سرنوشت را از سر باید نوشت -30


کالین برای آخرین بار به سراغ ملانی رفت . می خواست او را بیشتر اینجا نگه دارد . ملانی به خاطر نبود مواد ، حال زیاد خوشی نداشت . بدنش درد می کرد و به خودش می پیچید . کالین امیدوار بود که احتیاجش به مواد او را وادار به همکاری کند . ولی ملانی مقاومت نشان می داد . تنها تقاضایش این بود که مواد در اختیارش قرار دهند . وقتی مامور امتناع و او را تحقیر کرد . ملانی به او حمله کرد ه بود و اگر ماموران دیگر نرسیده بودند . کار به جاهای باریک کشیده می شد . ممکن بود یکی از دو طرف آسیب جدی ببینند . او با در خواستش موافقت کرد و اجازه دسترسی به مواد را به او داد .
کالین گفت : امروز آخرین روزی است که اینجا هستی . فردا ماموران بخش دیگری می آیند و تو را از اینجا می برند . ما اینجا از رفتارهای خشونت بار و شکنجه پرهیز می کنیم . نه خودم اعتقاد چندانی به آن دارم و نه سنت به ما اجازه این کار را می دهد . ولی بخش تحت نظر نیک با ما فرق دارند . نیک در امور داخلی تشکیلاتش کاملا مستقل عمل می کند . سنت در امور کُلی و مربوطبه اسم سازمان و خودش دخالت می کند .
ملانی نیشخندی زد و گفت : می خوای منو بترسونی ! اونجا شکنجه ام می کنند و تو نمی کنی ؟ از همه چی که خبر داری ، کاری را که باید انجام دادم و موفق شدم . من بهای موفقیت آن شدم . دستوری که بهم دادند انجام دادم . تو هم کار خودت را بکن .
کالین گفت : یه دنده و لجبازی ، با این حالت بازم سرکشی می کنی ، ممکنه بمیری . اینو می فهمی ؟!
- بمیرم ، اون موقع که گلوله خوردم ، موقعی که به حرف اون دختر توجه نکردم هم ممکن بود بمیرم . اگر می ترسیدم که این کارها رو نمی کردم .
- حرف دیگه ایی نمونده . دوست داشتم کمک کنم ، خودت نمی خوای .
- آدمی مثل من گیرت نیافتاده بود . از شما ها نمی ترسم .
: این شجاعت نیست ! حماقته ! اینقدر جونت بی ارزشه ؟!
ملانی خندید و گفت : چه همکاری کنم و چه نکنم ، آخر میمیرم . پس فرقی نمی کنه ! برو راحتم بذار . فردا از عذاب و جدانت خلاص می شی .
کالین ازسلول بیرون آمد با خودش گفت : دختر لعنتی ! شیشه مغزشو فاسد کرده !
فرانسیس بعد از مسابقات در حال رسیدگی و نظافت کافه بود . به سال نو هم نزدیک می شدند . هر سال در کافه تولد مسیح را جشن می گرفت. با اینکه برای جشن مشروبات الکلی و گوشت خوک استفاده نمی کرد . اما بسیاری لحظه تحویل سال در کافه او جمع می شدند . ساعت بزرگی را داخل کافه نصب می کردند که ساعت 12 نیمه شب را با نواختن 12 ضربه اعلام می کرد . غذا ها در آن روز مجانی بود و بسیاری از افرادی که در حالت عادی آنجا نمی آمدند و یا فقیر بودند؛ در آنروز می توانستند غذا های خوب بخورند .
زن جوانی وارد کافه شد و به طرف بار رفت و گفت : ببخشید ، صاحب اینجا شمایید ؟
فرانسیس به طرف او بر گشت و گفت : بله، کاری داشتید ؟
- دنبال کسی می گردم ، چند نفر گفتند: که او را دیدند که به اینجا می آمده .
: از مشتریهای اینجاست ؟ اسمش چیه ؟
- ملانی ، ملانی هاردینگ . یه دختر جوونه . مثل او عکسها یه ورزشکاره .
: مسئول قسمت ورزش الان نیست . وقتی اومد ازش می پرسم . شاید بشناسدش .
زن گفت : برام خیلی مهمه که بدونم اینجا بوده یا نه . از خونه قهر کرده و دیگه برنگشته . متاسفانه معتاد شده ، او خواهرمه .
فرانسیس : خیلی متاسفم خانم . امیدوارم که پیدایش کنید . چیزی ازش دارید که بشه شناسایی اش کرد .
- بله . یک عکس ازش دارم .
از کیفش عکسی با اندازه بزرگ بیرون آورد و به دست فرانسیس داد . او نگاهی به عکس کرد و گفت : به نظر آشنا می یاد . اگه اشکال نداره می تونم این عکس رو نگه دارم . به دیوار نصبش می کنم ؛ شاید کسی از مشتریها و یا بچه ها اونو دیده باشه . اگه خبری شد بهتون اطلاع می دم .
زن گفت : چاره ایی ندارم . نگهش دارید . اسم من کیت ، این هم آدرس و شماره تلفن من .همین یه خواهر رو دارم . هر چند از وقتی که معتاد شد، خیلی تغییر کرد و دیگه تحملش خیلی سخت بود ، با ز هم فقط او برام مونده و دوستش دارم .
فرانسیس گفت : حتما پیداش می کنید . به خدا امیدوار باشید و ازش بخواین کمکتون کنه . من افراد وآشناهای زیادی دارم . براتون پیداش می کنم .
کیت تشکر کرد و از کافه بیرون رفت . فرانسیس عکس را با پونز به دیوار نصب کرد . سری به تاسف تکان داد و سر کارش برگشت .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (13/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (13/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (14/12/1394),زهرابادره (آنا) (14/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (14/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (15/12/1394),شهره کبودوندپور (15/12/1394),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 اسفند 1394 - 01:54

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) طرح هایت عالیه.@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در پنجشنبه 13 اسفند 1394 - 02:34

سلام ، ممنون .


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 11:14

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصرالملكي عزيز
مثل هميشه از خواندن داستان شما لذت بردم
قدرت تخيل بالاي شما ستودني ست
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم
@};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 11:21

سلام و ممنون ، ازاینکه داستان رضایت شما را جلب کرد خوشحالم.
@};- @};- @};- @};- :"> :) :x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.