سرنوشت را باید از سر نوشت -29


دو نالد در دفترش مشغول مرتب کردن یاد داشت ها و بررسی دوباره مناطق تحت اختیارشان و جا به جایی افراد و تعیین مناطق جدید برای آنها بود . صدای در زدن بلند شد
- بیا تو .
راشل وارد شد .
دونالد با دیدن او لبخندی زد و گفت : کمتر به دیدنم می یای ، بیا بشین .
راشل روی یکی از مبلها نشست .
- برای دیدن من آمدی ، یا کاری داشتی .
: وقتی دلم خیلی برات تنگ می شه ، بده می یام اینجا . می خوام دوباره به اون قدیما برگردیم . با هم بریم ساحل و با هم بدویم . بریم داخل آب تا جایی که آب تا کمرمون برسه . تو ساحل بشینیم و از دیدن موجها و مرغهای دریایی که پرواز می کنند و ماهی می گیرند . لذت ببریم .
دو نالد از پشت میزش بلند شد و به طرفش رفت . پشت سرش ایستاد . با دو دست سرش را گرفت و به سمت خودش بالا آورد ، بوسه ایی به پیشانی اش زد و گفت : من هم دلم تنگ شده .
سپس شروع به نوازش موهای بلندش کرد . انگشتانش مانند دندانه های شانه در میان آنها به آرامی حرکت می کرد . راشل از کوچکی این نوازش کردن دونالد را دوست داشت . چشمانش را بست و خودش را به دستان او سپرد .
دونالد : از این به بعد همینجا پیش خودم کار می کنی ، کس دیگری را مسئول اون منطقه قرار دادم .
- اتفاقی افتاده ؟ خوبه پیش تو باشم . برای چی دیگه نمی خوای برم اونجا ؟
: این عملیات جدید ، باعث شده حساسیت نیروهای سنت ،حالا خیلی بالاتر بره ، هر لحظه امکان در گیری هست . عده ایی از بچه ها اسیر شدند ، عده ایی هم کشته شدند . نمی خوام بلایی سرت بیاد . باید از اون مناطق دور باشی .
: مناطق مرزی همیشه حساسیت داشته ، من هم دیگه عادت کردم .
دونالد کمی با تحکم گفت : به حرفم گوش کن . این دفعه ممکنه اتفاق بدی بیافته .
- یه چیزی رو داری ازم پنهان می کنی ، تو لحن صدات نگرانی رو میشه حس کرد . بهم بگو ، برای من یا تو قراره اتفاقی بیافته ؟!
او جواب نداد . راشل خودش را از زیر دست او بیرون کشید . به طرفش برگشت و به صورتش نگاه کرد. دونالد به سمت قفسه نوشیدنی ها رفت . دو لیوان روی میز گذاشت و آنها را پر کرد . راشل از جایش بلند شد و کنارش رفت و گفت : جوابمو ندادی ؟ اتفاقی قرار بیافته؟
دونالد لیوان دوم را به سمش دراز کرد . راشل لیوان را گرفت و گفت : منتظرم .
- ماموریتی هست که اگر درست انجام بشه ، ما به موفقیت بزرگی دست پیدا می کنیم ، ولی اگه شکست بخوریم ؛ کارمان تمام است .
: خب این چه ربطی به ما داره ؟
داجسون من را مسئول عملیات کرده و یکی از گزینه هاش هم تویی . نمی خوام درگیر بشی ، باید سالم بمونی . برای من خیلی عزیزی و امانتی بزرگ ؛نتونستم منصرفش کنم . به نوعی تو گروگانی ، تا من کار را تمام کنم .
راشل مدتی مکث کرد ، حرفهای دونالد را در ذهنش مرور کرد و سپس گفت : چرا ؟ من گروگان باشم که تو چه کار کنی ؟ اون لعنتی ازت چی خواسته ؟
- ازم خواسته که یکنفر رو بکشم ، بهای انصراف یا شکست ، کشته شدن توست .
: تو رو تهدید کرده که اگه این کار رو نکنی ، منو می کشه ، خدای من ! می خوای چه کار کنی ؟
- باید یه جوری تو رو از اینجا دور کنم ،پنهانت کنم ! هر کاری که دستش به تو نرسه .
راشل با نارا حتی گفت : پنهانم کنی ؟! من جایی نمی رم ! بهش بگو گرو گانم هم با من می یاد ! حالا این کی هست ؟
- نیک معاون سنت و چند افسر پلیس .
: می خواد نیک رو بکشی ؟ باید بریم وسط جهنم . اون افسرها چرا باید بمیرند ؟
دونالد : خیلی مزاحمند . هر طور شده می خوان من و داجسون رو بگیرند . داجسون گفته: قبل از اونها باید دست به کار بشیم و حذفشون کنیم . هیچکدام راحت نیست ؛ یکی از دیگری خطرنا ک تره . او نباید پای تو رو وسط می کشید . من همیشه کنارش بودم و بر ضدش کاری نکردم .
راشل مقداری از نوشیدنی اش را نوشید و لیوان دونالد را هم پر کرد و گفت : بذار من بگم. نزدیک ترین افراد به تو هم ممکنه روزی علیه تو شوند و یا جاه طلبی شان از مرز بگذرد . برای همین همیشه بالای سرشان یک شمشیر آماده نگه دار تا آنها حد خود را بدانند و رام بمانند.
دونالد با خنده گفت : دقیقا ! تو دختره باهوش و قوی هستی و تمام هستی من . داشتن دختری مثل تو برای هر مردی یه گنجه ؛ با هم هستیم ، با هم انجامش می دیم و با هم برمی گردیم !
- اینطوری خیلی با حاله !



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (13/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (14/12/1394),سبحان بامداد (14/12/1394),زهرابادره (آنا) (14/12/1394),الف.اندیشه (14/12/1394), ناصرباران دوست (14/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (14/12/1394),فاطمه رنجبر (14/12/1394),بهروزعامری (14/12/1394),رضا فرازمند (14/12/1394),شهره کبودوندپور (15/12/1394),همایون به آیین (16/12/1394),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در پنجشنبه 13 اسفند 1394 - 23:25

اصلاحات :
با دو دست سرش را به سمت خودش بالا آورد و بوسه ایی به پیشانی اش زد .
2- این عملیات جدید باعث شده حساسیت نیروهای سنت حالا خیلی بالاتر بره.


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 اسفند 1394 - 01:40

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 22:04

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی درود بر شما


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 22:07

سلام ، خوش آمدید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.