سرنوشت را باید از سر نوشت -25

بقیه راه را عقب عقب طی می کرد . اسلحه اش را به سمت جایی که اسکیت پوشها از آنجا وارد کوچه می شدند گرفته بود. خون ریزی پایش او را هر لحظه ضعیف تر می کرد. چشمانش کم کم تار می دیدند . دختران وارد کوچه شدند . مسلسلهایشان آماده به گلوله بستن او بودند .ملانی با دستش به دیوار اتکا کرده بود و لنگان لنگان عقب نشینی می کرد. یکی از دختر ها گویی در دستانش بود . آن را به سمت ملانی پرتا پ کرد . او دیگر توانایی ایستادن و دور کردن گوی را از خودش نداشت . گوی منفجر شد ؛ دچار برق گرفتگی شدید شد و با فریاد روی زمین افتا د . بدنش به شدت می لرزید . عضلاتش سفت شده بودند . صدای اسکیت ها را شنید که به سمتش می آمدند . چاره جز تسلیم شدن نداشت . دخترها از زمین بلندش کردند ، دو تا از زیر بغلهایش و دو نفر هم پاهایش را گرفتند. او به حالت معلق در هوا در آمد . اسکیت پوشها به راه افتادند .
ماریا و فیلیپ کیف را به کُوچ رساندند و خبر جا ماندن ملانی به خاطر کمک به آنها نجات کیف را به او دادند .
کوچ از این بابت عصبانی شد .نمی دانست جواب راشل را چه بدهد . ملانی بهای انجام این کار بود.
کُوچ گفت : دختر بیچاره ! معلوم نیست مرده یا زنده است . افراد سنت او را شکنجه خواهند کرد تا اطلاعات ازش بگیرند . همه ما در معرض خطر هستیم . باید این مکاه را تخلیه کنیم تا سراغمان نیامده اند .
ماریا گفت : اون مردک عوضی باعث این اتفاق شد .شاید هم از عمد این کار را کرد .چه کسی او راشناسایی و معرف کرد . خیلی احمقانه کار کرده .
کُوچ کیف را باز و پولها را بازدید کرد و گفت : بهتره این رو به ساختمون اصلی ببرید . راشل را دیدید چیزی نگویید . بهتره باهاش رو در رو نشوید . که خیلی زود افکارتان را می خواند و ممکن است کار دستتان بدهد .
فیلیپ کیف را برداشت و گفت : مواظبیم.
آنها خارج شدند . کو چ مشتی روی میز کوبید و گفت : احمقها ! سه نفر آدم را به جنگ یه لشکر فرستادند . تمام عملیات خراب شد . لعنتی !
دو نالد خبرهای نیروهای نفوذی را مطالعه می کرد ، زیاد راضی کننده نبودند . عده ایی موفق شده بودند . عده ایی به سختی توانسته بودند فرار کنند . بعضی جاها به در گیری شدید منجر شده بود وتلفات داده بودند . دونالد به دفتر داجسون رفت .
داجسون گفت : از قیافت معلومه که مشکلی پیش اومده و راضی نیستی .
- موفقیت در حدود 60 در صد است . مجروح و کشته و احتمالا اسیر هم داریم . نیرو های سنت از ما موفق تر عمل کردن. عملیات اشکالات اساسی داشت . نباید ...
: بسه دیگه . ادامه نده ، می خوای بگی که من نسنجیده عمل کردم . نیروهایم را به کشتن دادم و در عوض چیز زیادی به دست نیاوردیم . نمی توانستم لشکر کشی کنم . آنوقت کل نیروهای سنت روی سرمان آوار می شدن . آنها برای شناسایی و ملاقات با طرفداران ما به آنجا رفته بودن ، این عملیات باید مخفیانه و با کمترین عامل شک بر انگیز انجام می شد . هر جنگی قربانی دارد . و ما برای رسیدن به هدف باید قربانی بدهیم.
دونالد گفت : بچه هایی که اسیر شدند، اگر لب باز کنن ،تمام مراکز و ساقی ها و خریدارانمان لو می رود .سنت امانمان نی دهد . او را که می شناسی دستش را تا جایی که می تواند کثیف نمی کند و خودش را پاک نگه می داره . و حتما پلیس را به جون ما خواهد انداخت .
داجسون نگاهی به دونالد کرد و گفت : می خوای اینو بشنوی ؟ من اشتباه کردم ، خوب شد ؟! به بچه ها بگو از این به بعد همگی مسلح به محل ملاقات می روند . و اگه لازم باشه باید در گیر بشن . اگه همینطوری تسلیم بشن ، بهشون اطمینان بده که در صورت برگشت بدون محاکمه می کشمشون . با خودشون قرص سیانور با درجه بالا ببرند و اگه گیر افتادند خودشون را بکشند . هیچکس نباید زنده دست آنها بیافته .
دونالد : حتما . ما سه میلیون دلار به دست آوردیم . در کل 200 کیلو از انواع مختلف تحویل فروشنده های آن ور مرز شد . پولها طبق روال به چیزهای دیگری مثل جواهرات و اشیاء گرانقیمت و سرمایه گذاری در جاهای پر سود و خیریه ها تبدیل خواهند شد . و سپرده ها به نا م های مختلف در بانکها نگهداری می شوند . تا کسی نتواند ردشان رابگید و یا توقیفشان کند .
- خوبه . بالا خره سنت لعنتی رو نابود می کنم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

الف.اندیشه ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرا محمدی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (1/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (1/12/1394),مهدی چالی ها (2/12/1394),زهرابادره (آنا) (3/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (4/12/1394),شيدا سهرابى (4/12/1394),زهرا محمدی (5/12/1394),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.