سرنوشت را باید از سر نوشت -26


سنت با صندلی چرخدار اتوماتیک می توانست به این طرف و آنطرف برود . نیک به آلیس و کالین ، دستور مراقبت ویژه از از سنت را داد.
کالین چند دختر اسکیت پوش را به محافظت از سنت گمارد . سنت به محوطه پارک مانند برج برای هو اخوری می رفت . با اینکه می توانست روی پاهایش بایستد ولی جورج جریمه اش کرده بود و باید مدت بیشتری روی صندلی می نشست . او به جرج گفت: که روز مسابقه با صندلی به آنجا نخواهد رفت . با دختران محافظش رابطه دوستانه تری برقرار کرد ، اسمهای واقعی شان را فهمیده بود ، به مشکلات و خوشی هایشان گوش می داد . و بعد از تحقیق دستورات جدیدی را به کالین ابلاغ کرد . در کنار کار سنگین ، آنها به تفریح هم احتیاج داشتند . سنت به آنها آزادی بیشتری بابت رفتن به رستورانها و مکان های تفریحی دلخواهشان ، تا خرید لباس و برگزاری جشن و میهمانی و پوشیدن لباس عادی داد . این به نوعی پاداش عملیات جدیدشان هم بود .
کالین به سراغ افرادی که دستگیر شده بودند ، رفت . ملانی در سلولش روی تخت نشسته بود . گلوله را از پایش در آورده بودند و پانسمانش کرده بودند.
کالین وارد سلول او شد . صندلی ایی آوردند و او روبروی ملانی نشست و گفت : به اخطار نیر وهای گشتی اعتنا نکردی و فرار کردی . دو تا همراهت به خاطر تو موفق به فرار شدند . باید جزو کسانی باشی که برای یافتن مشتری های تازه به اینجا آمدی . دختر ها چند بار تو را دیدند . به منطقه مرزی نزدیک نمی شدی و دنبال ماجرا جویی نبودی . ولی اینبار از مرز که رد شدی، هیچی؛ بلکه تا عمق قلمرو سنت آمدی . اینطور که به من گفتند : هنر های رزمی هم بلدی. دخترها ازت خوششان آمده بود که نکشتنت . آنهای دیگر این شانس را نیاوردن. حریم سنت را شکستی ، با فروشنده های عمده برای گرفتن بازار از دست ما قرار گذاشتی . با ما همکاری کن ، شاید توانستم کاری برایت انجام دهم . خب من منتظرم .
ملانی گفت : حرفی برای گفتن ندارم . تعداد ما کم بود ؛ و گرنه نمی توانستید به راحتی مرا بگیرید .
- باشه ! وقت زیاد داریم . تا وقتی حرف نزنی مهمان ما هستی . خب فکر کن ، این سکوتت ممکنه به ضررت تموم بشه ! از یه جایی به بعد دست من نیست ، هر اتفاقی ممکنه برات بیافته .
از جایش بلند شد و از سلول خارج شد . در سلول پشت سر او بسته شد.

فرانسیس سالن را برای برگزاری مسابقات دور دوم آماده می کرد. به خاطر استفاده از سلاح ، یکی از حریفان ممکن بود بمیرد و یا به سختی مجروح شود. از سنت درخواست کرد که در طول مسابقات تعدادی از کادر پزشکی اش را در آن جا مستقر کند . جورج با اینکه زیاد موافق این مسابقات نبود ، تعدادی از پزشکان و پرستاران را در نظر گرفت . سنت از جورج خواست او را همراهی کند .
جورج گفت : تماشای مرگ آدمها برایم جالب نیست .
سنت گفت : چه بخواهی و چه نخواهی در این مسابقات یک طرف نابود خواهد شد . افراد آگاهانه در این مسابقات شرکت می کنند . اجباری هم در انجام آن ندارند . پس با من میایی!
جورج به ناچار قبول کرد. سنت همراه نیک ، کالین ، آلیس و دختران اسکیت پوش ، یکساعت قبل از مسابقات وارد کافه شدند.
فرانسیس به استقبالش رفت و گفت : خوشحالم که سالمی و توانستی بیایی. نگران بودم چطوری بدون تو این دور را برگزار کنم .
سنت لبخندی زد و گفت : به راحتی تسلیم نمی شم . هم خدا و هم نیک و جورج به کمکم آمدند . تو هم حتما در کلیسا ناله کردی !
- آره ، به کلیسا رفتم . ازش خواستم تو را به من برگرداند و وقتی قبول کرد ، برای تشکر رفتم .
جورج : ایمان به چیزی یا کسی گاهی کاری می کنه که هیچکس نمی تونه انجامش بده .
فرانسیس از آنها با بهترین نوشیدنی ها پذیرایی کرد. سپس به جایگاه ویژه رفتند . دخترها در کنار در ایستادند تا مواظب ورود و خروج باشند. سنت به آنها دستور داد تا روی صندلی ها بنشینند و مسابقه را تماشا کنند. نیک می دانست که نمی تواند تصمیم سنت را عوض کند . فقط به دخترها گفت : در حین تماشای مسابقه اطراف را زیر نظر داشته باشند .
مایر بیرون در کافه ایستاده بود و منتظر دختری بود که قبلا او را دیده بود . کم کم تما شاچیان و شرکت کنندگان پیدایشان می شد. درهای ورودی تماشا چیان و شرکت کنندگان باز شدند . او امیدوار بود دختر بیاید .
صدای غرش مو توری نظرش را جلب کرد. بالاخره پیدایش شد. اینبار او لباس و شلوار جین پوشیده بود . گوشواره هایی درخشان به گوشش بود و کفشی گران قیمت به پا داشت.
مایر خنده ایی بر لب آورد و با رسیدن او گفت : داشتم نا امید می شدم . خیلی خوشگل شدی . بریم مسابقه داره شروع می شه.
راشل گفت : نا امیدم نکنی ! بازنده ها رو دوست ندارم !
- به خاطر تو هم که شده ، پیروز می شم.
مایر برایش یه نو شیدنی گرفت و به مسئول مسابقه پول ورودی او را پرداخت. راشل وارد سالن شد. چراغهای اصلی سالن خاموش بودند و نور افکن های روی قفس روشن بودند .
گوینده بعد از خوش آمد گویی به حضار و ورزشکاران ، آغاز رسمی مسابقات را اعلام کرد. راشل روی صندلی اش نشست و مقداری از نوشیدنی را نوشید . تابلوی قرعه کشی مسابقات شروع به انتخاب اولین برگزار کنندگان مسابقه امشب کرد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,مهدی چالی ها ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (3/12/1394),الف.اندیشه (3/12/1394),زهرابادره (آنا) (3/12/1394),مهدی چالی ها (3/12/1394), ناصرباران دوست (3/12/1394),مریم صیاد آموز (4/12/1394),همایون به آیین (4/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (5/12/1394),میثم فکوری (6/12/1394),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 اسفند 1394 - 22:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب خدمت جناب ناصر الملکی گرامی
فک کنم بگم نقاش چیره دست خوب باشه :)
اومدم برای عرض تشکر و قدردانی و البته سپاسگزاری
امروز رفتم به ایمیلم سر زدم .... کلی ذوق کردم ..باور نکردنی بود ..خیلی خوشحال شدم
این که زحمت کشیده بودید و منو مهمون دیدن آثار زیباتون کرده بودید
بدون اغرق باید بگم ...محشر بودن همه شون .. خیلی طبیعی و زیبا
اینکه چندین موضوع و سبک مختلف بودن بیشتر نشون میداد ک واقعا توی کارتون استاد هستید ...
عکس های مربوط به داستان هم خیلی خوب بودن ..البته من توی تصورم اون ها رو یه شکل دیگه مجسم کرده بودم ..ولی خیلی خوب و جالب بود اینکه از این به بعد اون ها رو ذهنی ندونم ..حداقل یه تصویر دارم :)
نمیدونم چطور تشکر کنم .. متشکرم بی نهایت و یه عالمه سپاگزارم
البته ببخشید اومدم اینجا ..تشکر کردم .. چون میدونستم حتما میاید سر میزنید و میخونید ..البته یه خورده هم خودم تنبلم ... اینجا راحت تر میشه نوشت
بازم متشکرم
بازم سپاگزارم
بازم ممنونم
و واقعا از دیدن این همه هنر و زیبایی شگفت زده شدم ...
هم دم قلم مو هاتون گرم هم دم قلمتون:)


نام: میثم فکوری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 06:03

نمایش مشخصات میثم فکوری زیبابود


@میثم فکوری توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 10:14

ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.