سرنوشت را باید از سر نوشت -24


دختر گفت : حرف حساب حالیتون نمیشه !
صدای چرخ های اسکیت که هر لحظه به آنها نزدیکتر می شد ، بلندتر به گوش می رسید . در نزدیک ترین فاصله ، ملانی با چرخشی ناگهانی لگدی را حواله صورت او کرد . ضربه توی صورتش نشست . دختر به دیوار خورد ولی تعادلش را از دست نداد .
پشت دستش را روی لبهایش کشید ، نگاهی به آن کرد و نیشخندی زد .
ملانی گفت : فرار کنید.
دختر گفت : جایی نمی رید .
دگمه وسیله ایی را که به کمرش بود فشار داد . ناگهان چندین اسکیت پوش آنجا حاضر شدند.
ملانی گفت : لعنتی !
ماریا گفت : اینها همون هایی اند که کنار خیابان ایستاده بودند . چطوری آمدند ؟
فلیپ : دختر ه خبرشون کرد .
ملانی گفت : تا جایی که می شه باید فرار کنیم . تا جایی که می شه نباید درگیر بشیم .
با تمام سرعت شروع به دویدن کردند . صدای خنده اسکیت پوشها را می توانستند بشوند . صدای چرخها به سرعت آنها نزدیک می شدند.
ملانی با خودش گفت : اونها خیلی سریع هستند .
اسکیت پوشها پخش شدند . دونفر در پشت سر ، دو نفر از کناره ها و سه نفر از آنها جدا شدند . دخترها به آنها شلیک نمی کردند ، آنها را سالم و زنده می خواستند . اسکیت پوشها به موازات آنها حرکت می کردند . دونفر کناری به آنها رسیده بودند ، و با فاصله معین به تعقیب شان ادامه می دادند . به داخل یه کوچه پیچیدند که از سر دیگر کوچه ، سه اسکیت پوش دیگر پیدایشان شد .
ماریا گفت : محاصرمون کردند .
ملانی گفت : هنوز برای تسلیم شدن زوده ! فقط بُدو !
فیلیپ نفس زنان گفت : تا به حال اینقدر ندوییده بودم ؛ لعنتی ها خیلی سریع و سمج اند .
کوچه ایی باریک خودش را نشان داد . جایی را برای پناه گرفتن لازم داشتند . تا بتوانند به آنها شلیک کنند و یا از کار بیاندازند . یه دیوار نسبتا کوتاه توجهشان را جلب کرد . به دیوار رسیدند و دستشان را روی لبه دیوار گذاشتند و با یک جهش آنطرف دیوار پریدند . پشتش پناه گرفتند . اسکیت پوشها توقف کردند . ملانی سرش را بلند کرد تا آنها را ببیند که رگباری از گلوله به سمتشان باریدن گرفت . یوزی ها اجازه حرکت به آنها نمی دادند . تیرها به بدنه دیوار خورده بودند .
ماریا گفت : ما رو زنده می خوان ، این تیراندازی برای کشتن نیست !
ملانی سر تکان داد . به اطراف نگاه کرد . باید سینه خیز از آنجا دور می شدند . کیف پول دست و پا گیر بود ، ولی هر طور شده باید آنرا به کوچ می رساندند . کیف پول از آنها مهمتر بود . نبودش ، در صورت موفق شدن به فرار از دست اسکیت پوشها ، ممکن بود به مرگشان منتهی شود . سینه خیز رفتن هم حرکتشان را کند کرده بود و هم نمی توانستند خبری از اسکیت پوشها و موقعیتشان به دست بیاورند . هر طور بود خودشان را به کوچه باریک بین دو آپارتمان رساندند . از زمین بلند شدند و شروع به دویدن کردند . صدایی هومی در هوا پیچید و ماریا با فریاد روی زمین افتاد . چیزی به دور پایش پیچیده بود . آنها از کمند استفاده کرده بودند .
ملانی به فیلیپ گفت : ببرش گوشه اون دیوار و آزادش کن . اون کیف رو هم پیش من بذار . زود باش .
فیلیپ زیر بغلهای ماریا را گرفت و او را به پشت دیوار کشاند . ملانی به سمت اسکیت پوشها که می خواستند وارد کوچه شوند شلیک کرد . دخترها پراکنده شدند . فیلیپ ، ماریا را آزاد کرد .
ملانی کیف را دستش داد و گفت : بدون من برین . اینجا معطلشون می کنم .
فیلیپ و ماریا شروع به دویدن کردند .گوهایی به اندازه توپ تنیس به سمتش پرتاپ شدند . با چرخشی سریع خودش را از لبه دیوار دور کرد .آنها منفجر شدند. نوری شدید اطراف را روشن کرد . و صدای جرقه زدن هم به دنبال آن بلند شد . به داخل نور شلیک کرد . درگیری با آنها خیلی سخت بود . نور از میان رفت . ملا نی آرام از از گوشه دیوار به داخل کوچه نگاه کرد . عرق روی صورتش را پاک کرد. باید فرار می کرد . کاش راشل با موتورش سر می رسید . و یا کمک از راه می رسید . از جایش بلند شد . دوباره نگاهی انداخت ، کسی نبود . شروع به دویدن کرد . صدای گلوله ایی بلند شد و پشت ساق پایش را هدف قرار داد . درد همراه با سوختن شدید وجودش را فرا گرفت . نمی توانست بایستد . با خودش گفت : تا زمانی که نفس می کشم و می توانم هیچ چیز تموم نشده .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (27/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (28/11/1394), ناصرباران دوست (28/11/1394),زهرابادره (آنا) (3/12/1394),میثم فکوری (6/12/1394),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.