . راشل نگاهی به آن انداخت و دگمه تماس را فشار داد : بله.
- می خوام ببینمت . در موردی که با هم صحبت کردیم . به خاطر کاری که کردی ، داجسون از گروگان نگه داشتنت عقب نشینی کرد . ولی من دیگه به حرفهایش اطمینان نمی کنم . بیا دفترم.
: باشه ، تو راهم .
تماس را قطع کرد . نوشیدنی اش را تا ته سر کشید. به طرف کوچ رفت و گفت : به خاطر رفتارم عذر می خوام . ولی حرفم رو جدی بگیر . گاهی باید چشمهایت را روی بعضی چیزها ببندی و انگار نه انگار اون فرد یا چیز وجود داره ، اونوقت شانس سالم بودن و موندن بیشتر می شه . تمام سعی ام رو می کنم ، این بچه ها ، خودت و خودم رو از دردسر دور نگه دارم . فعلا.
دستی به شانه کوچ زد و از خانه خارج شد . پشت فرمان ماشین ، یاد پدر ومادرش در خاطرش زنده شد . روزی که آنها کشته شدند . دونالد آمد ، ولی دیر بود . وقتی او آمد . کنار جسد پدر و مادرش نشسته بود ؛ ضارب قبل اینکه او را بزند . خودش مورد اصابت گلوله قرار گرفت و کشته شد . اگر دونالد زودتر می رسید ، شاید پدر و مادرش زنده می ماندند . برای همین وقتی فهمید ملانی در زندان است ، همه چی را رها کرد و به نجات او رفت . ملانی جای او بود و او در قالب دونالد ؛ اگر او هم دیر می رسید . با جسد ملانی روبرو می شد . سرنوشت این بار او را در بازی نجات قرار داده بود. همانطور که او تا مدتها در ذهنش ، خودش و دونالد و سرنوشت را مقصر می دانست . اینکه خودش آنقدر قوی نبود که قاتل را از پای در آورد . و حالا که این قدرت را داشت ، اگر ملانی رانجات نمی داد . شاید دیگر نمی توانست خودش و دونالد و هر کس دیگری را نجات دهد .
پدر و مادرش به خاطر تسویه حساب با کس دیگری کشته شدند . دو نالد بهترین دوست پدر و مادرش بود . ضارب به خاطر اینکه پدر و مادرش در کار از خود لیاقت نشان داده بودند و باعث شدند او از چشم داجسون بیافتد و دونالد هم حاضر نشد از او حمایت کند و آنها را جایگزین او کرده بود .تصمیم به انتقام گرفت . دونالد از 12 سالگی از او مراقبت کرده بود . هیچ وقت جلوی او را برای رسیدن به آرزوهایش نگرفته بود . اگر از رفتار و افکار ش ناراضی بود ، رک می گفت . وقتی که راشل تصمیمی را می گرفت ، تا جایی که لازم بود از او حمایت میکرد. بارها طعم شکست را چشیده بود . اما دونالد نگذاشته بود در برار مشکلات زانو بزند . دبیرستان را تمام کرد . در هنرهای رزمی مهارت بالایی بدست آورد . از نظر اقتصادی مستقل بود . در مورد ازدواج حق انتخاب به عهده خودش بود . هر چند دونالد خودش ازدواج نکرده بود و می گفت : این حرفه و کارها برای فردی که خانواده داره ، خطرناکه . خانواده همیشه در معرض خطره و نقطه ضعف فرد می شود . ولی وقتی تنها باشی . نگران کسی وچیزی نیستی و می تونی در برابر خطرات محکم بایستی . از وقتی وارد زندگی دونالد شده بود ، بارها دیده بود که او به خاطرش در برابر داجسون و اطرافیانش کوتاه آمده بود . و یا مدام در مورد کار و خطراتش نصیحتش می کرد .
به دفتر رسید. وارد ساختمان شد .
دونالد گفت : من طعمه می شم و تو شکارشان میکنی . اونها رو به محل مورد نظر خودمون می کشونیم و بعد از سر راه برشون می داریم .
راشل : فکر می کنی به همین راحتی تو تله می افتند ؟ و یا اگه بیان تنها می یان ؟ یه لشکر با خودشون می یارند .
- می دونم ! کسی رو می شناسم که خبر چین دو جانبه است . سر یه اتفاق ، متوجه خبر چین بودنش شدم .
عکسهایی رو از ملاقات خودم با سران گروهها همراه با آدرس یه مکان دور افتاده را به او دادم تا بتواند اعتماد آنها را جلب کند . او به آنها خبر یه ملاقات سری من و داجسون را می دهد و آنها را به محلی که ما می خواهیم می کشاند . از آنجا یی که ممکنه، همانطور که آنها را به سمت تله ما می کشاند ما را هم در تله آنها بیاندازد . تمام جوانب را در نظر گرفتم . تو از مسیری می آیی که فکرش را نمی کنند. من از راه زمین می روم و تو از هوا. امشب باید ساعت 8 در محل قرار باشم . ما موفق می شیم . چون من کسی مثل تو رو دارم که حاضره تا داخل خود جهنم بره .
راشل لبخندی زد و گفت : خود جهنم .
دونالد بوسه ایی بر گونه اش زد و گفت : دوستت دارم .
- من هم همینطور .
دونالد از دفترش خارج شد و به سمت محل ملاقات راه افتاد . راشل مدتی صبر کرد و با دوربین او را بدرقه کرد. سپس خودش هم سوار هلیکوپتر شد .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

مریم موسوی ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (24/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (25/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (25/12/1394),شهره کبودوندپور (25/12/1394),نیما موذن (25/12/1394),سبحان بامداد (25/12/1394), ناصرباران دوست (26/12/1394),مریم موسوی (27/12/1394),زهرابادره (آنا) (4/1/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.