سرنوشت را باید از سرنوشت -27


چشمها به تابلوی قرعه کشی بود . اولین عکس ثابت شد . چهره یک مرد به اسم کلارک و تصویر دوم چهره یه زن به اسم پرنسس .
سِنت لبخند زد.
نیک گفت : پس اینقدر اصرار داشتی به این دوره برسی ، به این خاطر بود . فکر نمی کردم او هم شرکت کرده باشه .
جورج گفت: واقعا که آدم عجیبی هستی !
سِنت : کریستینا زن لایق وقدرتمندی است . رئیس و مسئول آموزش دختران اسکیت پوش ؛ از من خواست تا مدتی از سازمان دور باشد و با نام پرنسس در این مسابقات شرکت کند. کالین را به خاطر رفتن او برای این پست انتخاب کردم . که او هم موفق بود.
دروازه آهنی با لا رفت ، کریستینا و کلاک به سمت قفس رفتند . در قفس باز شد. کریستینا رو به جایگاه ویژه تعظیم کوتاهی کرد و وارد شد . در قفس بسته شد.
کریستینا به حریفش ادای احترام کرد . از میان سلاحها یک میله بلند را انتخاب کرد . کلاک هم نیزه را برداشت . هر دو حالت حمله گرفتند . با صدای زنگ مبارزه شروع شد. کلاک حمله را شروع کرد . کریستینا جا خالی می داد و با استفاده از کناره میله ضربه او را دفع میکرد و نوک نیزه را به سمت بالا و دور از صورتش می راند. کلاک نیزه را به صورت نیمدایره به قصد زخمی کردن او حرکت داد. کریستینا سرش را دزدید و با زوایه 180 درجه ایی که به پاهایش داد ، روی زمین نشست . نیزه از بالای سرش هُو کشان رد شد . نوک میله را به شکم کلاک کوبید . او خم شد . کریستینا دستش را نقطه اتکا بدنش قرار داد و با پاهایش پای او را هدف قرار داد . کلاک زیر پایش خالی شد و با پشت محکم به زمین خورد . او بلا فاصله روی سینه اش نشست و پی در پی با مشت به صورتش می کوبید . کلاک در یک لحظه توانست با فشار دست او را از روی خودش کنار بزند .
جمعیت هیجان زده شده بود و صدای جمعیت در سالن می پیچید . سنت هم برایش دست میزد و می خندید .مثل یه دختر جوان شادی می کرد . نیک از اینکه بعد از مدتها او را اینطوری می دید خوشحال بود . پس از سنت ، اولین کسی را که ملاقات کرد و در حادثه بعد از آزادی از زندان جانش را مدیون او بود کریستینا بود . رئیس امنیتی و مورد اعتماد سنت .
دخترها هم از اینکه بعد از مدتها او را می دیدند . خوشحال بودند و با هیجان تشویقش می کردند .
کلاک روی پا هایش ایستاد . اینبار بدون سلاح حمله کرد. ضرباتش سنگین و سرعت خوبی داشت. از یک لحظه غفلت کریستینا استفاده کرد و با مشت توی صورتش کوبید ، بلافاصله با چرخشی سریع ضربه پایی را با تمام قدرت روانه سر و گردن حریف کرد. کریستینا از پهلو به توری قفس خورد . کلاک حمله بعدی را شروع کرد که او جا خالی داد . و ضربه مشتش به توری قفس خورد .
کریستینا با تیغه دست به گردنش کوبید ، مچدستش را گرفت و انرا پیچاند و به سمت عقب و پشت کلارک چرخاند . کلاک بدنش خم شد . با دست دیگرش پشت گردن او را گرفت ؛ با زانو چندین ضربه را به شکم و ضربه آخری را به صورت کلاک زد و سپس رهایش کرد . هر دو حریف زخمی و خون آلود بودند . با این حال قصد تسلیم شدن نداشتند . کلاک شمشیری را از محل سلاحها بیرون کشید . کریستینا هم به سمت سلاحها دوید و دو اسلحه سای را از جایشان در آورد. ضربات کلاک این بار به قصد از پای در آوردن حریف بود .اگر به بدن کریستین می رسید ، می توانست برایش فاجعه درست کند. باتمام قدرت و سرعتش سعی در دفاع و خارج کردن شمشیر از دست کلارک بود . تیغه شمشیر در میان تیغه های سای گیر کرد. اینبار پای قدرت بدنی در کار بود . کلاک ورزیده و عضلانی بود ، اما حریفش هم دست کمی از او نداشت و اصلا نمی توانست دستکَمش بگیرد . آنها در هم گره خورده بودند . کریستینا به دسته های سای چرخشی داد و فشار را مضاعف کرد. شمشیر از دست کلارک جدا شد و به توری قفس خورد . او ناگهان خم شد و از گوشه لبش خون بیرون زد . نوک های سه شعبه سای ها در شکمش بودند . کریستینا آنها را بیرون کشید . از جای شش تیغه سای خون فوران کرد ، کلارک روی زمین افتاد . پشتکی روی هوا زد و روی بدن کلاک فرود آمد . سکوت سالن را در خودش فرو برد . کریستینا از رویش بلند شد . با پشت دست مقداری از خونی را که از بینی و دهانش جاری بود را پاک کرد . در قفس باز شد و پزشکان به سراغ کلاک رفتند . او زنده بود ، سای ها در فاصله بسیار کمی از دو طرف صورتش در زمین فرو رفته بودند، تما شاچیان کریستینا را تشویق کردند و وقتی هم که فهمیدند او از کشتن حریف صرف نظر کرده ، تشویق ها شدت بیشتری یافت . او دستهایش را به علامت پیروزی بالا برد . پزشکان به سراغش رفتند ، بینی اش شکسته بود . اولین مبارزه مرگبار دور دوم به پایان رسید . سنت از نیک خواست او را پیشش بیاورد . نیک هم به دنبال کریستینا رفت . پس مدتی با او برگشت .
سِنت نگاهی به صورت کبود ، ورم کرده و پانسمان شده او کرد . از جایش بلند شد و او را در آغوش گرفت . سپس بوسه ایی به پیشانی اش زد و گفت : باعث افتخار منی .
کریستینا با لبخند توام با درد گفت : خوشحالم .
سرش را روی سینه سنت گذاشت . فرانسیس این حالت را قبلا یک بار دیده بود و آن زمانی بود که املیا در قفس مبارزه می کرد . سنت خیلی کم این رفتارهای زنانه را از خودش نشان می داد . زندگی از او بیشتر یک مرد ساخته بود. انسانی که باید عواطفش را در خودش سرکوب می کرد ، هیچ وقت نباید گریه می کرد. تصمیمات سخت و گاهی مرگبار می گرفت و در جاهایی حاضر می شد که کمتر زنی به آن ورود می کرد.
سنت کریستینا را در کنار خودش روی صندلی نشاند.
جورج گفت : بعد از مسابقه حتما باید ببینمت .
تابلوی مسابقات دوباره شروع به گردش کرد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (7/12/1394),نیما طالبی (7/12/1394), ناصرباران دوست (7/12/1394),نیما موذن (7/12/1394),زهرابادره (آنا) (8/12/1394),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.