سرنوشت را باید از سرنوشت -34

کالین و آلیس به کافه فرانسیس رفتند . فرانسیس برایشان نوشیدنی آورد و کنار آنها نشست .
آلیس گفت : شب سختی بود . او خیلی حرفه ایی بود . آنروز بهت گفتم : به این دختره مشکوکم ، حق با من بود . فکرش را نمی کردم که اینقدر باهوش و خشن باشه . نزدیک بود بمیرم . تلفاتمان سنگین بود .
فرانسیس پرسید : برای چی این کار رو کرد ؟ چی می خواست ؟
کالین : برای نجات یه دختر به اسم ملانی آمده بود . حتما او برایش مهم بوده که خودش را به خطر انداخته و تا پایگاه اومده ؛ و درضمن اطلاعات و تسلط زیادی بر منطقه داشته و تمام راههای ورود و خروجش را به دقت انتخاب کرده بود .
فرانسیس مکثی کرد و گفت : اسم دختره ملانی بود ، درسته ؟
- آره ، ملانی
: خواهرش اینجا آمده بود و دنبالش می گشت . از خونه قهر کرده و مدتهاست که پیداش نیست . عکسش اونجا روی دیواره ببین خودشه ؟
کالین به سمت بار رفت و نگاهی به عکس انداخت و گفت : خودشه . الان دیگه پیش ما نیست . دختر سرسختی بود . با اینکه مواد پدرش رو در آورده بود . ولی حاضر نبود همکاری کند . واقعا حاضر بود بمیرد ولی حرف نزند .
فرانسیس : خواهرش چشم انتظاره . چی جوابشو بدم . چرا زندانی اش کردید ؟
- به خاطر ورود غیر قانونی و عدم توجه به اخطار مأمورین گشت . او هم جزو کسانی بود که می خواست فروشندگان اینجا رو به سمت خودش بکشاند . قراره امروز افراد نیک بیاین و همه کسانی را که در این رابطه دستگیر شده بودن را ببرند . اون دختر فقط برای ملانی آ مده بود ، چرا ؟
آلیس : من این دختر رو اینجا دیدم . سردر گم بود دنبال دستشویی می گشت . پس اون موقع هم اعتیاد داشته و از خونه خارج شده .
فرانسیس : رابطه بین آنها باید خیلی محکم تر از اینها باشه . خودت را به آب و آتش بزنی که کسی رو نجات بدی . در حالیکه می دونی شانست پنجاه ، پنجاه و شاید کمتره و ممکنه بمیری و یا نتونی برگردی ؛ ولی با این حال انجامش بدی و موفق بشی . دوست دارم بیشتر بشناسمش .
کالین رو به آلیس کرد و گفت : امروز یه گزارش تهیه کن و همه چی رو شرح بده ، من هم یک گزارش می نویسم . نمی خوام با نیک مسئله پیدا کنم . سنت می تونه ما رو از او دور نگه داره .
- باشه ، هر چه زودتر، بهتر.
فرانسیس : حتما این کار رو بکنید . حتی می تونید ازکریستینا هم کمک بگیرید . او نفوذ زیادی روی سنت و نیک داره ، نیک به خاطر نجات جونش خودش رو به اون مدیون می دونه . خودش هم آدم باهوش و قدرتمندی است .
کیت وارد کافه شد . با دیدن فرانسیس به سمتش رفت و گفت : سلام ، خبری به دست آوردید ؟
فرانسیس : سلام ، ایشون کیت خواهر ملانی است . این خانمها آلیس و کالین هستند . خبر که دارم ، ولی زیاد خوشایند نیست .
کیت : اتفاقی براش افتاده ؟ پیداش کردید ؟ سالمه ؟
کالین : چند وقته که ازش خبر نداری؟
- الان نُه ماهی می شه . بعد از اینکه با هم جر وبحث کردیم . وسایلش را جمع کرد و بی هیچ حرفی رفت . دختر مهربون و خوبی است . داشت برای مسابقات آماده می شد . از یه دختر حرف می زد که توانایی بالایی درهنر های رزمی داره ، می خواست مثل او باشد . در اتاقش داروها و قرصهایی پیدا کردم که فهمیدم برای ورزشش از آنها استفاده می کنه. و همین قرصها این بلا رو سرش آورد. بعد از مدتی تمریناتش خیلی بیشتر و طولانی تر شده بود . خوشحال بودم که بالاخره کسی به او انگیزه داده و برای برنده شدن در مسابقات تلاش بیشتری از خودش نشان می دهد . اما پس مدتی رفتارش عوض شد . عصبی بود . فراموش کار شده بود . بعضی از وسایلش کم می شد و این برایم عجیب بود . چون آنها وسایلی بودند که خیلی دوسشان داشت . از زیر زبانش علت کم شدن وسایلش را بیرون کشیدم . آنها را می فروخت . حتی ساعتی که مادرمان به او هدیه داده بود را فروخته تا مواد بخره .
کالین گفت : تا دیشب پیش ما بود . به علت ورود غیر مجاز و فروش مواد دستگیر شد ه بود . اما ما هم از دستش دادیم . اون دختری که ازش حرف می زد دنبالش اومد و او را با خودش برد .
- حالش خوبه ؟ صدمه ایی بهش وارد نشده ؟
: نه ! هیچ کاری باهاش نکردیم . الان این ماییم که توی دردسر افتادیم .
کیت : زندانی اش کردید . دوستاش اومدن نجاتش دادند . حالا می گی توی دردسر افتادیم !
: ملانی از نظر ما مجرمه ، خانم . هر کس خلاف مقررات عمل کنه باید نتیجه عملش را ببیند .
- می تونید دوباره پیداش کنید و به جای زندانی کردنش به من تحویلش بدین .
کالین : دوست داریم کمکتون کنیم . ولی دیگه کاری از دست ما برنمی یاد . و اینکه نمی تونستیم به شما تحویلش بدیم . باید مسئولین بالاتر تصمیم بگیرن.
کیت : بازم از اینکه سالمه خوشحالم . اون عکس رو هم به من بدین . فکر کنم باید از کس دیگری کمک بخوام .
آلیس : شما نمی تونید ...
- از هر کس که بخوام کمک می گیرم و ربطی به شما نداره ، حتی اگه رقیب و دشمن شما باشه .
فرانسیس عکس را به او داد و گفت : متأسفم که اینطوری شد . امیدوارم که پیداش کنید .
کیت گفت : خیلی ممنون .
کیت هم خبر حمله گروه رقیب را به نیروهای سنت شنیده بود . اسم کسی که ملانی را نجات داده بود ، را هم پیدا کرده بود . باید دنبال فردی به اسم راشل می گشت .
ملانی همراه راشل پیش کوچ رفتند . ماریا و فیلیپ از دیدن دوباره او خیلی خوشحال شدند .
کوچ گفت : نمیدونم چی بگم . ولی کارت خیلی عالی بود . تونستی برش گردونی . واقعا دیوونگی بود . اینقدر به او حساسیت داری که تا جهنم هم دنبالش رفتی ؟
راشل : ملانی برای من یه فرد نیست ، یه انگیزه است . باید به کسی نشان می دادم که نمی تواند با من هر رفتاری که دلش خواست داشته باشد و عزیز ترین کسانم را تهدید کنه . این دختر لازم باشه ، در جهنم با شیطان معامله و دست می ده و شمشیری است که ممکنه به طرف کسانی که در خدمتشان بود برگردد.
- دارم ازت میترسم ؛چه اتفاقی افتاده ؟
: نترس ! ملانی از این به بعد جزو افراد من حساب می شه و فقط من باید بهش اجازه کاری را بدهم . اینجا می مونه و مثل سابق کارهایش را انجام می ده . ولی اونو بنا به دستور هیچکس ، هیجا نمی فرستی . حتی اگه دستور داجسون یا دونالد باشه . اگر خواستم می فرستمش و اگر نخواستم هیچ جا نمی ره .
کوچ گفت : می دونم که هنوز ناراحتی ، ولی چیزی که از من می خوایی، فکر نکنم بتونم انجامش بدم . اونها دخلم رو می یارن.
راشل با یک حرکت لوله اسلحه را روبروی صورت کوچ گرفت . ملانی ، فیلیپ و ماریا حیرت زده به او نگاه کردند .
کوچ گفت : چه کار می کنی ؟ بذارش کنار !
- مثل اینکه درست منظور م را نفهمیدی ؟ گفتم : با شیطان در جهنم دست می دم. اونها با این همه دم و دستگاه نتونستند هیچ غلطی بکنند . اگه بخواهی جلوی من وایسی ، قبل از همه دخلت رو می یارم . بذار رابطه ما مثل قبل بمونه .
- باشه ! متوجه شدم . اون لعنتی رو از جلوی صورتم ببر کنار .
راشل اسلحه را پایین آورد. برای خودش نوشیدنی ریخت و روی مبل نشست .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (22/12/1394),الف.اندیشه (23/12/1394), ناصرباران دوست (23/12/1394),مریم موسوی (23/12/1394),زهرابادره (آنا) (4/1/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در شنبه 22 اسفند 1394 - 23:41

سلام ،

بابت اشتباهات زیاد این قسمت شرمنده ام.

اصلاحات :

فرانسیس : رابطه بین آنها باید خیلی محکم تر از اینها باشه . خودت را به آب و آتش بزنی که کسی رو نجات بدی . در حالیکه می دونی شانست پنجاه ، پنجاه و شاید کمتره و ممکنه بمیری و یا نتونی برگردی ؛ ولی با این حال انجامش بدی و موفق بشی . دوست دارم بیشتر بشناسمش .
2- قراره امروز افراد نیک بیاین و همه کسانی را که در این رابطه دستگیر شده بودن را ببرند . اون دختر فقط برای ملانی آ مده بود ، چرا ؟
3- در اتاقش داروها و قرصهایی پیدا کردم که فهمیدم برای ورزشش از آنها استفاده می کنه. و همین قرصها این بلا رو سرش آورد
4- از زیر زبانش علت کم شدن وسایلش را بیرون کشیدم .آنها را می فروخت .
5-: نه ! هیچ کاری باهاش نکردیم . الان این ماییم که توی دردسر افتادیم .
6- کیت هم خبر حمله گروه رقیب را به نیروهای سنت شنیده بود . اسم کسی که ملانی را نجات داده بود ، را هم پیدا کرده بود . باید دنبال فردی به اسم راشل می گشت


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در شنبه 22 اسفند 1394 - 23:47

7- کوچ گفت : نمیدونم چی بگم . ولی کارت خیلی عالی بود

8- این دختر لازم باشه ، در جهنم با شیطان معامله و دست می ده
9-ولی اونو بنا به دستور هیچکس ، هیجا نمی فرستی . حتی اگه دستور داجسون یا دونالد باشه . اگر خواستم می فرستمش و اگر نخواستم هیچ جا نمی ره
10- اونها دخلم رو می یارن .
11- - مثل اینکه درست منظور م را نفهمیدی ؟ گفتم : با شیطان در جهنم دست می دم.
12-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.